{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به جان جمله مستان که مستم

به جان جمله مستان که مستم
بگیــر ای دلبــــر عیـــّار دستــم

چو دیدم لوح پیشــانی ســاقی
شدم مست و قلم‌ها را شکستم

جمـــال یــار شـــد قبلــه نمـازم
ز اشک رشـک او شــد آبدستــم

ز حسن یوسفی سرمست بـودم
که حسنش هردمی گوید الستم

#مـولانـا
#عاشقانه
#ماریا_رادمهر
دیدگاه ها (۳)

چو نمازِ شامِ هر کس بنهد چراغ و خوانیمنم و خیال یاری غم و نو...

به جان جمله مستان که مستمبگير اي دلبر عيار دستمبه جان جمله ج...

به جان جمله ی مستان که مستمبگیر ای دلبر عیار دستمبه جان جمله...

‌[چو دیدم لوح پیشانی ساقیشدم مست و قلم ها را شکستم...]#مولان...

بیا کز عشق تو دیوانه گشتم وگر شهری بدم ویرانه گشتمز عشق تو ز...

جناب مولانا .سر مست .سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش مستانه...

بده آن باده دوشین که من از نوش تو مستمبده ای حاتم عالم قدح ز...

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش ...

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانشمستانه شد حدیثش پیچیده شد زبان...

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش مستانه شد حدیثش پیچیده شد زب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط