وقتی خیس از باران به خانه رسیدم … برادرم

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم … برادرم
گفت : چرا چتری با خود نبردی؟ … خواهرم
گفت : چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟ …
پدرم با عصبانیت گفت : تنها وقتی سرما خوردی
متوجه خواهی شد…
اما مادرم در حالی که موهای
مراخشک می کرد گفت… باران احمق…
این است
معنی مادر …
دیدگاه ها (۳)

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت پنجمچند روز بعد...ا/ت از ساختمان دانش...

سناریو کازوتورا درخواستی

رمان لونا و ویلیام قسمت ۴

فاصله یک لبخند تا جنون

فیک جونگکوک خواب های واقعی

رمان: مادام کوچولوی کیم part:۷منتظرتم. هر وقت خواستی حرف بزن...

زیبای کوچک فریبکار

رمان لونا و ویلیام : قسمت ۱۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط