{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از ان خارج میشد

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از ان خارج میشد
به من گفت : نرو که بن بسته !
گوش نکردم ، رفتم
وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم
پیر شده بودم . . .
دیدگاه ها (۱)

روزی فرا خواهد رسید که حیوانات برای توهین به همدیگر خواهند گ...

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم … برادرم گفت : چرا چتری با خ...

بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند ...

این شعر سروده ی یک بچه ی آفریقایی است و استدلال زیبا و شگفت ...

Crown~P14امروز کاغذ ها به دستم رسید، گذاشتمشون رو میز و رفتم...

ادامه ۶ عشق و اشک هیون و ای ان به سمت اتاق ریس کانگ حرکت کرد...

~ در اتاق ۳۶۶ چه خبر است ... ~ پارت دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط