به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از ان خارج میشد

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از ان خارج میشد
به من گفت : نرو که بن بسته !
گوش نکردم ، رفتم
وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم
پیر شده بودم . . .
دیدگاه ها (۱)

از کوچه زیبای تو امروز گذشتم دیدم که همان عاشق معشو...

از کوچه زیبای تو امروز گذشتمدیدم که همان عاشق معشوقه پرستمدی...

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

اینایسیوووووووووووو جینیزززززززززززززخبببب من برگشتمممم💃💃💃💃خ...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.5 (روایت از زبان ا...

THE FIRST KISSPART: 4♡: خب حالا باید از خود رئیس بخوای و بری...

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

تکپارتی تهکوک ★ یک دقیقه تا فردا هوا بارونی بود و دو سالی می...

ستاره ی من(پارت۵)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط