{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از ان خارج میشد

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از ان خارج میشد
به من گفت : نرو که بن بسته !
گوش نکردم ، رفتم
وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم
پیر شده بودم . . .
دیدگاه ها (۱)

روزی فرا خواهد رسید که حیوانات برای توهین به همدیگر خواهند گ...

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم … برادرم گفت : چرا چتری با خ...

بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند ...

این شعر سروده ی یک بچه ی آفریقایی است و استدلال زیبا و شگفت ...

از بس از دور بوسیدمت رنگای عکسا رفتنحیف منی که کوچه ها رو تن...

رمان دخت من

شخصی را ابراهیم اشتر پیش مختار آورد بنام هانی بن بعیث،مختار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط