{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داخلِ کافه نشسته بودم

داخلِ کافه نشسته بودم
میزِ کناری ام دختر و پسری بودند،
که ناخواسته توجهم را جلب کردند
همدیگر را نگاه میکردند و کلامی بینشان رد و بدل نمیشد
بغضی که دختر داشت و هر لحظه منتظرِ شنیدنِ صدای انفجارَش بودم
و پسری که بی تفاوت ترین آدمِ روی زمین بود
بالاخره قطره ای از چشمِ دختر جاری شد و
تمامِ پهنای صورتش را گرفت...
با صدایی لرزان
فقط یک جمله را تکرار میکرد؛
"تو قول داده بودی"
و در جواب فقط سکوت میشنید و سکوت!
از پسر بودنم بَدَم آمد
از اینکه به پشتوانه ی جنسیتشان،قولِ مردانه میدهند و
مثلِ بچه ها میزنند زیرَش
از اینکه گاهی چون نمیتوانند طرفشان را نگه دارند،
چون دوست داشتن بلد نیستند،
هی قول میدهند و قول میدهند و قول میدهند!
دیدگاه ها (۳)

به من می گفت:چشم های تو مرا به این روز انداخت..این نگاهِ تو ...

ای نگاهت از شب ِ باغ ِ نظر ، شیرازتردیگران نازند و تو از ناز...

همین که میخندی دوباره دلم ضعف می‌رود دوباره واژه ها صف می‌کش...

اولین دوستت دارم راپشت گوشییا میان این پیام‌ های بی جان مجاز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط