{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان

پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان
باز هم گوش سپردم به صدای غمشان
هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می سوخت
دیدنی داشت ولی سوختن با همشان
گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد
بغضشان شیونشان ضجه ی زیر و بمشان
نه شنیدی و مباد آنکه ببینی روزی
ماتمی را که به جان داشتم از ماتمشان
زخم ها خیره تر از چشم تو را می جستند
تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان
این غزلها همه جانپاره های دنیای منند
لیک با این همه از بهر تو می خواهمشان
گر ندارد زبانی که تو را شاد کنند
بی صدا با دگر زمزمه ی مبهمشان
شکر نفرین به تو در ذهن غزل هایم بود
که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان
دیدگاه ها (۳)

چگونه دلت آمددلواپسی ام نیست، چه باشی چه نباشیاحساس تو کافی ...

شوق پرکشیدن است در سرم قبول کندلشکسته‌ام اگر نمی‌پرم قبول کن...

تماشایش رقــم می زد خروج از دامن دیـن رابنا کرده است در ش...

قدر‌نشناس ِ عزیزم، نیمه ی من نیستیقلبمی اما سزاوار تپیدن نیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط