{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چگونه دلت آمد

چگونه دلت آمد
دلواپسی ام نیست، چه باشی چه نباشی
احساس تو کافی ست، چه متن و چه حواشی
از خویش گذشتم، بِبَرم خاک کن - اما
شعرم چه؟ نه! بی ذوق مبادا شده باشی

می خواستم از تو بنویسم که مدادم
خندید: چه مانده است مرا تا بتراشی

مجموعه ی آماده ی نشرم - خبرِ بَد
یک خالی پُر، خط به خط اش روح خراشی

شصت و سه غزل له شده در زلزله ی من
شصت و سه نفس، شصت و سه حس متلاشی

نفرین نه، سوال است: چگونه دلت آمد -
بارانم! اسیدانه به من زخم بپاشی؟

محمدعلی بهمنی
دیدگاه ها (۴)

شوق پرکشیدن است در سرم قبول کندلشکسته‌ام اگر نمی‌پرم قبول کن...

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتیبین رسیدن و نرسیدن گذاشتی یک آسم...

پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان باز هم گوش سپردم به صدا...

تماشایش رقــم می زد خروج از دامن دیـن رابنا کرده است در ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط