پارت اول
پارت اول
ساعت مچی توی دستم ساعت نه رو نشون میداد هنوز وقت داشتم وارد تونل مترو شدم حدود یک ربع طول کشید تا مترو برسه وقتی رسید سوار شدم و توی خط آخر ، دور افتاده ترین محله شهر پیاده شدم . به دیدن مادر افسانه ای عزیزم میرفتم زنی که همیشه دوست داشتم اون مادرم بود ، میپرسی چرا؟ بزار برات تعریف کنم:
من یک بچه مایه دارم و توی بالا شهر نیویورک زندگی میکنم البته میکردم ، من محل زندگیم رو از خانوادم جدا کردم و الان توی خوابگاه دانشگاهم میمونم مادر واقعیم فکر میکنه من چون بچش ام عروسک خیمه شب بازیش هم هستم جملات معروف مامانم رو شنیدی ؟
محترمانه صحبت کن سونیک
لباس تجملی و پر زرق و برق بپوش سونیک
چاق نشو سونیک
زیاد لاغر نشو سونیک
بیشتر بخور سونیک
کمتر بخور سونیک
دخترا پسرای رو فرم و متشخص دوست دارن سونیک
مهربون باش سونیک
جدی باش سونیک
مرتب باش سونیک
به فکر حرف مردم باش سونیک
منم خسته شدم و طبق خواسته مادرم عمل نکردم ازدواج نکردم و درسم رو ادامه دادم و الان تو دانشگاه اتوموبیل رانی سرعتی درس میخونم همون چیزی که میخواستم البته که خواهر و برادرام فک میکنن من یک بازندم البته میتونن نظراتشونو بندازن صندوق نظرات من کاری باهاشون ندارم
و داستان مادر افسانه ای عزیزم میرسه به پنج سالگیم که گم شده بودم
*فلش بک*
. . .
ساعت مچی توی دستم ساعت نه رو نشون میداد هنوز وقت داشتم وارد تونل مترو شدم حدود یک ربع طول کشید تا مترو برسه وقتی رسید سوار شدم و توی خط آخر ، دور افتاده ترین محله شهر پیاده شدم . به دیدن مادر افسانه ای عزیزم میرفتم زنی که همیشه دوست داشتم اون مادرم بود ، میپرسی چرا؟ بزار برات تعریف کنم:
من یک بچه مایه دارم و توی بالا شهر نیویورک زندگی میکنم البته میکردم ، من محل زندگیم رو از خانوادم جدا کردم و الان توی خوابگاه دانشگاهم میمونم مادر واقعیم فکر میکنه من چون بچش ام عروسک خیمه شب بازیش هم هستم جملات معروف مامانم رو شنیدی ؟
محترمانه صحبت کن سونیک
لباس تجملی و پر زرق و برق بپوش سونیک
چاق نشو سونیک
زیاد لاغر نشو سونیک
بیشتر بخور سونیک
کمتر بخور سونیک
دخترا پسرای رو فرم و متشخص دوست دارن سونیک
مهربون باش سونیک
جدی باش سونیک
مرتب باش سونیک
به فکر حرف مردم باش سونیک
منم خسته شدم و طبق خواسته مادرم عمل نکردم ازدواج نکردم و درسم رو ادامه دادم و الان تو دانشگاه اتوموبیل رانی سرعتی درس میخونم همون چیزی که میخواستم البته که خواهر و برادرام فک میکنن من یک بازندم البته میتونن نظراتشونو بندازن صندوق نظرات من کاری باهاشون ندارم
و داستان مادر افسانه ای عزیزم میرسه به پنج سالگیم که گم شده بودم
*فلش بک*
. . .
- ۲.۳k
- ۲۸ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط