پسر کوچولو اشک هایش را پاک میکرد اما نمیتوانست جلوی سراز

پسر کوچولو اشک هایش را پاک میکرد اما نمی‌توانست جلوی سرازیر شدن آنها را بگیرد حدود یک ساعت بود که در خیابان ها سرگردان بود اشک هایش باعث شده بود چشمان سبز زمردی اش تار ببینند ، پسر چند بار به زمین خورده بود که باعث شده بود سر زانو هایش و سر آرنج هایش زخمی و کف دستش خونی شود موهایش بهم ریخته بود فقط با تمام سرعت میدوید تا دست آن آدم ربا هایی که با پدرش مشکل داشتند بهش نرسند تنها فکر و ذکرش این بود که از آن عوضی ها دور شود و به خانه برسد او توانست قبل آدم ربا ها سوار مترو شود ، روی صندلی خوابیده بود که به خط آخر رسید پیاده شد به محله ای رسید که دهانش را باز گذاشته بود محله ای با خانه های تک طبقه و قدیمی که از دودکش هایشان بجای بوی خوراک گوشت گران قیمت بوی سوپ ارزان به مشام می‌رسید اما به طرز عجیبی خوشایند بود انجا بچها حتی با اینکه لباس های قدیمی داشتند مثل یک بچه رفتار میکردند و شاد بودند دختر و پسر باهم مشغول بازی بودند و اصلا لازم نبود مثل یک خانم یا آقای متشخص رفتار کنند آنها از ته دل لبخند میزدندند . ناخودآگاه لبخندی واقعی بر روی لبهای سونیک نخش بست ، اولین بار بود که احساس زنده بودن میکرد . زنی به اسم کارملیا اون رو پیدا کرد زخم هایش را شست و لباس تمیز تنش کرد اون تا چند ساعت پیش کودکان بازی کرد اما یک پسر که تقریبا همسن خودش بود توجهش را جلب کرد پسری که موهای مشکی داشت و رگه های قرمز مثل رودخانه خون از آنها جاری شده بود او بازی نمی‌کرد و فقط نشسته بود و نگاه میکرد سونیک پیش او نشست
-تو چرا بازی نمیکنی؟
+علاقه ای ندارم
جواب رُک پسر سونیک را یاد برادر ده ساله اش انداخت ، جیمز !
-چرا؟
+این احمقانه ست
اون بیشتر یاد جیمز افتاد جیمز تنها بچه ای بود که در خانواده الیوت سونیک را بخاطر رنگ موهایش اذیت نمی‌کرد و اورا بازنده خطاب نمی‌کرد
ان پسر شبیه خوناشام خوب داستان ها بود همان خوناشامی که به هیچکس آسیب نمی‌رساند اما همیشه ته داستان مردم دهکده اورا به آتش میکشیدند
او از پسر بیشتر خوشش آمد و خواست با او آشنا شود که یهو
ماشین گران قیمت مادرش بود انجا بود که سونیک دوباره احساس یک عروسک خیمه شب بازی را گرفت و لبخندش محو شد و لبخندی فیک و بدلی بجای آن نقش بست مادرش با اخم های توهم رفته نزدیک شد دست سونیک را گرفت و به سمت ماشین برد تا کل راه خانه مادر و پدر سونیک اورا سرزنش میکردند و خواهران و برادرانش به او می‌خندیدند بجز جیمز که مثل همیشه نگاه میکرد سونیک با خودش فکر کرد چرا او و جیمز نمیتوانستند مثل کودکان دیگر زندگی کنند؟
ولی سونیک هیچوقت نفهمید که پسر خوناشام نما ساعت ها همان جا نشسته بود و به نقطه ای که که سونیک ایستاده بود خیره شده بود او سونیک را می‌شناخت
دیدگاه ها (۰)

اینو خودم ساختم بنظرم خوب نشد و اینطوری که میخواستم نشد

پارت سوم

پارت اولساعت مچی توی دستم ساعت نه رو نشون میداد هنوز وقت داش...

بچها می‌خوام رمان از انمیشن سونیک بنویسم و اهیچ ربطی به این ...

ماسه ها قهوه ای رنگ به دخترک احساسی فراتر از ارامش میبخشیدند...

☆روزی عادی در مدرسه ای..☆☆مثل روز های دیگر مدرسه معلم داشت د...

یک زن به پسرش که قاتل بود زور می‌گفت و اورا اذیت میکرد اما م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط