{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشقم به تو پارت

عشقم به تو پارت ۱۳
آنیا :خدافظ بچه ها
همه: خدافظ
نیلانا: راستی آلما یه چیزی
آلما: چی شده
آنیا: آلما من میرم اون ور خیابون تا بیای
آلما: باشه حواست به خودت باشه ماشین نزنه بهت
آنیا: باش
یه هو صدا کشیده شدن لاستیک ماشین روی آسفالت اومد
همه اون ور رو نگاه کرده بودن و دیدن ماشین زده به آنیا و انیا افتاده رو زمین
دامیان و بکی و نیلانا رفتن سمت آنیا
آلما خشکش زده بود نمی تونست تکون بخوره
دمیت تازه از داخل سالن اومد و رفت پیش آلما
دمیت:آلما چیزی شده
دمیت اون ور رو نگاه کرد آنیا رو دید
راننده: وای ببخشید ترمز ماشینم کار نکرد هزینه بیمارستانم خودم میدم
دامیان: هی تو
دمیت: دامیان آروم باش
دامیان: ولی
دمیت: من برم به آقای هندرسون بگم شما هم زنگ بزنید آمبولانس
زنگ زدن آمبولانس اومد و هندرسونم زنگ زد به لوید و یور
یور رفت پیش آنیا تو بیمارستان و لوید هم آلما رو برد خونه که بعدش بره بیمارستان
آنیا بعد از یک هفته به هوش اومد و دامیان بکی هم هنوز می‌ اومدن بیمارستان و آلما هم تمام اون یه هفته داشت تو خونه گریه می‌کرد و لوید و یور هم توی اون یه هفته خونه نیومدن
دکتر: مشکلی توی جمجمش نیست ولی ممکنه یکمی خاطراتش دچار اختلال بشه
آنیا: نه آنیا خوبههههه
لوید: ممنون
رفتن خونه
الما تا فهمید اومدن خونه سریع‌ رفت دم در و تا آنیا رو بقل کرد
آنا: هی تو کییععع
آلما: ها آنیا منم آلما
آنیا:ها آنیا کسی به اسم آلما نمیشناسه
آلما اون لحظه یه چیزی توی وجودش شکست حسی که کسی که تمام این مدت سعی می‌کردی ازش محافظت کنی دیگه تو رو یادش نمیاد
چند روز با این روند گذشت و آنیا میفرت دکتر تا دیگه مشکلی براش پیش نیاد
سر میز غذا
آنیا: بابا این کیه که همش اینجاست پیش ما زندگی میکنه و توهم زده که من خواهرشم
لوید چیزی نگفت
آلما:..فکر می‌کنی درد نداره که ببینی کسی که تمام این مدت سعی می کردی ازش محافظت کنی تو رو یادش بره ها ؟
آنیا: چی
آلما: فکر میکنی تو برای چی درد اینو تحمل نمیکنی که یه قاتلی ها؟فک می کنی چرا درد اینکه هم زمان روت آزمایش انجام بدن که بتونی ذهن بخونی آدم بکشی رو حس نکردی؟۰۰۷ آنیا سلیز آنیا ولیامز آنیا لوسکی آنیا روش آنیا[اونو یادم نمیاد ]آنیا فورجر جواب بده
“آلما به حالت گریه کردن داشت
لوید و یور قیاف هاشون اینجوری بود که ذهن خواند چیه قاتل قضیش چیه
آنیا: تو اونو از کجا میدونی
آلما تمام داستان هارو برای آنیا و یور و لوید تعریف کرد
آنیا یه حالی داشت که انگار یسری خاطرات داشتن از جلوی چشمش رد کشیدن ولی خب یادش نمیومد که اون دختره(آلما)کیه
آلما(هاععع چرا باید وسط درس معلم خاطره ی دوسال پیش رو یادم بیاد،مال اونموقست که مامان و بابا فهمیدن من به قاتل ذهن خوانم و آنیا هم ذهن میخونه)
نیلانا:هعی آلما زنگ خورد هااااا
آلما: باش الان میام ، یه چیزی زنگ بعدی چی داریم
نیلانا: مسابقه وسطی داریم با کلاس هفت a
آلما : هاع کلاس آنیا
نیلانا: اره انگار همه چی یادت رفته هاع
دمیت : هعی زود باشین بریم سمت سالن ورزش الان زنگ میخوره
اونا رفتن مسابقه دادن ۱۰بر۹بردن
دیدگاه ها (۰)

عشقم به تو پارت ۱۴ روز جشن کل دانش آموزان امپرطوری تو یه سال...

نگه دارم برا‌ ۶ سال دیگه

برا بار هزارم رفتم خوندمش

عشقم به تو پارت ۴سمت آلما و گروهشنیلانا: پس کی میرسیمآلما: ن...

spy×family فصل •2• پارت•2•همه میرن سر کلاس تا زنگ آخر انیا و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط