زندگی جهنمی پارت ۷
زندگی جهنمی پارت ۷
---
ا.ت: «تا جایی که میدونم این افراد زنده نمیمونن. مخصوصاً توی بونتن.»
ران دیگه نمیخندید.
یه چیزی توی چشماش عوض شد. نه ترس، نه عصبانیت — چیز دیگهای. شبیه وقتی که یه شکارچی میفهمه شکارش اصلاً آهو نبوده، یه حیوون درندهست. ( آره ولی یکم دیره😈)
ران (صداش آروم، جدی، بدون اون لحن مسخره همیشگی): «...راست میگی عزیزم. توی بونتن آدمای مرده زیادن.»
مکث.
ران (لبخند کوتاهی زد، این بار بدون سم): «شاید یه روز به منم نشون بدی چجوری یه نفر رو... زنده نمیذاری.»
ا.ت: «اگه لیاقتش رو داشته باشی.»
ران سرش رو تکون داد. نه تأیید، نه رد. فقط برگشت رفت سمت اتاق بازی. این بار پاهاش رو نذاشت روی میز.
ریندو هنوز ایستاده بود. نگاهش به ا.ت بود. اون نگاه عجیب همیشگیاش — انگار داشت چیزی رو توی صورت ا.ت میخوند که بقیه نمیدیدن.
ریندو: «اون خط روی صورتت...》
ا.ت (قبل از اینکه تموم کنه): «گفتم به تو ربطی نداره.»
ریندو: «نمیخواستم بپرسم براش چیه. میخواستم بگم قشنگه.»
ا.ت یک لحظه پلک زد. انتظار این حرف رو نداشت.
ریندو (با همون صدای آروم): «زخمایی که آدم از بچگی باهاشون بزرگ میشه... اکثر آدما دوست دارن قایمشون کنن. تو اما نذاشتی کسی بپرسه. یعنی بهش افتخار میکنی. یا حداقل... شرمنده نیستی.»
ا.ت (بدون تغییر حالت): «چیزی که نتونسته منو بکشه، ارزش پنهون کردن نداره.»
ریندو یه کم سرش رو خم کرد. انگار داشت اون جمله رو توی ذهنش میچرخوند.
ریندو: «مایکی اشتباه نکرده بود. تو واقعاً فرق میکنی.»
و رفت. آروم، مثل همیشه.
---
اون شب، اتاق ا.ت
ساعت یک بامداد.
ا.ت روی تخت لم داده بود، یوکاتای مشکی تنش، کونای دستش. بازی میکرد باهاش. میگذاشت بچرخه روی انگشتاش، میگرفت، میگذاشت دوباره بچرخه.
ذهنش پر بود.
دفترچه خاطراتم رو خوندن.
آرزوهام رو دیدن.
چی نوشته بودم اونجا؟
یادش اومد. یه صفحه از دفترچه:
آرزو اول: یه روز یه لباس نو بپوشم که مال کس دیگهای نباشه.
آرزو دوم: یه جای گرم که سقفش نم نده.
آرزو سوم: یه شمشیر که فقط مال خودم باشه.
آرزو چهارم: بدون دیدن اون مرد عوضی پاشم
چهار تا آرزو.
سه تاش الکی برآورده شده بود.
چهارمی...
چهارمی خیلی وقت پیش براورده شده بود
در زدند.
سه بار. آروم. منظم.
ا.ت کونای رو زیر بالش گذاشت. از جاش بلند نشد.
ا.ت: «بازه.»
در باز شد.
کاکوچو توی چارچوب ایستاد. موهای مشکی صاف، جای زخم روشن زیر نور مهتاب.
چند ثانیه همونجا ایستاد. نگاهش به ا.ت بود. نه تهدید، نه کنجکاوی زیاد. یه جور سنجیدن ساکت.
کاکوچو: «مایکی گفت بیام ببینم توی اتاقت چی داری.»
ا.ت: «خودت که میبینی.»
کاکوچو نگاهش به دیوار پر از سلاح رفت. برگشت به ا.ت.
کاکوچو: «همه اینارو بلدی استفاده کنی؟»
ا.ت: «همه رو.»
کاکوچو (کمی سرش رو تکون داد، شبیه احترام): «چند سالشه؟»
ا.ت: «هجده.»
کاکوچو: «چند سالش بودی که اولین بار یه آدم رو کشتی؟»
مکث.
ا.ت (بدون تغییر صدا): «چه فرقی میکنه؟ مهم اینه که زندم.» (😂گوه میخوره هیچکس رو نکشته😂)
کاکوچو یه چند ثانیه سکوت کرد. بعد یه قدم داخل اتاق گذاشت. نه تهدیدآمیز — مثل این بود که میخواست نزدیکتر باشه برای حرف زدن.
کاکوچو (صداش سنگین، اما بیخشونت): «من آدمایی مثل تو رو دیدم. اونایی که از بچگی زخم خوردن... یا خیلی زود میمیرن، یا تبدیل میشن به چیزی که هیچکس نمیتونه کنترلش کنه.»
ا.ت: «تو فکر میکنی مایکی میتونه کنترل کنه؟»
کاکوچو: «نه. فکر میکنم مایکی به کسی نیاز داره که وقتی کنترل خودش رو از دست داد... جلوش بایسته.»
هوای اتاق سرد شد. نه از لحاظ دما — از لحاظ سنگینی کلمات.
ا.ت (آروم، مثل یه زخم که تازه باز شده): «تو جای من نیستی که بدونی من جلوی کی میایستم یا نه.»
کاکوچو سرش رو خم کرد. یه احترام کوچولو. برگشت سمت در.
کاکوچو (با پشت به ا.ت): «فردا صبح ساعت شش، حیاط پشتی. مایکی گفت بیا آموزش شمشیر.»
ا.ت (با یه لبخند کوچیک که فقط خودش فهمید): «به مایکی بگو نگران نباشه. من شاگردی نمیخوام. ولی میتونم یه کم بهش یاد بدم.»
کاکوچو ایستاد. یک لحظه فکر کرد شوخی شنیده. برگشت نگاه کرد.
صورت ا.ت کاملاً جدی بود.
برای اولین بار، شاید در سالها، کاکوچو چیزی شبیه به لبخند زد.
---
ا.ت: «تا جایی که میدونم این افراد زنده نمیمونن. مخصوصاً توی بونتن.»
ران دیگه نمیخندید.
یه چیزی توی چشماش عوض شد. نه ترس، نه عصبانیت — چیز دیگهای. شبیه وقتی که یه شکارچی میفهمه شکارش اصلاً آهو نبوده، یه حیوون درندهست. ( آره ولی یکم دیره😈)
ران (صداش آروم، جدی، بدون اون لحن مسخره همیشگی): «...راست میگی عزیزم. توی بونتن آدمای مرده زیادن.»
مکث.
ران (لبخند کوتاهی زد، این بار بدون سم): «شاید یه روز به منم نشون بدی چجوری یه نفر رو... زنده نمیذاری.»
ا.ت: «اگه لیاقتش رو داشته باشی.»
ران سرش رو تکون داد. نه تأیید، نه رد. فقط برگشت رفت سمت اتاق بازی. این بار پاهاش رو نذاشت روی میز.
ریندو هنوز ایستاده بود. نگاهش به ا.ت بود. اون نگاه عجیب همیشگیاش — انگار داشت چیزی رو توی صورت ا.ت میخوند که بقیه نمیدیدن.
ریندو: «اون خط روی صورتت...》
ا.ت (قبل از اینکه تموم کنه): «گفتم به تو ربطی نداره.»
ریندو: «نمیخواستم بپرسم براش چیه. میخواستم بگم قشنگه.»
ا.ت یک لحظه پلک زد. انتظار این حرف رو نداشت.
ریندو (با همون صدای آروم): «زخمایی که آدم از بچگی باهاشون بزرگ میشه... اکثر آدما دوست دارن قایمشون کنن. تو اما نذاشتی کسی بپرسه. یعنی بهش افتخار میکنی. یا حداقل... شرمنده نیستی.»
ا.ت (بدون تغییر حالت): «چیزی که نتونسته منو بکشه، ارزش پنهون کردن نداره.»
ریندو یه کم سرش رو خم کرد. انگار داشت اون جمله رو توی ذهنش میچرخوند.
ریندو: «مایکی اشتباه نکرده بود. تو واقعاً فرق میکنی.»
و رفت. آروم، مثل همیشه.
---
اون شب، اتاق ا.ت
ساعت یک بامداد.
ا.ت روی تخت لم داده بود، یوکاتای مشکی تنش، کونای دستش. بازی میکرد باهاش. میگذاشت بچرخه روی انگشتاش، میگرفت، میگذاشت دوباره بچرخه.
ذهنش پر بود.
دفترچه خاطراتم رو خوندن.
آرزوهام رو دیدن.
چی نوشته بودم اونجا؟
یادش اومد. یه صفحه از دفترچه:
آرزو اول: یه روز یه لباس نو بپوشم که مال کس دیگهای نباشه.
آرزو دوم: یه جای گرم که سقفش نم نده.
آرزو سوم: یه شمشیر که فقط مال خودم باشه.
آرزو چهارم: بدون دیدن اون مرد عوضی پاشم
چهار تا آرزو.
سه تاش الکی برآورده شده بود.
چهارمی...
چهارمی خیلی وقت پیش براورده شده بود
در زدند.
سه بار. آروم. منظم.
ا.ت کونای رو زیر بالش گذاشت. از جاش بلند نشد.
ا.ت: «بازه.»
در باز شد.
کاکوچو توی چارچوب ایستاد. موهای مشکی صاف، جای زخم روشن زیر نور مهتاب.
چند ثانیه همونجا ایستاد. نگاهش به ا.ت بود. نه تهدید، نه کنجکاوی زیاد. یه جور سنجیدن ساکت.
کاکوچو: «مایکی گفت بیام ببینم توی اتاقت چی داری.»
ا.ت: «خودت که میبینی.»
کاکوچو نگاهش به دیوار پر از سلاح رفت. برگشت به ا.ت.
کاکوچو: «همه اینارو بلدی استفاده کنی؟»
ا.ت: «همه رو.»
کاکوچو (کمی سرش رو تکون داد، شبیه احترام): «چند سالشه؟»
ا.ت: «هجده.»
کاکوچو: «چند سالش بودی که اولین بار یه آدم رو کشتی؟»
مکث.
ا.ت (بدون تغییر صدا): «چه فرقی میکنه؟ مهم اینه که زندم.» (😂گوه میخوره هیچکس رو نکشته😂)
کاکوچو یه چند ثانیه سکوت کرد. بعد یه قدم داخل اتاق گذاشت. نه تهدیدآمیز — مثل این بود که میخواست نزدیکتر باشه برای حرف زدن.
کاکوچو (صداش سنگین، اما بیخشونت): «من آدمایی مثل تو رو دیدم. اونایی که از بچگی زخم خوردن... یا خیلی زود میمیرن، یا تبدیل میشن به چیزی که هیچکس نمیتونه کنترلش کنه.»
ا.ت: «تو فکر میکنی مایکی میتونه کنترل کنه؟»
کاکوچو: «نه. فکر میکنم مایکی به کسی نیاز داره که وقتی کنترل خودش رو از دست داد... جلوش بایسته.»
هوای اتاق سرد شد. نه از لحاظ دما — از لحاظ سنگینی کلمات.
ا.ت (آروم، مثل یه زخم که تازه باز شده): «تو جای من نیستی که بدونی من جلوی کی میایستم یا نه.»
کاکوچو سرش رو خم کرد. یه احترام کوچولو. برگشت سمت در.
کاکوچو (با پشت به ا.ت): «فردا صبح ساعت شش، حیاط پشتی. مایکی گفت بیا آموزش شمشیر.»
ا.ت (با یه لبخند کوچیک که فقط خودش فهمید): «به مایکی بگو نگران نباشه. من شاگردی نمیخوام. ولی میتونم یه کم بهش یاد بدم.»
کاکوچو ایستاد. یک لحظه فکر کرد شوخی شنیده. برگشت نگاه کرد.
صورت ا.ت کاملاً جدی بود.
برای اولین بار، شاید در سالها، کاکوچو چیزی شبیه به لبخند زد.
- ۴۸۵
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط