قسمت 2 قلب شکسته
قسمت 2 قلب شکسته
لندن - هفت سال پیش (هشت سال پس از جدایی)
ویلیام حالا پانزده سال داشت. لوئیس چهارده ساله بود.
آنها دیگر آن دو کودک گرسنه و بیپناه نبودند.
سه سال پیش، خانواده موریارتی آنها را به فرزندی قبول کرده بودند. اما آن خانواده هرگز نمیدانست که ویلیام و لوئیس واقعی چه کسانی هستند. و هرگز نفهمید که ویلیام چه نقشهای در سر دارد.
آن شب در کتابخانه شخصی عمارت موریارتی، ویلیام پشت میز چوبی بزرگ نشسته بود. انبوهی از اسناد و مدارک جلویش ریخته بود.
لوئیس پشت سرش ایستاده بود، ساکت مثل همیشه.
«پیداش کردم.» ویلیام صدایش آرام بود، اما چیزی در آن میلرزید.
لوئیس یک قدم جلوتر آمد. «ایزومی؟»
ویلیام برگهای را بلند کرد. روی آن نشانی نوشته شده بود: عمارت لرد راجر وینترز - حومه شمالی لندن
«هشت سال پیش او را از ما جدا کردند. حالا میدونم کجاست.» ویلیام برگه را روی میز گذاشت. دستش کمی میلرزید. «و میدونم که لرد وینترز چه آدمیه.»
لوئیس نگاهی به برگهها انداخت. گزارشهایی از رفتار آن اشرافزاده با خدمتکارانش. تنبیههای بدنی. حبس در زیرزمین. شکنجههای خفیف که اثری روی صورت نمیگذاشت اما پشت لباس را پر از زخم و کبودی میکرد.
«اون عمارت هشت خدمتکار داشته.» ویلیام ادامه داد. «حالا فقط دو تا موندن. بقیه یا فرار کردن یا... دیگه نمیتونستن کار کنن.»
لوئیس مشتهایش را گره کرد. «میخوام بکشمش.»
«نه.» ویلیام آرام گفت. «زمانش نشده. فعلاً فقط باید ایزومی را بیرون بیاریم.»
---
سه شب بعد - بیرون عمارت لرد وینترز
باران باز هم میبارید. انگار آسمان خودش هم از این ماجرا متنفر بود.
ویلیام با لباس رسمی مشکی و کلاه شاپو در سایه درختها ایستاده بود. لوئیس کنارش بود، با لباسی سادهتر، اما چشمانش مثل تیغ تیز شده بود.
«طبق نقشه.» ویلیام ساعتش را نگاه کرد. «ساعت دو نیمهشب، لرد وینترز مست میخوابه. نگهبانها در ورودی عوض میشن و پنج دقیقه سردرگمی دارن. من وارد طبقه پایین میشم. تو پشت بام میری و از نورگیر زیرشیروانی وارد میشی.»
لوئیس سرش را تکان داد. «اگر کسی بیدار شد؟»
ویلیام لبخند سردی زد. «اون موقع تو میدونی چیکار کنی. اما تا جایی که ممکنه بدون خشونت. قرار نیست رد بذاریم.»
---
داخل عمارت - زیرزمین
ایزومی روی زمین سرد و نمناک خوابیده بود.
چهاردهمین سالش را همین هفته پشت سر گذاشته بود، اما هیچکس به یادش نیاورده بود. فقط لرد وینترز به خاطر یک لیوان چای که دیر رسیده بود، کمربندش را بر پشت ایزومی کوبیده بود.
جای زخمها روی دستانش بود، روی پشتش، روی پاهایش. بعضی قدیمی بودند، بعضی تازه. لباس خدمتکاری ساده و پارهاش نمیتوانست این همه کبودی را پنهان کند.
ناگهان صدایی شنید. خراش فلز روی فلز.
چشم باز کرد.
نور مهتاب از پنجره کوچک زیرزمین میآمد. سایهای دید. دو سایه.
قلبش شروع کرد به تپیدن. خواست جیغ بزند، اما دستی روی دهانش گذاشته شد.
دست گرمی بود. لرزان اما محکم.
«ایزومی... ساکت باش. من برادرتم.»
چشمانش گشاد شد. آن صدا... نمیتوانست اشتباه کند. بعد از هشت سال، هنوز آن صدا را به خاطر داشت.
ویلیام چراغ کوچکی روشن کرد. شعله ملایم صورتش را نشان داد. بلوند، چشمان قرمز، همان لبخند آرام اما این بار لرزان.
لوئیس هم عقبتر ایستاده بود. زخم کهنه سوختگی روی گونه راستش زیر نور مهتاب میدرخشید. نگاهش به ایزومی بود، با چشمانی که برای اولین بار بعد از سالها اشک داشت.
ایزومی خواست حرف بزند، اما صدایش درنیامد. فقط اشک ریخت.
ویلیام دستکشهایش را درآورد. دستش را به آرامی روی گونه کبود ایزومی گذاشت.
«دیگه هیچکس به تو دست نمیزنه. قول میدم.»
لوئیس بدون اینکه حرف بزند، کلاه و کت اضافهای از کولهاش درآورد. پیچید دور شانههای استخوانی ایزومی.
آن شب، برای اولین بار بعد از هشت سال، سه خواهر و برادر دوباره کنار هم بودند.
از در اصلی بیرون نیامدند. ویلیام راهی از تونل قدیمی زیر عمارت پیدا کرده بود. تا صبح در یک انباری متروک پنهان شدند.
ایزومی تمام مدت میلرزید. نه از سرما. از اینکه باور نمیکرد.
لوئیس فقط کنارش نشسته بود و هیچ حرفی نمیزد. اما دستش را رها نکرده بود.
ویلیام روبرویشان نشست. به ایزومی نگاه کرد و گفت:
«خیلی چیزها از من نمیدونی. خیلی چیزها تغییر کرده. اما یک چیز همیشه مثل روز روشنه... تو خواهر منی. و من تا آخر ازت محافظت میکنم.»
ایزومی بالاخره توانست حرف بزند. صدایش گرفته بود.
«منم... میخوام کمک کنم. من دیگه اون دختر کوچولوی شش ساله نیستم.»
ویلیام لبخند زد. همان لبخند موقر و آرام.
«میدونم. به خاطر همین اومدیم دنبالت.»
---
لندن - هفت سال پیش (هشت سال پس از جدایی)
ویلیام حالا پانزده سال داشت. لوئیس چهارده ساله بود.
آنها دیگر آن دو کودک گرسنه و بیپناه نبودند.
سه سال پیش، خانواده موریارتی آنها را به فرزندی قبول کرده بودند. اما آن خانواده هرگز نمیدانست که ویلیام و لوئیس واقعی چه کسانی هستند. و هرگز نفهمید که ویلیام چه نقشهای در سر دارد.
آن شب در کتابخانه شخصی عمارت موریارتی، ویلیام پشت میز چوبی بزرگ نشسته بود. انبوهی از اسناد و مدارک جلویش ریخته بود.
لوئیس پشت سرش ایستاده بود، ساکت مثل همیشه.
«پیداش کردم.» ویلیام صدایش آرام بود، اما چیزی در آن میلرزید.
لوئیس یک قدم جلوتر آمد. «ایزومی؟»
ویلیام برگهای را بلند کرد. روی آن نشانی نوشته شده بود: عمارت لرد راجر وینترز - حومه شمالی لندن
«هشت سال پیش او را از ما جدا کردند. حالا میدونم کجاست.» ویلیام برگه را روی میز گذاشت. دستش کمی میلرزید. «و میدونم که لرد وینترز چه آدمیه.»
لوئیس نگاهی به برگهها انداخت. گزارشهایی از رفتار آن اشرافزاده با خدمتکارانش. تنبیههای بدنی. حبس در زیرزمین. شکنجههای خفیف که اثری روی صورت نمیگذاشت اما پشت لباس را پر از زخم و کبودی میکرد.
«اون عمارت هشت خدمتکار داشته.» ویلیام ادامه داد. «حالا فقط دو تا موندن. بقیه یا فرار کردن یا... دیگه نمیتونستن کار کنن.»
لوئیس مشتهایش را گره کرد. «میخوام بکشمش.»
«نه.» ویلیام آرام گفت. «زمانش نشده. فعلاً فقط باید ایزومی را بیرون بیاریم.»
---
سه شب بعد - بیرون عمارت لرد وینترز
باران باز هم میبارید. انگار آسمان خودش هم از این ماجرا متنفر بود.
ویلیام با لباس رسمی مشکی و کلاه شاپو در سایه درختها ایستاده بود. لوئیس کنارش بود، با لباسی سادهتر، اما چشمانش مثل تیغ تیز شده بود.
«طبق نقشه.» ویلیام ساعتش را نگاه کرد. «ساعت دو نیمهشب، لرد وینترز مست میخوابه. نگهبانها در ورودی عوض میشن و پنج دقیقه سردرگمی دارن. من وارد طبقه پایین میشم. تو پشت بام میری و از نورگیر زیرشیروانی وارد میشی.»
لوئیس سرش را تکان داد. «اگر کسی بیدار شد؟»
ویلیام لبخند سردی زد. «اون موقع تو میدونی چیکار کنی. اما تا جایی که ممکنه بدون خشونت. قرار نیست رد بذاریم.»
---
داخل عمارت - زیرزمین
ایزومی روی زمین سرد و نمناک خوابیده بود.
چهاردهمین سالش را همین هفته پشت سر گذاشته بود، اما هیچکس به یادش نیاورده بود. فقط لرد وینترز به خاطر یک لیوان چای که دیر رسیده بود، کمربندش را بر پشت ایزومی کوبیده بود.
جای زخمها روی دستانش بود، روی پشتش، روی پاهایش. بعضی قدیمی بودند، بعضی تازه. لباس خدمتکاری ساده و پارهاش نمیتوانست این همه کبودی را پنهان کند.
ناگهان صدایی شنید. خراش فلز روی فلز.
چشم باز کرد.
نور مهتاب از پنجره کوچک زیرزمین میآمد. سایهای دید. دو سایه.
قلبش شروع کرد به تپیدن. خواست جیغ بزند، اما دستی روی دهانش گذاشته شد.
دست گرمی بود. لرزان اما محکم.
«ایزومی... ساکت باش. من برادرتم.»
چشمانش گشاد شد. آن صدا... نمیتوانست اشتباه کند. بعد از هشت سال، هنوز آن صدا را به خاطر داشت.
ویلیام چراغ کوچکی روشن کرد. شعله ملایم صورتش را نشان داد. بلوند، چشمان قرمز، همان لبخند آرام اما این بار لرزان.
لوئیس هم عقبتر ایستاده بود. زخم کهنه سوختگی روی گونه راستش زیر نور مهتاب میدرخشید. نگاهش به ایزومی بود، با چشمانی که برای اولین بار بعد از سالها اشک داشت.
ایزومی خواست حرف بزند، اما صدایش درنیامد. فقط اشک ریخت.
ویلیام دستکشهایش را درآورد. دستش را به آرامی روی گونه کبود ایزومی گذاشت.
«دیگه هیچکس به تو دست نمیزنه. قول میدم.»
لوئیس بدون اینکه حرف بزند، کلاه و کت اضافهای از کولهاش درآورد. پیچید دور شانههای استخوانی ایزومی.
آن شب، برای اولین بار بعد از هشت سال، سه خواهر و برادر دوباره کنار هم بودند.
از در اصلی بیرون نیامدند. ویلیام راهی از تونل قدیمی زیر عمارت پیدا کرده بود. تا صبح در یک انباری متروک پنهان شدند.
ایزومی تمام مدت میلرزید. نه از سرما. از اینکه باور نمیکرد.
لوئیس فقط کنارش نشسته بود و هیچ حرفی نمیزد. اما دستش را رها نکرده بود.
ویلیام روبرویشان نشست. به ایزومی نگاه کرد و گفت:
«خیلی چیزها از من نمیدونی. خیلی چیزها تغییر کرده. اما یک چیز همیشه مثل روز روشنه... تو خواهر منی. و من تا آخر ازت محافظت میکنم.»
ایزومی بالاخره توانست حرف بزند. صدایش گرفته بود.
«منم... میخوام کمک کنم. من دیگه اون دختر کوچولوی شش ساله نیستم.»
ویلیام لبخند زد. همان لبخند موقر و آرام.
«میدونم. به خاطر همین اومدیم دنبالت.»
---
- ۱.۲k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط