عشق ناگهانی
عشق ناگهانی
ℙ:𝟙
ات: دختری ۱۹ ساله که چون آرمیه توی دانشگاه کسی باهاش دوست نیست جز هلن که اونم آرمیه
بایس ات توی بی تی اس جیمین هست و واسه همین هلن اونو خانم پارک صدا میزنه
جیمین: شخصیتی مهربون و تو دل برو و خیلی آرمی هارو دوست داره.
ویو ات:
امروز دانشگاه تعطیل بود و خونه حوصلم سر رفت خیلی دلم میخواست برم پاساژ جدیدی که توی سئول باز شده واسه همین زنگ زدم به هلن اما هلن کار داشت و امروز نمیتونست بیاد و منم مجبور بودم تنها برم
ویو جیمین:
امروز خونه حوصلم سر رفت هر کدوم از اعضا سر خونه زندگیشون بودن دلم میخواست برم پاساژ جدیدی که توی سئول باز شد و ببینم
ویو ات:
با اینکه هلن نتونست بیاد، ولی هیجانِ دیدن پاساژ جدید باعث شد زود حاضر شم. از خونه زدم بیرون و سوار مترو شدم. هوا کمی سرد بود، ولی اونقدر ساختمانهای جدید و چراغهای خیابونا قشنگ بودن که حس خوبی داشتم. وقتی رسیدم جلوی پاساژ… واو. از نزدیک خیلی بزرگتر و مدرنتر از چیزی بود که تو عکسها دیده بودم. وارد شدم و همون اول بوی قهوهی تازه از کافهی طبقهی همکف پیچید.
ویو جیمین:
بعد از یک ساعت غر زدن به خودم، بالاخره تصمیم گرفتم از خونه بزنم بیرون. دلم کمی هوای آزاد میخواست. هودی و کلاه کشیدم روی صورتم که کسی نشناسه و یک اسنپ گرفتم سمت همون پاساژ جدید. شنیده بودم فضای داخلیش فوقالعادهست. وقتی رسیدم، دقیقا همون لحظهای رسیدم که یه نفر از درِ اصلی وارد شد و برای یه لحظه نگاهم افتاد بهش… انگار آشنا بود.
ویو ات:
داشتم به سقف شیشهای بالای سرم نگاه میکردم که احساس کردم یکی داره نگاهم میکنه. برگشتم. یک پسر با هودی مشکی، کلاه کشیده پایین، ماسک روی صورت… ولی چشم هاشو دیدم. برای یه لحظه حس کردم قبلا دیدمش. یک جور حس عجیب، درست مثل وقتی که موسیقی مورد علاقت ناگهانی پخش میشه.
ویو جیمین
چند لحظه محو اون دختر شدم انگار یه فرشته از آسمون اومده زمین ققط بال نداشت خیلی خوشگل بود چند لحظه ای محو چهره اش بودم که دیدم داره نگام میکنه سرمو انداختم پایین و رفتم سمت ویترینا که دیدم اونم هواسش پرت شد و رفت داخل یه مغازه لوازم مراقبت پوستی منم از فرصت استفاده کردم و رفتم داخل مغازه که به بهونه خرید بهتر ببینمش
تا خواستم برم داخل مغازه یهو یکی اومد جلوم و گفت چهرم آشناست اما من ماسک داشتم هی خواستم پسش بزنم اما نمیرفت و چند مین بعد ول کرد و رفت بدو بدو رفتم داخل مغازه که دیدم نیست
ویو ات:
رفتم توی یکی از مغازه های مراقبت پوستی خواستم یه ضد آفتاب بگیرم و بعد از مغازه زدم بیرون و رفتم همون کافه
خواستم توی کافه یکم بشینم که دیدم هوا داره نم نم بارون میاد و اگه بخوام تو کافه بشینم بارون شدت میگیره و موقعه رفتن به خونه تاکسی پیدا نمیشه پس یه قهوه و کروسان سفارش دادم و اومدم خونه
ویو جیمین:
کل پاساژ و گشتم اما اون دختره رو پیدا نکردم خیلی ناراحت شدم اما با خودم احد بستم که پیداش میکنم
ناامید اومدم خونه و زنگ زدم به جونگکوک و گفتم بیاد خونمون و کوک قبول کرد که...
پارت بعد؟
ℙ:𝟙
ات: دختری ۱۹ ساله که چون آرمیه توی دانشگاه کسی باهاش دوست نیست جز هلن که اونم آرمیه
بایس ات توی بی تی اس جیمین هست و واسه همین هلن اونو خانم پارک صدا میزنه
جیمین: شخصیتی مهربون و تو دل برو و خیلی آرمی هارو دوست داره.
ویو ات:
امروز دانشگاه تعطیل بود و خونه حوصلم سر رفت خیلی دلم میخواست برم پاساژ جدیدی که توی سئول باز شده واسه همین زنگ زدم به هلن اما هلن کار داشت و امروز نمیتونست بیاد و منم مجبور بودم تنها برم
ویو جیمین:
امروز خونه حوصلم سر رفت هر کدوم از اعضا سر خونه زندگیشون بودن دلم میخواست برم پاساژ جدیدی که توی سئول باز شد و ببینم
ویو ات:
با اینکه هلن نتونست بیاد، ولی هیجانِ دیدن پاساژ جدید باعث شد زود حاضر شم. از خونه زدم بیرون و سوار مترو شدم. هوا کمی سرد بود، ولی اونقدر ساختمانهای جدید و چراغهای خیابونا قشنگ بودن که حس خوبی داشتم. وقتی رسیدم جلوی پاساژ… واو. از نزدیک خیلی بزرگتر و مدرنتر از چیزی بود که تو عکسها دیده بودم. وارد شدم و همون اول بوی قهوهی تازه از کافهی طبقهی همکف پیچید.
ویو جیمین:
بعد از یک ساعت غر زدن به خودم، بالاخره تصمیم گرفتم از خونه بزنم بیرون. دلم کمی هوای آزاد میخواست. هودی و کلاه کشیدم روی صورتم که کسی نشناسه و یک اسنپ گرفتم سمت همون پاساژ جدید. شنیده بودم فضای داخلیش فوقالعادهست. وقتی رسیدم، دقیقا همون لحظهای رسیدم که یه نفر از درِ اصلی وارد شد و برای یه لحظه نگاهم افتاد بهش… انگار آشنا بود.
ویو ات:
داشتم به سقف شیشهای بالای سرم نگاه میکردم که احساس کردم یکی داره نگاهم میکنه. برگشتم. یک پسر با هودی مشکی، کلاه کشیده پایین، ماسک روی صورت… ولی چشم هاشو دیدم. برای یه لحظه حس کردم قبلا دیدمش. یک جور حس عجیب، درست مثل وقتی که موسیقی مورد علاقت ناگهانی پخش میشه.
ویو جیمین
چند لحظه محو اون دختر شدم انگار یه فرشته از آسمون اومده زمین ققط بال نداشت خیلی خوشگل بود چند لحظه ای محو چهره اش بودم که دیدم داره نگام میکنه سرمو انداختم پایین و رفتم سمت ویترینا که دیدم اونم هواسش پرت شد و رفت داخل یه مغازه لوازم مراقبت پوستی منم از فرصت استفاده کردم و رفتم داخل مغازه که به بهونه خرید بهتر ببینمش
تا خواستم برم داخل مغازه یهو یکی اومد جلوم و گفت چهرم آشناست اما من ماسک داشتم هی خواستم پسش بزنم اما نمیرفت و چند مین بعد ول کرد و رفت بدو بدو رفتم داخل مغازه که دیدم نیست
ویو ات:
رفتم توی یکی از مغازه های مراقبت پوستی خواستم یه ضد آفتاب بگیرم و بعد از مغازه زدم بیرون و رفتم همون کافه
خواستم توی کافه یکم بشینم که دیدم هوا داره نم نم بارون میاد و اگه بخوام تو کافه بشینم بارون شدت میگیره و موقعه رفتن به خونه تاکسی پیدا نمیشه پس یه قهوه و کروسان سفارش دادم و اومدم خونه
ویو جیمین:
کل پاساژ و گشتم اما اون دختره رو پیدا نکردم خیلی ناراحت شدم اما با خودم احد بستم که پیداش میکنم
ناامید اومدم خونه و زنگ زدم به جونگکوک و گفتم بیاد خونمون و کوک قبول کرد که...
پارت بعد؟
- ۳۲۰
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط