part rose white
part(7) 🤍rose white🤍
بلند شد که جای خالی قرص رو تو سطل اشغال بریزه که با غذایی که دکتر گفته بود برای ناهار و شام دختر اماده کنن مواجه شد با عصبانیت سمت دختر برگشت و گفت..
جونگکوک:مثل اینکه زود حرفام و یادت رفت نه؟
صداش رو کمی بالا برد
جونگکوک:مگه بهت نگفته بودم غذات و بخوری؟هاااا؟
با همون اعصبانت گوشیش رو برداشت به یکی از خدمه زنگ زد و گفت که یکم غذا بیارن...
بعد گذشت حدود 10 دقیقه در اتاق باز شد خدمه با به سینی پر غذا اومدن و اونو گذاشتن رو تخت و رفتن....
جونگکوک هم صندلی که گوشه اتاق بود رو برداشت و گذاشت روبه روبه ی تخت و جلوی دختر نشست...
ویو ا/ت*
با اینکه معدم از شدت گرسنگی درد میکرد همزمان حالت تهوع هم داشتم و همین باعث میشد که نتونم غذا بخورم و میلی بهش نداشته باشم وقتی غذا رو اوردن فقط همینجوری داشتم نگاش میکردم که جئون اومد و روبه روم نشست اول سعی کردم بهش بی توجه باشم اما همینجوری ذول زده بود تو تخم چشمم...اهههههه چشه؟دیونس این یارو؟(تو ذهنش)
ا/ت:بب...ببخشید..چرا....چرا اونطوری نگام میکنید؟...
جونگکوک:باید مطمئن شم ایندفعه کامل میخوری....
ا/ت:خو...خوب...اینطوری که...من...من معذب میشم...نمیتون...
پرید وسط حرف و گفت...
جونگکوک:غذات و بخور و انقدر حرف نزن..
منم ساکت شدم شروع کردم به خوردن که گوشی جئون زنگ خورد وقتی برداشت مثل اینکه عصبی بود و هلن رو صدا زد"هلن دختری اهل امریکا که از وقتی یادش میاد داخل عمارت جئون بوده و مادرش هم یکی از خدمتکارای همین عمارت بود که فوت شد و تو این چند ماه که ا/ت اینجا بود باهم صمیمی شده بودن"
هلن اومد که...
جونگکوک:حواست بهش باشه..باید غذاش رو تا اخر بخوره و بعد بگیره بخوابه..اگه سر پیچی کرد بهم خبر میدین....
بعد برگشت سمت من و با لحنی که جدیت و عصبانی بودن ازش میبارید لب زد..
جونگکوک:بهتره این دفعه حرفم و جدی بگیری...
بعدم رفت بیرون و هلن بلافاصله اومد کنارم رو تخت نشست...
هلن:چطوری هنوز زنده ای؟
ا/ت:چی؟
هلن:معمولا هیچ کس نمیتونه با ارباب چشم تو چشم شه اونوقت تو نه تنها داری تو چشماش نگاه میکنی بلکه بهشم میگی چرا اونطوری نگام میکنیییی(داد)
ا/ت:اههههه گوشم کر شد چته...خوب اون داشت همینجوری نگام میکرد..خوب ادم معذب میشه....
هلن:بیخیال...زودتر غذات و بخور و بگیر بکپ تا ارباب نمیومده بیاد ببینه هنوز بیداری کله منو میکنه...
"صبح ساعت 05:37"
تقریبا صبح شده بود و من هنوز خوابم نمیبورد این یارو جئونم هنوز نیومده بود..اصلا چرا دارم بهش فکر میکنم!؟خوب نیاد چه بهتر...
ا/ت:اههههههه...چرا خوابم نمیادددد...
از جام بلند شدم که با موخ افتادم زمین چون چند روزی بود که از جام بلند نشده بودن پام خواب رفته بود...
ا/ت:اخ سرممم...فک کنم جاش بمونه..
با کلی بدبختی از جام بلند شدم رفتم دم پنجره و به بیرون نگاه کردم بعد 20 دقیقه ای یه ماشین مشکی وارد حیاط شد و جئون از توش اومد بیرون...
دخترک تا جئون رو دید سری رفت زیر پتو و خودش رو به خواب زد...جئون تا وارد عمارت شد دوباره مثل همیشه سمت اتاق معشوقش راه افتاد و وقتی درو باز کرد با جسم مچاله شده دختر مواجه شد و به سمتش رفت و کنارش رو تخت دراز کشید و پیشونی دختر رو بوسید..
جونگکوک:میدونم که بیداری از پشت پنجره دیدمت...مگه نگفته بودم بگیر بخواب پرنسسم؟هوم؟چرا هیچ وقت به حرفم گوش نمیدی؟....
دخترک که دید لو رفته چشماش رو اروم باز کرد و بیشتر از زیر پتو اومد بیرون که کبودی روی پیشونیش مشخص شد...با اینکه تنها منبع نور اتاق یه چراغ خواب مهتابی کوچی و نور کمه خورشید که هنوز کامل طلوع نکرده بود بود..اما همون نور کمم برای دیده شدن اون کبودی کافی بود...
جئون اخماش توهم رفت دستش رو روی پیشونی دختر گذاشت که دختر ناخواسته اخی گفت..
ا/ت:اخ..
جونگکوک:پیشونیت چی شده؟
ا/ت:چی..پیشونیم؟
دختر کمی فکر کرد و بعد لب زد..
ا/ت:اهااا...یادم اومد گفتم جاش میمونه هااا... ایش..
همینجوری داشت با خودش حرف میزد که با چشمای جئون که انگار منتظر جوابشون بودنم مواجه شد...
ا/ت:وقتی داشتم از تخت پایین میومدم افتادم زمین..
جونگکوک اهی کشید گفت..
جونگکوک:مثل اینکه باید یه نفر و 24 یاعته بفرستم حواسش بهت باشه...دلم نمیخواد اموالم کوچیک ترین صدمه ای ببینه...
عادی بود قلب دختر بعد این جمله تپشش بیشتر شد؟
عشق نوریست که از دل میتابد، نه از آسمان؛
میسوزاند و آرامت میکند،
هم آتش است، هم پناه.
پایان(7)part
☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆
بلند شد که جای خالی قرص رو تو سطل اشغال بریزه که با غذایی که دکتر گفته بود برای ناهار و شام دختر اماده کنن مواجه شد با عصبانیت سمت دختر برگشت و گفت..
جونگکوک:مثل اینکه زود حرفام و یادت رفت نه؟
صداش رو کمی بالا برد
جونگکوک:مگه بهت نگفته بودم غذات و بخوری؟هاااا؟
با همون اعصبانت گوشیش رو برداشت به یکی از خدمه زنگ زد و گفت که یکم غذا بیارن...
بعد گذشت حدود 10 دقیقه در اتاق باز شد خدمه با به سینی پر غذا اومدن و اونو گذاشتن رو تخت و رفتن....
جونگکوک هم صندلی که گوشه اتاق بود رو برداشت و گذاشت روبه روبه ی تخت و جلوی دختر نشست...
ویو ا/ت*
با اینکه معدم از شدت گرسنگی درد میکرد همزمان حالت تهوع هم داشتم و همین باعث میشد که نتونم غذا بخورم و میلی بهش نداشته باشم وقتی غذا رو اوردن فقط همینجوری داشتم نگاش میکردم که جئون اومد و روبه روم نشست اول سعی کردم بهش بی توجه باشم اما همینجوری ذول زده بود تو تخم چشمم...اهههههه چشه؟دیونس این یارو؟(تو ذهنش)
ا/ت:بب...ببخشید..چرا....چرا اونطوری نگام میکنید؟...
جونگکوک:باید مطمئن شم ایندفعه کامل میخوری....
ا/ت:خو...خوب...اینطوری که...من...من معذب میشم...نمیتون...
پرید وسط حرف و گفت...
جونگکوک:غذات و بخور و انقدر حرف نزن..
منم ساکت شدم شروع کردم به خوردن که گوشی جئون زنگ خورد وقتی برداشت مثل اینکه عصبی بود و هلن رو صدا زد"هلن دختری اهل امریکا که از وقتی یادش میاد داخل عمارت جئون بوده و مادرش هم یکی از خدمتکارای همین عمارت بود که فوت شد و تو این چند ماه که ا/ت اینجا بود باهم صمیمی شده بودن"
هلن اومد که...
جونگکوک:حواست بهش باشه..باید غذاش رو تا اخر بخوره و بعد بگیره بخوابه..اگه سر پیچی کرد بهم خبر میدین....
بعد برگشت سمت من و با لحنی که جدیت و عصبانی بودن ازش میبارید لب زد..
جونگکوک:بهتره این دفعه حرفم و جدی بگیری...
بعدم رفت بیرون و هلن بلافاصله اومد کنارم رو تخت نشست...
هلن:چطوری هنوز زنده ای؟
ا/ت:چی؟
هلن:معمولا هیچ کس نمیتونه با ارباب چشم تو چشم شه اونوقت تو نه تنها داری تو چشماش نگاه میکنی بلکه بهشم میگی چرا اونطوری نگام میکنیییی(داد)
ا/ت:اههههه گوشم کر شد چته...خوب اون داشت همینجوری نگام میکرد..خوب ادم معذب میشه....
هلن:بیخیال...زودتر غذات و بخور و بگیر بکپ تا ارباب نمیومده بیاد ببینه هنوز بیداری کله منو میکنه...
"صبح ساعت 05:37"
تقریبا صبح شده بود و من هنوز خوابم نمیبورد این یارو جئونم هنوز نیومده بود..اصلا چرا دارم بهش فکر میکنم!؟خوب نیاد چه بهتر...
ا/ت:اههههههه...چرا خوابم نمیادددد...
از جام بلند شدم که با موخ افتادم زمین چون چند روزی بود که از جام بلند نشده بودن پام خواب رفته بود...
ا/ت:اخ سرممم...فک کنم جاش بمونه..
با کلی بدبختی از جام بلند شدم رفتم دم پنجره و به بیرون نگاه کردم بعد 20 دقیقه ای یه ماشین مشکی وارد حیاط شد و جئون از توش اومد بیرون...
دخترک تا جئون رو دید سری رفت زیر پتو و خودش رو به خواب زد...جئون تا وارد عمارت شد دوباره مثل همیشه سمت اتاق معشوقش راه افتاد و وقتی درو باز کرد با جسم مچاله شده دختر مواجه شد و به سمتش رفت و کنارش رو تخت دراز کشید و پیشونی دختر رو بوسید..
جونگکوک:میدونم که بیداری از پشت پنجره دیدمت...مگه نگفته بودم بگیر بخواب پرنسسم؟هوم؟چرا هیچ وقت به حرفم گوش نمیدی؟....
دخترک که دید لو رفته چشماش رو اروم باز کرد و بیشتر از زیر پتو اومد بیرون که کبودی روی پیشونیش مشخص شد...با اینکه تنها منبع نور اتاق یه چراغ خواب مهتابی کوچی و نور کمه خورشید که هنوز کامل طلوع نکرده بود بود..اما همون نور کمم برای دیده شدن اون کبودی کافی بود...
جئون اخماش توهم رفت دستش رو روی پیشونی دختر گذاشت که دختر ناخواسته اخی گفت..
ا/ت:اخ..
جونگکوک:پیشونیت چی شده؟
ا/ت:چی..پیشونیم؟
دختر کمی فکر کرد و بعد لب زد..
ا/ت:اهااا...یادم اومد گفتم جاش میمونه هااا... ایش..
همینجوری داشت با خودش حرف میزد که با چشمای جئون که انگار منتظر جوابشون بودنم مواجه شد...
ا/ت:وقتی داشتم از تخت پایین میومدم افتادم زمین..
جونگکوک اهی کشید گفت..
جونگکوک:مثل اینکه باید یه نفر و 24 یاعته بفرستم حواسش بهت باشه...دلم نمیخواد اموالم کوچیک ترین صدمه ای ببینه...
عادی بود قلب دختر بعد این جمله تپشش بیشتر شد؟
عشق نوریست که از دل میتابد، نه از آسمان؛
میسوزاند و آرامت میکند،
هم آتش است، هم پناه.
پایان(7)part
☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆
- ۱۶.۷k
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط