{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در آغوش شیطان

"در آغوش شیطان"

---

Chapter: 1
Part: 14

ویو جونکوک

خم شدم. نزدیک‌تر رفتم. صدای نفس‌هاش هنوز آروم بود. دستم رو جلو بردم، اما یه شاخه خشک زیر پام شکست.

چشم‌هاش باز شد.

آهسته، بی‌حرکت، فقط نگاه کرد.
چشم‌هاش سبز بودن، مثل برگ‌های تازه بعد از بارون.
اما توی اون نگاه، یه چیزی بود... یه چیزی که نمی‌تونستم بخونمش.

جونکوک: تو کی‌ای؟
دختر: ...
جونکوک: با توأم. اسم‌ت چیه؟
دختر: روز الین

ساکت شدم. اونم ساکت بود.
مار هنوز دورش حلقه زده بود، ولی آروم بود.
انگار اون دختر، فرمانده‌ی سکوت بود.

جونکوک: اینجا چی‌کار می‌کنی؟
دختر: خواب بودم.
جونکوک: این جنگل مال توئه؟
دختر: نمی‌دونم. فقط اینجا امنه.

یه لحظه حس کردم اون از من نمی‌ترسه.
نه از خنجرم، نه از نگاه سردم، نه از تشنگی‌ام.
و این... عجیب بود.

جونکوک (زیر لب): جالبه...

برگشتم. چند قدم عقب رفتم.
ولی ذهنم هنوز پیش اون دختر بود.
اون یه راز بود.
و من... عاشق شکستن رازها بودم.
دیدگاه ها (۱)

"در آغوش شیطان" ---Chapter: 1 Part: 15ویو جونکوکاون شب هیچ ...

اینم گذاشتم ببنید صدای نیما تکیدو و اون دختر حروم لقمه

پلیس در آستانه مافیا پارت 11ویو سنا کار هارو انجام دادم رفتم...

آقازاده(p۲)به عمارتش رسیدیم که اهسته از ماشین پیاده شدم..پشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط