🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۲۱
صدام میلرزید: ا... الو؟
صدای ناآشنایی پرسید: شما!؟
هی! این... صدای کیه!!؟؟ شاید دوست جونگکوک باشه!؟
_من... من...
فریاد زد: تو کیی هستییی!!؟؟؟
نفس عمیق کشیدم و گفتم: ا. ت هستم... آقای... آقای جئون اونجاست!؟
هوووففف خداروشکر فهمیدم فامیلیش چیه!
_ با ارباب چکار داری!؟ تو کی هستیی گفتممم!!
اهههه داره عصبیم میکنههه!!!
با عصبانیت داد زدم: مرتیکههه نکنهه کرییی!؟؟؟؟ گفتم ا. تم و با جونگکوک کار دارمم شیفهم شددد یاا نههه!!؟؟؟؟؟
جیهای نیشخند زد: افرین حقشه!
لیا سری به نشونه ی ناامیدی تکون داد: این اخلاقت به جیهای رفته!
صدا اروم گفت: خ... خب... خیلی خب باشه...! غ... غلط کردم... الان... الان گوشیو میدم به ارباب!
تماس رو گذاشته بودم روی بلندگو و هممون منتظر صدای جونگکوک بودیم... نفسامون توی سینه هامون حبس شده بود...(ما هم همینطور😂)
لحظه ای بعد صدای جذاب و خسته ای گفت: بله!؟
هممون چشمامون گرد شده بود!!جیهای افتاد زمین و اروم گفت:عررررر چههه صدااایییی دارهه_
لیا با اخم جلوی دهن جیهای رو گرفت و رو به من اشاره کرد:جوابشو بده دیگعه!
نمیدونم چرا صدام بالا نمیومد و بغض کرده بودم!
اروم گفتم:امم...الو؟
_بله؟؟شما؟؟
اشکامو پاک کردم: من... من ا. تم!
یه لحظه سکوت همه جارو فرا گرفت...
بعد جونگکوک با صدای خوشحالی گفت: ا. ت!؟؟؟ خودتیی!!؟؟
هق هق کردم: بله... خودمم...
وااییی نمیدونم چجوری رفتار کنممم یا چی بگممم!!
_خدای منن!! صدات مثل یه دختر بالغ شده بچه!
جیهای اون طرف داشت روی زمین قل میخورد و میگفت: صداااشششش...
لیا هم داشت کتکش میزد!
هول شدم: امم... امممم...
جونگکوک خندید که جیهای غش کرد(🤣🤣🤣)
منم خندیدم... یهو صدای خنده ی جونگکوک قطع شد!
_ببینم ا. ت... تو الان خندیدی!!؟؟
+اممم... خب اره!
جونگکوک با خوشحالی گفت: هی صبر کن... من دیگ نمیتونم!
لیا و جیهای و من با تعجب به گوشی نکاه کردیم... چی میگه!؟ منظورش چیه!!؟؟
جونگکوک: ا. ت؟؟ فردا غروب... بیا پارک گواچئون تا اونجا همو ببینیم باشه؟؟
گفتم: باشه!
جونگکوک بازم خندید: خیلی مشتاقم ببینم چه شکلی شدی!
خندیدم: منم همینطور_!!!
با حرفی که زدم سریع جلوی دهنمو گرفتم!!!
جونگکوک جذاب و بم خندید و گفت: نتو نباید این حرفوبه یه پسر بزنی!
من من کردم: امم... خب باشه!!! میدونی چیه؟؟... اممم... من دیگه باید برم!! خدافظ!
_خدافظ!
و سریع قطع کردم... جیهای و لیا مرده بودن از خنده! ای نامردا!
اخمی کردم: بچه ها یه لحظه جدی باشید... حالا من برای فردا چی بپوشم!؟ 💔
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۲۱
صدام میلرزید: ا... الو؟
صدای ناآشنایی پرسید: شما!؟
هی! این... صدای کیه!!؟؟ شاید دوست جونگکوک باشه!؟
_من... من...
فریاد زد: تو کیی هستییی!!؟؟؟
نفس عمیق کشیدم و گفتم: ا. ت هستم... آقای... آقای جئون اونجاست!؟
هوووففف خداروشکر فهمیدم فامیلیش چیه!
_ با ارباب چکار داری!؟ تو کی هستیی گفتممم!!
اهههه داره عصبیم میکنههه!!!
با عصبانیت داد زدم: مرتیکههه نکنهه کرییی!؟؟؟؟ گفتم ا. تم و با جونگکوک کار دارمم شیفهم شددد یاا نههه!!؟؟؟؟؟
جیهای نیشخند زد: افرین حقشه!
لیا سری به نشونه ی ناامیدی تکون داد: این اخلاقت به جیهای رفته!
صدا اروم گفت: خ... خب... خیلی خب باشه...! غ... غلط کردم... الان... الان گوشیو میدم به ارباب!
تماس رو گذاشته بودم روی بلندگو و هممون منتظر صدای جونگکوک بودیم... نفسامون توی سینه هامون حبس شده بود...(ما هم همینطور😂)
لحظه ای بعد صدای جذاب و خسته ای گفت: بله!؟
هممون چشمامون گرد شده بود!!جیهای افتاد زمین و اروم گفت:عررررر چههه صدااایییی دارهه_
لیا با اخم جلوی دهن جیهای رو گرفت و رو به من اشاره کرد:جوابشو بده دیگعه!
نمیدونم چرا صدام بالا نمیومد و بغض کرده بودم!
اروم گفتم:امم...الو؟
_بله؟؟شما؟؟
اشکامو پاک کردم: من... من ا. تم!
یه لحظه سکوت همه جارو فرا گرفت...
بعد جونگکوک با صدای خوشحالی گفت: ا. ت!؟؟؟ خودتیی!!؟؟
هق هق کردم: بله... خودمم...
وااییی نمیدونم چجوری رفتار کنممم یا چی بگممم!!
_خدای منن!! صدات مثل یه دختر بالغ شده بچه!
جیهای اون طرف داشت روی زمین قل میخورد و میگفت: صداااشششش...
لیا هم داشت کتکش میزد!
هول شدم: امم... امممم...
جونگکوک خندید که جیهای غش کرد(🤣🤣🤣)
منم خندیدم... یهو صدای خنده ی جونگکوک قطع شد!
_ببینم ا. ت... تو الان خندیدی!!؟؟
+اممم... خب اره!
جونگکوک با خوشحالی گفت: هی صبر کن... من دیگ نمیتونم!
لیا و جیهای و من با تعجب به گوشی نکاه کردیم... چی میگه!؟ منظورش چیه!!؟؟
جونگکوک: ا. ت؟؟ فردا غروب... بیا پارک گواچئون تا اونجا همو ببینیم باشه؟؟
گفتم: باشه!
جونگکوک بازم خندید: خیلی مشتاقم ببینم چه شکلی شدی!
خندیدم: منم همینطور_!!!
با حرفی که زدم سریع جلوی دهنمو گرفتم!!!
جونگکوک جذاب و بم خندید و گفت: نتو نباید این حرفوبه یه پسر بزنی!
من من کردم: امم... خب باشه!!! میدونی چیه؟؟... اممم... من دیگه باید برم!! خدافظ!
_خدافظ!
و سریع قطع کردم... جیهای و لیا مرده بودن از خنده! ای نامردا!
اخمی کردم: بچه ها یه لحظه جدی باشید... حالا من برای فردا چی بپوشم!؟ 💔
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۷۶۵
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط