{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤My little girl~»

🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

🖤Part ۲٠

کنار پنجره نشستم و یکم رامن خوردم ولی... انگار با سوالی که لیا پرسید اشتهام کور شد...!

من... من هنوز توی فکر جونگکوکم! اها راستی... بزارید یکم درباره ی "من الان" بگم!

من ا. ت هستم. دو روز دیگه تولدمه و هجده سالم میشه! من دوتا رفیق خل و چل دارم که باهم توی یه اتاق از خوابگاه زندگی میکنیم.

اه درسته دو روز دیگه تولدمه ولی رفیقام زودتر برام تولد گرفتن!

خب من دیگه اون ا. ت ترسو و بی احساس قدیم نیستم... راستش من توی این دبیرستان چیزای زیادی یاد گرفتم: یاد گرفتم که از خودم دفاع کنم. یاد گرفتم شجاع و قوی بشم. یاد گرفتم لبخند بزنم و خوشحال بشم!

اینارو دوستام بهم یاد دادناا...

علاوه بر اینا... من متوجه عشق زیادم نسبت به جونگکوک شدم! هرچند که چهارساله که ندیدمش! ولی هرشب به فکرشم... 💔

الان... دوباره یادش افتادم... تمام شب توی فکرش بود_...


_ا. ت؟ بیا چهارسال دیگه همو ببینیم باشه؟

+جونگکوکککک... پس کجایی!؟؟؟

یهو با فریاد از خواب پریدم!

لیا برق و روشن کرد و جیهای دویید سمتم: ا. تتت حالت خوبهه!؟؟؟

دستام میلرزید و بی اختیار اشک میریختم...: من... من دیگه نمیتونممم!!

جیهای اخم کرد:لیا براش آب بیارر

لیا سریع یه لیوان برداشت تا پر اب کنه..

جیهای دستامو گرفت و گفت: ا. ت اروم باش... چت شد یهوو!؟؟

بلند بلند گریه میکردم: جیهااایییی

جیهای: جاانممم!؟؟؟

سعی کردم اشکامو پاک کنم ولی باز جاشون با اشکای تازه تر پر میشد...
صدام میلرزید: من... دیگه نمیتونم... دوریشو تحمل کنممم!!!

لیا لیوان اب رو به سمت دهنم گرفت ک اروم یه جرعه اب خوردم و نفس عمیق کشیدم...

جیهای سرشو کج کرد: دوری کی!؟؟

سرمو انداختم پایین...

لیا پرسید: همون پسری رو میگی که... که اسمش... خدایا اسمش چی بود...؟ جونگکوک!؟

هق هق کردم: آ... آره!

لیا آروم بغلم کرد: میتونم حستو درک کنم... عشق... عشق خیلی درد بدیه!

جیهای گفت: مگه قرار نشده دبیرستان که تموم شد همو ببینید!؟؟

با بغض گفتم: خب اره... ولی اون حتما تا الان منو فراموش کرده!!

لیا اخم کرد: تو از کجا اینقدر مطمئنی!؟؟

با دستام صورتمو پوشوندم: اون قطعا تا الان ازدواج کرده... چرا باید به فکر یه دختر بچه این همه سالو صبر کرده باشه!؟

جیهای خندید: تو بچه ای!؟ تو تازه هجده سالت شده!

هوفی کشیدم: جیهای چی میگیی!؟؟ من برای اون بچه م! میدونی چراا!؟؟ چون اون دوازده سال ازم بزرگترهه!!!

جیهای و لیا هردوشون نفسشون توی سینه شون حبس شد!

دوباره شروع کردم به غر زدن: واااییی دارمم دیوونه میشممم!!!

جیهای ناامید گفت: بچه ها بخوابید دیگه واقعا مغزم گنجایش هیچیو نداره...!

لیا هم بدون هیچ حرفی پیشونیمو بوسید و گفت: نگران نباش...

و بعد رفت خوابید... منم انقدر رویا پردازی کردم تا بلاخره خوابم برد...


_ا. تتتتت

اخم کردم_اههه ولم کنن...

_ا. تتتت بیدار شووو!!

اخم کردم و پتو رو کشیدم روی سرم: ولم کنیدد اه میخوام هنوز بخوابمم!!

جیهای با لحن لوس گفت: یه نامه برات اومده... روش نوشته از طرف جونگکوک!

با شنیدن اسمش سریع از خواب پریدم! هی! شوخیی میکنییی!!؟؟؟؟؟



⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...

#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
دیدگاه ها (۹)

فیک دختر کوچولوی من

شرکت کننده بعدی.. بفرما قشنگم امیدوارم خوشت بیاد😘🍓@989282_93...

راستی خواستم بگم که دارم مانگا نوشتن رو شروع کردم... این اول...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۱۹ از زبان راوی ب...

مجسمه خونی P1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط