بیرون منتظر وایستادن بود

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ¹⁵

بیرون منتظر وایستادن بود
رفتم سوار موتور شدیم و رفتیم
.
.
.
« ویو سوجین »
یک ساعتی گذشته ، یه عالمه دور دور کردیم الان هم اومدیم کافه
چند دقیقه ای هست که کوک رفته با تلفن داره صحبت می کنه
اومد
کوک: سوجین پاشو باید بریم بیمارستان
سوجین: برای چی؟
کوک: مامانم..
خیلی نگران بود
کوک: مامانم حالش بد شده بیمارستانه
به سرعت نور از جام پاشدم و با سرعت رفتیم به سمت بیمارستان
کوک: ببخشید بخش اورژانس کجاست؟
_ مستقیم دست راست( همیشه خدا اینهه 😂)
دویدیم که جلوی یه در خواهر کوک رو دیدیم
کوک: مامان کجاس
کیونگ: بردنش آی سیو
.
.
.
دکتر اومد بیرون کوک دوید سمتش
کوک: آقای دکتر مادرم حالش خوبه؟
دکتر: متاسفانه رگای قلبش گرفته و باید فنر بزاریم، البته احتمال اینکه فنر جواب نده وجود داره و باید عمل قلب باز انجام بشه
با توجه به وضعیت مادرتون احتمال زنده بودن ۵٪ از ۱۰۰٪ هست، فردا عمل انجام میشه

با این حرف دکتر انگار یه آب سرد خالی کردن روی جونگکوک
همون لحظه نشست روی زمین و آروم آروم اشک هاش میومد
.
.
چند ساعتی گذشته بود ، کیونگ مجبور شد بره خونشون و فقط منو کوک اینجاییم
بغلش نشسته بودم
سوجین: همین که ۵ درصد وجود داره خیلی خوبه، اگر می گفت هیچ درصدی وجود ندارد چی؟ توکل کن به خدا، قول میدم حالش خوب میشه، زنده موندن دست خداست نه درصدی که دکتر ها میگن
سرش رو سمتم کرد
کوک: ولی...اگه...اگه
حرفش رو قطع کردم: هنوز عظمت خدا رو ندیدی؟
با چشمایی که اشک توش جمع شده نگام کرد
چشمایی که فریاد میزد لطفا بغلم کن
الان چیکار می کردم؟
بغلش میکردم؟ یا نه؟
دلمو زدم به دریا و آروم بغلش کردم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

چشمایی که فریاد میزد لطفا بغلم کن ، عررررررررررر😭😂
لایک دوتا پارتی که دادم بالای ۱۰ بشه💕✨
دیدگاه ها (۱۵)

چندتا اطلاعات درمورد فیک هایی که می نویسم

بچهاااااا😭😭داشتم پارت ۱۷ رو کپی می کردم که بزارم پاک شدددد😭😭...

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭¹⁴ یه نیم ساعتی گذشت که غذا آماده شد...

یه اسپویلر از پارت ¹⁴سوجین: راستی.... امروز دوستام وقتی جلوی...

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ¹⁷ ( ویو صبح ) « ویو سوجین » ساعت ۷...

پس بدو بیا بغل داداشی ببینم منم دویدم و رفتم بغلش و سفت بغلش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط