{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در حوالی #چشمت،

در حوالی #چشمت،
درست در حوالی چشمت بودم؛
که اتفاق افتاد!
زمستان از پنجره سر کشید؛
هیزم ها #دود شدند!
و رهگذری خسته،
آتش را به کلبه ام آورد؛
در حوالی چشمت،
درست در حوالی چشمت بودم!
که شعله جان گرفت؛
و ما هر دو #سوختیم در هم...
دیدگاه ها (۴)

دلم هوایت را می کند ومنبـــــــــــــــــــــــــــاز هم"شرم...

ببوس مراگویی حکم آزادی بی گناهی رااز بند امضا میکنی..!همان ق...

#چشم‌هاے_تو جورِ #دیگرےست آدم #هوس میڪند ...

عشق که شکل گرفتلب ، قلب ، چشم ، گویا می شود و ذهن پاک می شود...

my exp.42صدای آژیر ماشین‌های آتش‌نشانی، سکوت شهر رو شکافته ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط