{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در حوالی چشمت

در حوالی #چشمت،
درست در حوالی چشمت بودم؛
که اتفاق افتاد!
زمستان از پنجره سر کشید؛
هیزم ها #دود شدند!
و رهگذری خسته،
آتش را به کلبه ام آورد؛
در حوالی چشمت،
درست در حوالی چشمت بودم!
که شعله جان گرفت؛
و ما هر دو #سوختیم در هم...
دیدگاه ها (۴)

دلم هوایت را می کند ومنبـــــــــــــــــــــــــــاز هم"شرم...

ببوس مراگویی حکم آزادی بی گناهی رااز بند امضا میکنی..!همان ق...

#چشم‌هاے_تو جورِ #دیگرےست آدم #هوس میڪند ...

عشق که شکل گرفتلب ، قلب ، چشم ، گویا می شود و ذهن پاک می شود...

سلام.(اسم این داستان کوتاه رو خودتون بگید. پیشنهادات را قبول میکنم🖤♥️)بالاخره بعد از کلی مدت، همت کردم که یکم سرگرمی بسازم. امیدوارم لذت ببرید. خوشحال میشم اگر اشکالات رو بگید♥️🖤

سه پارتی(زوریه زنت بشم) پارت۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط