my ex
my ex
p.42
صدای آژیر ماشینهای آتشنشانی، سکوت شهر رو شکافته بود. جونگکوک با چشمهای گشاد شده به شعلههای رقصان توی استودیوی میکاپ خیره شده بود. دود غلیظ، نفس کشیدن رو سخت میکرد. چراغها از کار افتاده بودن و استودیو در تاریکی نسبی فرو رفته بود.
«ا.ت! ا.ت کجاست؟!» صدای یکی از اعضا توی هیاهو گم شد.
جونگکوک حس کرد خون توی رگهاش یخ زد. ا.ت! نباید اینجا میبود!
با سرعت برق، از بین وسایل و آدمهای وحشتزده خودش رو کنار کشید. استودیو مثل جهنم شده بود. حرارتش صورتش رو میسوزوند.
-ا.ت!
فریاد زد، صداش از دود گرفته بود.
یهو پشت میز بزرگ میکاپ، جایی که وسایل ا.ت چیده شده بود، شعلههای کوچک و بزرگی رو دید. و کنارش… صدای سرفههای خفه.
جونگکوک بدون فکر دوید سمتش. چند تا پالت آرایش و برس رو کنار زد. ا.ت اونجا بود، روی زمین افتاده بود و صورتش از دود سیاه شده بود. سعی میکرد بلند شه ولی نمیتوانست.
-ا.ت! زود باش! باید بریم! جونگکوک دستشو گرفت و سعی کرد بکشدش بالا.
ا.ت چشماش رو باز کرد. گیج بود. +وسایل…
-فقط خودتو نجات بده! جونگکوک همونطور که میکشیدش، فریاد زد.
جونگکوک همین که ا.ت رو کمی کشید، یهو یه قسمت از سقف استودیو، که داشت میلرزید، روی زمین افتاد و درست جلوی راه خروجشون رو بست.
جونگکوک برگشت، راه بسته شده بود. دود داشت بیشتر میشد.
-این لعنتی… جونگکوک نفسنفس میزد.
ا.ت که حالا کمی به هوش اومده بود، با دیدن راه بسته شده، ترسید.
+ما گیر افتادیم؟(نه پس وسط آتیش کوک مونده باهم بسوزین)
جونگکوک به اطراف نگاه کرد. یه پنجره بزرگ بود، ولی ارتفاعش زیاد بود.
-اونجا! جونگکوک ا.ت رو کشید سمت پنجره. -باید از پنجره بریم بیرون!
ا.ت لرزید.
+نمیتونم… خیلی بلنده!
جونگکوک برگشت و محکم بغلش کرد.
-من هستم. به من اعتماد کن.
همونطور که داشت پنجره رو باز میکرد، دوباره فریاد زد: همین الان بهم اعتماد کن!(ای کاش من جای ا.ت بودم، خدا بده شانسسسس)
و بدون مکث، ا.ت رو بغل کرد و خودش رو از پنجره به بیرون پرت کرد. باد سرد صورتشون رو نوازش داد، ولی زیر پاشون، فقط یه پله اضطراری فلزی دیده میشد که با سرعت به سمت پایین میرفت.
وقتی به پایین رسیدن، جونگکوک ا.ت رو روی زمین گذاشت. هر دو سرفه میکردن و صورتشون سیاه بود.
ا.ت نگاهی به جونگکوک انداخت. اون توی همون لحظه، با اون همه خطر، اول اونو نجات داده بود. اول به فکر جونگکوک بوده.
+تو… تو منو نجات دادی.
جونگکوک سرشو تکون داد، هنوز نفسنفس میزد.
-گفتم که کمکت میکنم.(جنتل مننننن)
ا.ت یه لحظه به جونگکوک نگاه کرد. اون چشمهایی که پر از ترس بود، ولی برای نجات اون، از هیچ خطری نترسیده بود.
+ولی… اون وسایل…
جونگکوک دستشو برد جلو، موهای دودیش رو کنار زد و صورت سیاه ا.ت رو آروم نوازش کرد.
-فدای سرت.
و همینطور که داشت ا.ت رو توی بغلش میکشید، ا.ت فهمید.
این فقط نجات نبود.
این یه شروع بود.
یه شروع واقعی...........
ادامه دارد..........
p.42
صدای آژیر ماشینهای آتشنشانی، سکوت شهر رو شکافته بود. جونگکوک با چشمهای گشاد شده به شعلههای رقصان توی استودیوی میکاپ خیره شده بود. دود غلیظ، نفس کشیدن رو سخت میکرد. چراغها از کار افتاده بودن و استودیو در تاریکی نسبی فرو رفته بود.
«ا.ت! ا.ت کجاست؟!» صدای یکی از اعضا توی هیاهو گم شد.
جونگکوک حس کرد خون توی رگهاش یخ زد. ا.ت! نباید اینجا میبود!
با سرعت برق، از بین وسایل و آدمهای وحشتزده خودش رو کنار کشید. استودیو مثل جهنم شده بود. حرارتش صورتش رو میسوزوند.
-ا.ت!
فریاد زد، صداش از دود گرفته بود.
یهو پشت میز بزرگ میکاپ، جایی که وسایل ا.ت چیده شده بود، شعلههای کوچک و بزرگی رو دید. و کنارش… صدای سرفههای خفه.
جونگکوک بدون فکر دوید سمتش. چند تا پالت آرایش و برس رو کنار زد. ا.ت اونجا بود، روی زمین افتاده بود و صورتش از دود سیاه شده بود. سعی میکرد بلند شه ولی نمیتوانست.
-ا.ت! زود باش! باید بریم! جونگکوک دستشو گرفت و سعی کرد بکشدش بالا.
ا.ت چشماش رو باز کرد. گیج بود. +وسایل…
-فقط خودتو نجات بده! جونگکوک همونطور که میکشیدش، فریاد زد.
جونگکوک همین که ا.ت رو کمی کشید، یهو یه قسمت از سقف استودیو، که داشت میلرزید، روی زمین افتاد و درست جلوی راه خروجشون رو بست.
جونگکوک برگشت، راه بسته شده بود. دود داشت بیشتر میشد.
-این لعنتی… جونگکوک نفسنفس میزد.
ا.ت که حالا کمی به هوش اومده بود، با دیدن راه بسته شده، ترسید.
+ما گیر افتادیم؟(نه پس وسط آتیش کوک مونده باهم بسوزین)
جونگکوک به اطراف نگاه کرد. یه پنجره بزرگ بود، ولی ارتفاعش زیاد بود.
-اونجا! جونگکوک ا.ت رو کشید سمت پنجره. -باید از پنجره بریم بیرون!
ا.ت لرزید.
+نمیتونم… خیلی بلنده!
جونگکوک برگشت و محکم بغلش کرد.
-من هستم. به من اعتماد کن.
همونطور که داشت پنجره رو باز میکرد، دوباره فریاد زد: همین الان بهم اعتماد کن!(ای کاش من جای ا.ت بودم، خدا بده شانسسسس)
و بدون مکث، ا.ت رو بغل کرد و خودش رو از پنجره به بیرون پرت کرد. باد سرد صورتشون رو نوازش داد، ولی زیر پاشون، فقط یه پله اضطراری فلزی دیده میشد که با سرعت به سمت پایین میرفت.
وقتی به پایین رسیدن، جونگکوک ا.ت رو روی زمین گذاشت. هر دو سرفه میکردن و صورتشون سیاه بود.
ا.ت نگاهی به جونگکوک انداخت. اون توی همون لحظه، با اون همه خطر، اول اونو نجات داده بود. اول به فکر جونگکوک بوده.
+تو… تو منو نجات دادی.
جونگکوک سرشو تکون داد، هنوز نفسنفس میزد.
-گفتم که کمکت میکنم.(جنتل مننننن)
ا.ت یه لحظه به جونگکوک نگاه کرد. اون چشمهایی که پر از ترس بود، ولی برای نجات اون، از هیچ خطری نترسیده بود.
+ولی… اون وسایل…
جونگکوک دستشو برد جلو، موهای دودیش رو کنار زد و صورت سیاه ا.ت رو آروم نوازش کرد.
-فدای سرت.
و همینطور که داشت ا.ت رو توی بغلش میکشید، ا.ت فهمید.
این فقط نجات نبود.
این یه شروع بود.
یه شروع واقعی...........
ادامه دارد..........
- ۱.۷k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط