«ܢܚࡅ߭ߊܝࡅ࡙ࡐ ܢ̣ܠࡐܠߊܭ »
«ܢܚࡅ߭ߊܝࡅ࡙ࡐ ܢ̣ܠࡐܠߊܭ »
موضوع: اگر با بچههای بلولاک به تونل وحشت برید...
⚽ ایتوشی رین
اولش با اخم میگفت: «این چیزا بچهبازیه.»
اما همین که یه بازیگر یهو جلوتون میپرید، سریع دستت رو میگرفت تا ازش دور شی.
آخرش هم با قیافهی خونسرد میگفت: «فقط نمیخواستم بترسی... همین.»
⚽ ناگی سیشیرو
از همون اول غر میزد: «آه... چرا اومدیم اینجا؟ خوابم میاد.»
ولی وقتی یه نفر یهو جیغ میکشید، خودش هم یه لحظه جا میخورد. 😂
بعد بیحوصله دستت رو ول نمیکرد و میگفت: «زود تموم شه بریم.»
⚽ رئو میکاگه
قبل از ورود میگفت: «نترس، من کنارتم.»
هر بار که میترسیدی، آرومت میکرد.
آخر تونل هم با لبخند میپرسید: «خب؟ ارزشش رو داشت؟»
⚽ ایساگی یوئیچی
سعی میکرد منطقی توضیح بده که «همهشون بازیگرن.»
ولی با هر صدای ناگهانی خودش هم از جا میپرید. 🤣
بعد هر دوتون به هم نگاه میکردین و میزدین زیر خنده.
⚽ باچیرا مگورو
خودش از همه بیشتر ذوق داشت.
هی میرفت سراغ موجودهای ترسناک و میگفت: «وااای دوباره بترسونمون!»
آخرش معلوم میشد بازیگرا از دست خودش بیشتر خسته شدن تا شما. 😂
⚽ شیدو ریوسه
با هیجان میخندید و هر بار یکی میپرید جلوش، میگفت: «همین بود؟! بیشتر بترسون!»
آخرش خود بازیگرا هم با خنده نگاهش میکردن.
اگر تو میترسیدی، دستت رو میگرفت و با شوخی حواست رو پرت میکرد.
⚽ ایتوشی سائه
از اول تا آخر خیلی آروم راه میرفت.
اگر میترسیدی، بدون حرف دستت رو میگرفت.
وقتی بیرون میاومدین، فقط یه لبخند کوچیک میزد و میگفت: «تموم شد.»
⚽ نیکو ایکّی
حواسش به همهچی بود و قبل از هر پیچ حدس میزد از کجا قراره یکی بپره بیرون.
هر وقت میترسیدی، آروم میگفت: «اشکالی نداره، من کنارتم.»
وقتی بیرون میاومدین، از اینکه تونسته بود کمکت کنه، یواشکی خوشحال میشد.
مایل به پارت 2؟
موضوع: اگر با بچههای بلولاک به تونل وحشت برید...
⚽ ایتوشی رین
اولش با اخم میگفت: «این چیزا بچهبازیه.»
اما همین که یه بازیگر یهو جلوتون میپرید، سریع دستت رو میگرفت تا ازش دور شی.
آخرش هم با قیافهی خونسرد میگفت: «فقط نمیخواستم بترسی... همین.»
⚽ ناگی سیشیرو
از همون اول غر میزد: «آه... چرا اومدیم اینجا؟ خوابم میاد.»
ولی وقتی یه نفر یهو جیغ میکشید، خودش هم یه لحظه جا میخورد. 😂
بعد بیحوصله دستت رو ول نمیکرد و میگفت: «زود تموم شه بریم.»
⚽ رئو میکاگه
قبل از ورود میگفت: «نترس، من کنارتم.»
هر بار که میترسیدی، آرومت میکرد.
آخر تونل هم با لبخند میپرسید: «خب؟ ارزشش رو داشت؟»
⚽ ایساگی یوئیچی
سعی میکرد منطقی توضیح بده که «همهشون بازیگرن.»
ولی با هر صدای ناگهانی خودش هم از جا میپرید. 🤣
بعد هر دوتون به هم نگاه میکردین و میزدین زیر خنده.
⚽ باچیرا مگورو
خودش از همه بیشتر ذوق داشت.
هی میرفت سراغ موجودهای ترسناک و میگفت: «وااای دوباره بترسونمون!»
آخرش معلوم میشد بازیگرا از دست خودش بیشتر خسته شدن تا شما. 😂
⚽ شیدو ریوسه
با هیجان میخندید و هر بار یکی میپرید جلوش، میگفت: «همین بود؟! بیشتر بترسون!»
آخرش خود بازیگرا هم با خنده نگاهش میکردن.
اگر تو میترسیدی، دستت رو میگرفت و با شوخی حواست رو پرت میکرد.
⚽ ایتوشی سائه
از اول تا آخر خیلی آروم راه میرفت.
اگر میترسیدی، بدون حرف دستت رو میگرفت.
وقتی بیرون میاومدین، فقط یه لبخند کوچیک میزد و میگفت: «تموم شد.»
⚽ نیکو ایکّی
حواسش به همهچی بود و قبل از هر پیچ حدس میزد از کجا قراره یکی بپره بیرون.
هر وقت میترسیدی، آروم میگفت: «اشکالی نداره، من کنارتم.»
وقتی بیرون میاومدین، از اینکه تونسته بود کمکت کنه، یواشکی خوشحال میشد.
مایل به پارت 2؟
- ۱.۰k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط