در یک روز دختری به نام نیل با موهایی به رنگ صورتی خیلی رو
در یک روز دختری به نام نیل با موهایی به رنگ صورتی خیلی روشن و چشمانی با رنگ سبز روشن با پوستی سفید در کاخ زندگی میکرد که اون شاهزاده خانم بود اون خیلی نقاشی کردن رو دوست داشت و فقط یک پدر داشت مادرش زمانی نیل رو به دنیا آورد مرد و نیل یک عمو بد جنس داره که پدر نیل یعنی امپراتور شاکو از برادر خود بدش می آمد و دختر یک زن بابا داشت که نیل فقط ۱۰ سالش بود که پدرش زن گرفت نیل یک روز نقاشی مادرش را کشید و به زن بابا نشان داد زن بابا یعنی همون ملکه ریادو نقاشی را پاره کرد و به دختر گفت نمیخام ببینمت یک روز ملکه و برادر امپراتور با هم در یک اتاق بودن و ملکه داشت لباس عوض میکرد که پشت پرده داشت با برادر امپراتور همون درانگو حرف میزد و می گفتن من میخام برادرم را از امپراتور بودن عزل کنم چطوری با دورغ اون وقت من چیکار کنم شما میشوید ملکه باز یعنی من زن تو شم بله قبول میکنم خوب من اگر بخام با ملکه ازدواج کنم باید چیزی بینمون نباشه باشه میتونی بیای باشه و ملکه کاملا بدون پوشش بودن
پایان
پایان
- ۵۷
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط