چندپارتی:وقتی رو دخترتون حساس بود و تو...pt³(end)
چندپارتی:وقتی رو دخترتون حساس بود و تو...pt³(end)
احساس میکردم که...همش تقصیر منه!
یه حس...مقصر بودن میکردم...احساس میکردم که..که اونقدر که باید کافی نبودم!
یعنی من...مادر خوبی نبودم؟؟
روی تخت نشسته بودم و به تاجش تکیه داده بودم پاهام تو شکمم جمع کرده بودم و سرمو روی پاهام گذاشته بودم..
جونگ کوک:
تقریبا دو ساعت از دعوامون گذشته بود و مینسو داشت کارتون موروی مبل نشسته بودم...نمیخواستم اونجوری ناراحتش کنم..من میفهمم وقتی ازم ناراحت میشه...میتونستم اشک رو تو چشماش ببینم..خب..تقصیر اون بود؟
آره خب تقصیر خودش بود...اون حواسش به مینسو نبود اون خودشم خوب میدونست چقدر رو مینسو حساسم...ولی نمیخواستم اینجوری ناراحتش کنم.
شاید بهتر بود فقط یکم باهاش حرف میزدم...نمیدونم نمیدونم...به جز صدای کارتونی که مینسو داشت میدید هیچ صدایی تو خونه نمیومد..به مینسو که کنارم نشسته بود نگاه کردم:"دستت بهتره بابایی؟"
لبخند زد:"اوهوم..درد نمیکنه"
لبخند زدم...بیشتر بهش نزدیک شدم و کشوندمش تو بغلش:"فکر کنم...مامانی رو ناراحت کردم"
ادامه دادم:"آمم....بریم..از دلش در بیاریم؟؟"
.
.
هیرا:
همونجوری داشتم گریه میکردم...صدای باز شدن در رو شنیدم فکر کردم جونگ کوکه..خواستم اهمیت ندم..که صدای کوچولوی مینسو رو شنیدم:"مامان؟''
سرمو اوردم بالا..اشکامو پاک کردم و گلومو صاف کردم و لبخند زدم:"جونم مامان؟"
بدو بدو اومد سمتم و بغلم کرد:"مامان گریه کردی؟"
_"نه قوربونت برم نه..من خوبم!"
جونگ کوک بعدش اومد تو اتاق بهش اهمیت ندادم..مینسو گفت:"چرا گریه میکنی مامانی؟"
جونگ کوک اومد روی تخت کنارم نشست:"فکر کنم...من زیادی مامانی رو ناراحت کردم..نه؟"
جوابشو ندادم..داشتم موهای مینسو رو نوازش میکردم..جونگ کوک گفت:"دخترم..میخوای بری بازی کنی؟"
"آرههه"
_"باش برو عزیرم برو بازی کن"
مینسو رفت...سرم پایین بود داشتم انگشتام بازی میکردم..فاصلش باهام خیلی کم بود..دستشو گذاشت رو شونم:"عزیزم.."
نمیدونم باید چیکار میکردم..دلم میخواست پسش بزنم و از جام بلند شم ولی..همه چی تقصیر من بود؟
ادامه داد:"بیخیال تا کی میخوای باهام حرف نزنی؟"
چونمو گرفت و سرمو آورد بالا:"چرا فکر کردی من اونقدر خرم که...اشک توی چشماتو نبینم؟..من..خیلی زیاده روی کردم..نه؟"
اخم کرده بودم..دستشو پس زدم:"نه..تقصیر من بود..من..من حواسم به بچم نبود..من یه..مادر بی مسئولیتم"
انگار شرمنده بود :"بس کن..من..من اعصبانی بودم..یه حرفی زدم..اون بچست خب معلومه که آسیب میبینه..من فقط..یکم زیادی حساسیت به خرج دادم..شاید خیلی زیاد!"
سرمو بوسید:"ببخشید..ببخشید ملکم.."
دماغمو کشیدم بالا:"میدونی..انگار..کافی نیستم..انگار..انگار خب..یه آدم بی ارزشم..مادر خوبی نیستم..چ"
تا این حرفو زدم سرمو برگردوند و با اخم نگاهم کرد:"هی! دیگه این حرفو نمیزنی خب؟..منو نگاه کن..دیگه این حرفو نمیزنی خب؟؟"
منو محکم بغلم کرد:"من..من بهت یه همچین حسی دادم..آره..تقصیر من بود.."
اشکامو پاک کرد:"هیشششش معذرت میخوام...نباید..نباید همچیو انقدرررر بزرگش میکردم که...اینجوری گریه کنی..من دوست دارم خب؟ تو کافی هستی تو..تو بهترینی خب..من..من فقط زیادی حساس شدم.."
موهامو داد پشت گوشم و پیشونیمو بوسید:"همونطور که روی مینسو حساسم...روی اشک های توهم حساسم"
دست خودم نبود هنوز داشتم گریه میکردم..اشکامو پاک کرد:"نمیتونم تحمل کنم داری گریه میکنی..اوکی؟..خودم اشکتو در آوردم اونم سر یه..اتفاق کوچیک..دیگه هیچوقت..هیچوقت...دلم نمیخواد همچین فکری کنی..خب؟"
بغلم کرده بود و سرم روی شونش بود..موهام از صورتم کنار زد:"عاشقتم...خیلی زیاد..منو میبخشی عزیزکم؟"
لبخند زدم:"مگه میشه نبخشم؟!"
سفت تر بغلم کرد..صدای جیغ اومد:"آخ جونننن آشتی کردیننن"
مینسو بدو بدو اومد سمتمون:"منم بغل میخواممم"
گفتم:"بیا بغلم کوچولو!"
بدو بدو اومد بغلمون...جونگ کوک سفت بغلمون کرد:"دوستون دارم فرشته های من!"
The end
اهم اهم
شبتون بخیرررر میدونم دیر شد
احساس میکنم آخرش خیلی هم خوب نشد ولی امیدوارم دوستش داشته باشید 🫶🩷
دوستون دارمممم
ربات فعاله رفیق
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
احساس میکردم که...همش تقصیر منه!
یه حس...مقصر بودن میکردم...احساس میکردم که..که اونقدر که باید کافی نبودم!
یعنی من...مادر خوبی نبودم؟؟
روی تخت نشسته بودم و به تاجش تکیه داده بودم پاهام تو شکمم جمع کرده بودم و سرمو روی پاهام گذاشته بودم..
جونگ کوک:
تقریبا دو ساعت از دعوامون گذشته بود و مینسو داشت کارتون موروی مبل نشسته بودم...نمیخواستم اونجوری ناراحتش کنم..من میفهمم وقتی ازم ناراحت میشه...میتونستم اشک رو تو چشماش ببینم..خب..تقصیر اون بود؟
آره خب تقصیر خودش بود...اون حواسش به مینسو نبود اون خودشم خوب میدونست چقدر رو مینسو حساسم...ولی نمیخواستم اینجوری ناراحتش کنم.
شاید بهتر بود فقط یکم باهاش حرف میزدم...نمیدونم نمیدونم...به جز صدای کارتونی که مینسو داشت میدید هیچ صدایی تو خونه نمیومد..به مینسو که کنارم نشسته بود نگاه کردم:"دستت بهتره بابایی؟"
لبخند زد:"اوهوم..درد نمیکنه"
لبخند زدم...بیشتر بهش نزدیک شدم و کشوندمش تو بغلش:"فکر کنم...مامانی رو ناراحت کردم"
ادامه دادم:"آمم....بریم..از دلش در بیاریم؟؟"
.
.
هیرا:
همونجوری داشتم گریه میکردم...صدای باز شدن در رو شنیدم فکر کردم جونگ کوکه..خواستم اهمیت ندم..که صدای کوچولوی مینسو رو شنیدم:"مامان؟''
سرمو اوردم بالا..اشکامو پاک کردم و گلومو صاف کردم و لبخند زدم:"جونم مامان؟"
بدو بدو اومد سمتم و بغلم کرد:"مامان گریه کردی؟"
_"نه قوربونت برم نه..من خوبم!"
جونگ کوک بعدش اومد تو اتاق بهش اهمیت ندادم..مینسو گفت:"چرا گریه میکنی مامانی؟"
جونگ کوک اومد روی تخت کنارم نشست:"فکر کنم...من زیادی مامانی رو ناراحت کردم..نه؟"
جوابشو ندادم..داشتم موهای مینسو رو نوازش میکردم..جونگ کوک گفت:"دخترم..میخوای بری بازی کنی؟"
"آرههه"
_"باش برو عزیرم برو بازی کن"
مینسو رفت...سرم پایین بود داشتم انگشتام بازی میکردم..فاصلش باهام خیلی کم بود..دستشو گذاشت رو شونم:"عزیزم.."
نمیدونم باید چیکار میکردم..دلم میخواست پسش بزنم و از جام بلند شم ولی..همه چی تقصیر من بود؟
ادامه داد:"بیخیال تا کی میخوای باهام حرف نزنی؟"
چونمو گرفت و سرمو آورد بالا:"چرا فکر کردی من اونقدر خرم که...اشک توی چشماتو نبینم؟..من..خیلی زیاده روی کردم..نه؟"
اخم کرده بودم..دستشو پس زدم:"نه..تقصیر من بود..من..من حواسم به بچم نبود..من یه..مادر بی مسئولیتم"
انگار شرمنده بود :"بس کن..من..من اعصبانی بودم..یه حرفی زدم..اون بچست خب معلومه که آسیب میبینه..من فقط..یکم زیادی حساسیت به خرج دادم..شاید خیلی زیاد!"
سرمو بوسید:"ببخشید..ببخشید ملکم.."
دماغمو کشیدم بالا:"میدونی..انگار..کافی نیستم..انگار..انگار خب..یه آدم بی ارزشم..مادر خوبی نیستم..چ"
تا این حرفو زدم سرمو برگردوند و با اخم نگاهم کرد:"هی! دیگه این حرفو نمیزنی خب؟..منو نگاه کن..دیگه این حرفو نمیزنی خب؟؟"
منو محکم بغلم کرد:"من..من بهت یه همچین حسی دادم..آره..تقصیر من بود.."
اشکامو پاک کرد:"هیشششش معذرت میخوام...نباید..نباید همچیو انقدرررر بزرگش میکردم که...اینجوری گریه کنی..من دوست دارم خب؟ تو کافی هستی تو..تو بهترینی خب..من..من فقط زیادی حساس شدم.."
موهامو داد پشت گوشم و پیشونیمو بوسید:"همونطور که روی مینسو حساسم...روی اشک های توهم حساسم"
دست خودم نبود هنوز داشتم گریه میکردم..اشکامو پاک کرد:"نمیتونم تحمل کنم داری گریه میکنی..اوکی؟..خودم اشکتو در آوردم اونم سر یه..اتفاق کوچیک..دیگه هیچوقت..هیچوقت...دلم نمیخواد همچین فکری کنی..خب؟"
بغلم کرده بود و سرم روی شونش بود..موهام از صورتم کنار زد:"عاشقتم...خیلی زیاد..منو میبخشی عزیزکم؟"
لبخند زدم:"مگه میشه نبخشم؟!"
سفت تر بغلم کرد..صدای جیغ اومد:"آخ جونننن آشتی کردیننن"
مینسو بدو بدو اومد سمتمون:"منم بغل میخواممم"
گفتم:"بیا بغلم کوچولو!"
بدو بدو اومد بغلمون...جونگ کوک سفت بغلمون کرد:"دوستون دارم فرشته های من!"
The end
اهم اهم
شبتون بخیرررر میدونم دیر شد
احساس میکنم آخرش خیلی هم خوب نشد ولی امیدوارم دوستش داشته باشید 🫶🩷
دوستون دارمممم
ربات فعاله رفیق
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
- ۱۲۳.۰k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط