چندپارتیوقتی رو دخترتون حساس بود و توpt
چندپارتی:وقتی رو دخترتون حساس بود و تو...pt¹
برای آخرین بار دخترش رو توی بغلش گرفت و بوسه ای روی گونش زد:"زود بر میگردم...قول میدم خب؟"
دختر کوچولو لبخند زد و با لحن بچگونه گفت:"باش"
جونگ کوک لبخند شیرینی زد و لپ دخترشو کشید..
"جونگ کوک بیا برات کرواتت رو ببندم دیرت شد!"
این صدای همسرش بود..جونگ کوک به سمتش رفت و سرشو کمی خم کرد تا هیرا بتونه راحت کرواتش رو ببنده..موهای مشکی هیرا رو بوسید..هیرا با لبخند گفت:"بیا..بستمش!"
دستی به کرواتش کشید:"مرسی عزیزم"
سرشو برگردوند و نگاهی به دختر کوچولوش که با ذوق روی زمین نشسته و داره با مداد رنگی ی جدیدش نقاشی میکشه انداخت:"هیرا؟"
+"بله؟"
"مراقب پرنسسم باشی ها...خب؟"
لحنش کمی جدی بود..هیرا گفت:"یااااا من کی مراقبش نبودمم؟؟من که همیشه حواسم بهش هست"
جونگ کوک خندید و بعد گفت:"نمیدونم..حق با توعه..زیادی حساس شدم.."
هیرا دستاشو دور صورت جونگ کوک قاب کرد:"نگران نباش..منم مامانشما...حواسم بهش هست قول میدم!"
جونگ لبخند زد:"خیلی خب..من برم دیگه عروسک..زود بر میگردم مراقب خودتون باشید!"
از هم خداحافظی کردن و جونگ کوک رفت..
هیرا:
مینسو نزدیک چهار سالش بود..از زمانی که به دنیا اومده بود جونگ کوک خیلی روش حساس بود و دوستش داشت..گاهی وقتا احساس میکردم جوری که اونو دوست داره منو دوست نداره..ولی خب شایدم اشتباه فکر میکردم..رفتم کنارش نشستم:"چی داری میکشی مامانی؟؟"
با لبخند نقاشیشو بهم نشون داد..خودشو و منو جونگ کوک رو کشیده بود:"نگاه کن مامان نقاشیم چقدر خوشگلهه!"
لبخند زدم و لپشو کشیدم:"آره فسقلی..خیلی خوشگله!"
به ساعت نگاه کردم..ساعت چهار بود و جونگ کوک امروز کار زیادی نداشت فقط یه جلسه ی مهم داشت احتمالا تا سه یا چهار ساعت دیگه بر میگشت.. خواستم برم تا غذا درست کنم به مینسو گفتم:"دختر قشنگم...من میرم تا غذا درست کنم اگه خواستی از پله ها بیای پایین بهم بگو...باشه؟"
+"باش مامانی"
موهاشو نوازش کردم و از پله ها رفتم پایین و رفتم تو آشپزخونه..
*پرش زمانی به دو ساعت بعد(بچه ها اگه زود رفتم جلو برای اینه که وقتتون الکی هدر نره)*
مینسو هنوز توی اتاق طبقه ی بالا داشت بازی میکرد منم خیالم راحت بود..گوشیم زنگ خورد..اوه!
خواهرم بود..جواب دادم..مشغول حرف زدن با اون شدم:"عههههه جدی میگیی؟؟...خب تو چیکار کردی؟؟...واقااا؟؟.."
انقدرررر غرق حرف زدن بودم که کلا مینسو رو یادم رفت..که یهو صدای شکستن از طبقه ی بالا اومد..گوشیو قطع کردم بدو بدو رفتم بالا..مینسو گلدون قرمزی که روی میز کنار تختش بود رو زده لود شکونده بود و یه تیکش رفته بود تو دستش..بدو بدو رفتم سمتش:"چیشده قشنگم.؟؟"
+''هققق ماماننن...گلدون هق دستم خورد هق افتاد شکست.."
بغلش کردم:"هیشششش اشکالی نداره قوربونت برم..اشکال نداره..بیا بریم برات پانسمان میکنم.."
بغلش کردم از پله ها رفتم پایین..از دستش داشت خون میومد..دستشو بردم زیر آب:"هیششش گریه نکن مامانی..الان خوب میشه.."
صدای کلید رو توی در شنیدم:"هیراااا من اومدم عزیزم!"
ادامه دارد...
سلام سلامم
نمیدونم خوب شد یا نه ولی امیدوارم دوسش داشته باشیدد
سعی میکنم پارت بعدشو زود بزارم اگه دوست داشته باشید
خلاصه که ربات فعاله رفیق
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
برای آخرین بار دخترش رو توی بغلش گرفت و بوسه ای روی گونش زد:"زود بر میگردم...قول میدم خب؟"
دختر کوچولو لبخند زد و با لحن بچگونه گفت:"باش"
جونگ کوک لبخند شیرینی زد و لپ دخترشو کشید..
"جونگ کوک بیا برات کرواتت رو ببندم دیرت شد!"
این صدای همسرش بود..جونگ کوک به سمتش رفت و سرشو کمی خم کرد تا هیرا بتونه راحت کرواتش رو ببنده..موهای مشکی هیرا رو بوسید..هیرا با لبخند گفت:"بیا..بستمش!"
دستی به کرواتش کشید:"مرسی عزیزم"
سرشو برگردوند و نگاهی به دختر کوچولوش که با ذوق روی زمین نشسته و داره با مداد رنگی ی جدیدش نقاشی میکشه انداخت:"هیرا؟"
+"بله؟"
"مراقب پرنسسم باشی ها...خب؟"
لحنش کمی جدی بود..هیرا گفت:"یااااا من کی مراقبش نبودمم؟؟من که همیشه حواسم بهش هست"
جونگ کوک خندید و بعد گفت:"نمیدونم..حق با توعه..زیادی حساس شدم.."
هیرا دستاشو دور صورت جونگ کوک قاب کرد:"نگران نباش..منم مامانشما...حواسم بهش هست قول میدم!"
جونگ لبخند زد:"خیلی خب..من برم دیگه عروسک..زود بر میگردم مراقب خودتون باشید!"
از هم خداحافظی کردن و جونگ کوک رفت..
هیرا:
مینسو نزدیک چهار سالش بود..از زمانی که به دنیا اومده بود جونگ کوک خیلی روش حساس بود و دوستش داشت..گاهی وقتا احساس میکردم جوری که اونو دوست داره منو دوست نداره..ولی خب شایدم اشتباه فکر میکردم..رفتم کنارش نشستم:"چی داری میکشی مامانی؟؟"
با لبخند نقاشیشو بهم نشون داد..خودشو و منو جونگ کوک رو کشیده بود:"نگاه کن مامان نقاشیم چقدر خوشگلهه!"
لبخند زدم و لپشو کشیدم:"آره فسقلی..خیلی خوشگله!"
به ساعت نگاه کردم..ساعت چهار بود و جونگ کوک امروز کار زیادی نداشت فقط یه جلسه ی مهم داشت احتمالا تا سه یا چهار ساعت دیگه بر میگشت.. خواستم برم تا غذا درست کنم به مینسو گفتم:"دختر قشنگم...من میرم تا غذا درست کنم اگه خواستی از پله ها بیای پایین بهم بگو...باشه؟"
+"باش مامانی"
موهاشو نوازش کردم و از پله ها رفتم پایین و رفتم تو آشپزخونه..
*پرش زمانی به دو ساعت بعد(بچه ها اگه زود رفتم جلو برای اینه که وقتتون الکی هدر نره)*
مینسو هنوز توی اتاق طبقه ی بالا داشت بازی میکرد منم خیالم راحت بود..گوشیم زنگ خورد..اوه!
خواهرم بود..جواب دادم..مشغول حرف زدن با اون شدم:"عههههه جدی میگیی؟؟...خب تو چیکار کردی؟؟...واقااا؟؟.."
انقدرررر غرق حرف زدن بودم که کلا مینسو رو یادم رفت..که یهو صدای شکستن از طبقه ی بالا اومد..گوشیو قطع کردم بدو بدو رفتم بالا..مینسو گلدون قرمزی که روی میز کنار تختش بود رو زده لود شکونده بود و یه تیکش رفته بود تو دستش..بدو بدو رفتم سمتش:"چیشده قشنگم.؟؟"
+''هققق ماماننن...گلدون هق دستم خورد هق افتاد شکست.."
بغلش کردم:"هیشششش اشکالی نداره قوربونت برم..اشکال نداره..بیا بریم برات پانسمان میکنم.."
بغلش کردم از پله ها رفتم پایین..از دستش داشت خون میومد..دستشو بردم زیر آب:"هیششش گریه نکن مامانی..الان خوب میشه.."
صدای کلید رو توی در شنیدم:"هیراااا من اومدم عزیزم!"
ادامه دارد...
سلام سلامم
نمیدونم خوب شد یا نه ولی امیدوارم دوسش داشته باشیدد
سعی میکنم پارت بعدشو زود بزارم اگه دوست داشته باشید
خلاصه که ربات فعاله رفیق
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
- ۹۰.۵k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط