جوانی شب ازدواجش کنار خانومش نشسته بود عده زیادی مهمان حض
جوانی شب ازدواجش کنار خانومش نشسته بود عده زیادی مهمان حضور داشتند مادر داماد آمد وروی جایگاه کنار پسرش نشست .عروس خانوم آهسته در گوش داماد گفت مادرت رو از جایگاه دور کن من خوشم نمیاد جوان از جا بلند شد میکروفن را بدست گرفت ودر میان بهت همه حاضران گفت چه کسی مادرم را میخرد ؟همه از این اعلان حیرت زده شدند جوان سه مرتبه اعلان را تکرار کرد وبعد رو به عروس کرد و انگشتر دامادی را درآورد و به سوی عروس پرتاب کرد و گفت من خودم مادم رو میخرم جوان خود رو به پای مادر انداخت و از سالن جشن خارج شد. .ب. ل. ه
- ۱.۱k
- ۲۶ مرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط