{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان واقعی →↓↓

داستان واقعی →↓↓

حق مادر..
جوانی شب ازدواجش کنار عروس خانم نشسته بود.جمع زیادی هم مهمانانی که به عروسی دعوت شده
بودند حضور داشتند.مادر داماد آمد وروی جایگاه کنار فرزندش قرار گرفت. ولی عروس خوشش نیامد
در گوش شوهرش گفت مادرت را
ازاينجا دور کن. داماد بلند شد ومیکرفون بدست گرفت و3 بارباصدای بلند گفت کسی هست
مادرم رابخرد هیچکس جوابی نداد
همه متعجب. داماد رفت کنارعروس
وانگشترش رابيرون آورد وبطرف أو پرت کرد واورا طلاق داد.وخود اعلام
کرد من خودم مادرم رامیخرم وبه پای مادرش افتاد. مادر گفت بتو
افتخار میکنم.دراین میان شخصی
جلو آمد وگفت حاضرم دخترم را
بدون هیچ جهیزیه ای بعقد تودراورم
توامروز ثابت کردی که مردی
عکس داماد و مادرش ↓↓
صلوات
دیدگاه ها (۷)

یارب تمنا ميکنم! هنگامی که ثروتم دادی، خوشبختی ام رانگیر. هن...

خطــــــــــــــــــــر**سلام حاجاقا* سلام عزیزم* یه سؤال* ب...

روزی علامه امینی صاحب کتاب ارزشمند الغدیر، باجمعی نشسته بودن...

ﻗﺎﻝ ﺍﻟﺎﻣﺎﻡ ﺍﻟﺴﺠﺎﺩ«ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴّﻠﺎﻡ»:

P : 9

قسمت ۶

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 40ویولت هنوز به حرف هوسوک فکر می‌کرد...

✦ اولین گناه ✦فصل پنجم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت دوم---آن ش...

P : 18

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season²PART³¹(نایون+...

جوانی شب ازدواجش کنار خانومش نشسته بود عده زیادی مهمان حضور ...

🔑 رازهای روانشناسی 🔑 :داماد به شکل ناگهانی مهمانان را غافلگ...

در شب عروسی داماد سه بار گفت چه کسی حاضره مادرم را بخرهجزئیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط