{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تا به حال به این فکر کردی که چرا تا این حد گربه ها رادوست

تا به حال به این فکر کردی که چرا تا این حد گربه ها رادوست دارم؟
یا کلاغ ها را!
و یا حتی خیابان های شلوغ را!

چون تو از آنها میترسی.
و این ترسیدن های ناگهانی بهترین هدیه ی دنیاست و من آن لحظه خوشبخت ترین مرد دنیا.
خودت نمیدانی چه احساسی را برایم رقم میزنی هنگامی که گربه ای از کنارمان میگذرد، ناخواسته دستم را میگیری و میچسبی به من،
پایم را به زمین میکوبم و فرار میکند، غروری وجودم را میگرد که انگار شیر شکار کرده ام.
من افتخار میکنم به مرد بودنم و تو افتخار میکنی به مرد داشتنت.

نمیدانی چه کیفی میکنم وقتی روبرویمان کلاغی روی زمین باشد، ناخواسته دستم را میگیری و می ایستی، میگویی صبر کنیم بپرد بعد برویم.
و من دستم را به سمتش پرت میکنم، میپرد و با همان غرور مردانه میگویم ترس نداره که.

هیچوقت نگذاشتم بفهمی چقدر عاشق خیابان های شلوغ هستم، وقتی میخواهیم از خیابانی بگذریم چنان بازویم را محکم میگیری که احساس میکنم اگر من نباشم هرگز نمیتوانی عرض خیابان را طی کنی
و منی که مرموزانه عبورمان را به تعویق می اندازم تا حتی شده چند ثانیه ای بیشتر بازویم را بفشاری، با خودم میگویم کاش ماشین ها تمام نشوند، بیایند و بیایند و بیایند، و من خوشبخت ترین مرد دنیا بمانم و بمانم.

میبینی، دست هایت چطور من را عاشق گربه و کلاغ و خیابان میکند؟

فکر کن دلت را بدهی

بی شک عاشق تمام دنیا خواهم شد.
دیدگاه ها (۱)

تو که شیرینی محضی! سر بازار نخندتاجران با دل خوش بار شکر آور...

جُمعهمرد بی معشوقه ایست با پیرهنی چروککه تنهایی اش رالای شعر...

قهر ما شوخی‌ترین رخدادِ عاشق بودن است..صبحِ خندان هدیه آوردم...

این طور قبول نیست بانویا غلاف کنیا چشمانت را زمین بگذاردست خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط