{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مشتغول باز کردن نستکافه ها بودم که با شتنیدن این حر از ده

مشتغول باز کردن نستکافه ها بودم که با شتنیدن این حر از دهان مهرداد نسکافه رو کنار لیوان آبجوش گذاشتم و به سمتش برگشتم .یکی از ابروهامو به حالت تعجب بالا دادم و گفتم :خواهرتون کار خونه میکنه؟! – مهرناز علاقه خاصی به خونه داری داره .از کلاس اول راهنمایی پا به پای مامان آشتپزی میکرد .ولی بعد از فوت مامان اینکار به همستتر جدید پدرم محول شد .در واقع این نقشه بابا بود که خانم جدیدش با مهرناز آشنا بشه و به هم عادت کنند که متاسفانه وقتی مهرناز فهمید که اون خانم همسر جدید بابا است وضعیت روحیش بد تر شد. دو تا نسکافه درست کردم و یکی رو جلوی مهرداد گذاشتم و گفتم: . دیروز خیلی زحمت کشیدید و به خونه اشاره کردم ٬ -دستتون درد نکنه – در مقابل کاری که قراره شما برای مهرناز بکنی اینها هیچه .فق امیدوارم از زندگی بیزارت نکنه. – نگران نباش من با بدتر از مهرناز خانم کنار اومدم .امیدوارم بعد از این مدت ایشونو سالم به شما تحویل بدم. مهرداد نسکافه ش رو نوشید و یک ضربه آروم به پشتم زد و گفت: -خیلی آقایی !من که برادرشم این آخریا کم آوردم. در حالیکه از آشپزخونه بیرون میرفت ادامه داد: -اگه ده تا خونه هم بهم میدادن حاضر نبودم با اون زیر یک سقف باشم . با شتتنیدن این حر نستتکافه به گلوم پرید و چند تا ستترفه کردم .ترس و نگرانی در دلم سایه انداخت و با خودم گفتم-نکنه از اون چیزی که فکر میکردم پیچیده تر باشتته و یا این دختر خیلی متفاوت تر از بقیه بیماران شتبیه خودش باشه؟ ولی کار از این حرفا گذشته بود و راه برگشتی نبود. بودن در جایی که احساس کنی خونه خودته به قدری شادم کرده بود که دلم می خواست اونروز نه جایی برم و نه کسی بیاد! تمام روز رو به مطالعه در مورد بیماری مهرناز گذروندم .در اولین فرصتتت باید از طریق دانشتگاه اینترنت درخواست میکردم .برای نهار دو تا نیمرو درست کردم و خوردم .شب هم خیلی زودتر از معمول خوابم برد. صبح روز که از خواب بیدار شدم .احساس کردم


https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b5%d8%af-%d9%85%d8%aa%d8%b1%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

بیرون میزند؛ حتی از میله های موازی اسارت و این بود فلسفه خدا...

ترلان !فرشید واسه من و امیر مهدی مرد .خودم گورشو کندم و چالش...

خب خانم بلا …بگو ببینم …تو کدوم کتاب نوشته که زن و شوهر عقد ...

چرا تصور کرد که دل من، با دل بقیه متفاوته !و این قلب با اونی...

شمشیر بر تاریکی پارت6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط