برای رفتن نیاز به چیزی نداشت نه نامه خداحافظی نه چمدون نه
برای رفتن نیاز به چیزی نداشت نه نامه خداحافظی نه چمدون نه کفش فقط پا برای رفتن می خواست و یه دل که خسته شده بود و له برای رفتن حتی نیاز به همسفر نداشت باید تنها میرفت و تنها دور میشد. نبودن بخشی بود که بودن رو تکمیل میکرد و لازمه بودن انگیزه و روح و لبخند کمرنگی بود روی لب ها؛که یوقتایی از بین میرفت. باید از دوباره توی گلدونای رنگی رنگی باغچه قلبش گل می کاشت تا سبز بشه و گل بدن رزای قرمز .
تا دوباره لبخند کمرنگ بشینه روی لب ها و همه چیز شروع بشه.
▪︎ نیاز دارم برای یک هفته کامل گوشیمو خاموش کنم شایدم بیشتر >که میدونم بیشتر از یک هفته نمیشه. (چرا دارم اینجا می نویسم؟چون به معنای کامل دلم نمی خواد افراد نزدیک از کارام باخبر بشن و به معنای کاملتر اینجا کسی و ندارم.
آدما با نبودناشون فراموش میشن و جایگزین چیزیه که باید باهاش کنار اومد>.
اسلاید دوم فقط حس خوب داد؛وگرنه بنده همچنان تنهایی راه پیمایی می کنم.
تا دوباره لبخند کمرنگ بشینه روی لب ها و همه چیز شروع بشه.
▪︎ نیاز دارم برای یک هفته کامل گوشیمو خاموش کنم شایدم بیشتر >که میدونم بیشتر از یک هفته نمیشه. (چرا دارم اینجا می نویسم؟چون به معنای کامل دلم نمی خواد افراد نزدیک از کارام باخبر بشن و به معنای کاملتر اینجا کسی و ندارم.
آدما با نبودناشون فراموش میشن و جایگزین چیزیه که باید باهاش کنار اومد>.
اسلاید دوم فقط حس خوب داد؛وگرنه بنده همچنان تنهایی راه پیمایی می کنم.
۲۳.۰k
۱۹ تیر ۱۴۰۱