{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابرو بالا انداختتو انار ب تجربه بود برا همنبه

ابرويى بالا انداختى.تو اينكار بى تجربه بودى براىِ همين،به حرفش گوش دادى.
پسرِ بزرگتر،با نگاهى با حوصله و به نرمى،برات توضيح داد:
"چند بار آبِ دهنت رو قورت بده و بزار،گلوت مرطوب تر بشه"
كارى كه ازت خواسته بود رو انجام دادى.
رولف اينبار،باريكه بينِ انگشتهاش رو مقابلِ لبهات قرار داد و قبل از رها كردنش بينشون گفت:
"يهويى نه،آروم و كوتاه!دودش رو هم،بعد از بينِ لبهات خارج كن،چون اگه از بينيت بيرون بدى،بخاطر اينكه قبلا انجامش ندادى اذيت ميشى يا اگه كلا دودش رو خارج نكنى،گلوت تحريك ميشه،پس حواست باشه!"
اخمِ محوى بينِ ابروهات نشست و طبقِ توضيحاتِ پسر،عمل كردى.
حسِ خاصى نداشت،فقط يك دود بود و يك تلخىِ عجيب اما شايد كمى دلچسب!
دودِ حاصل از كامت رو؛از بينِ لبهات بيرون فرستادى و بعد،نگاهت رو به پسر دوختى..جیهوپ آروم خنديد و گفت:
"چطور بود؟"
كمى فكر كردى و گفتى:
"متوسط؟"
پسرِ بزرگتر بازهم خنديد و بعد،باريكه اى كه متعلق به تو بود رو؛تو جاسيگارى خاموش كرد:
"اولينت رو ازت دزديدم،كوچولو!دفعاتِ بعد هم كه دلت سيگار خواست،بهم بگو تا باهم خاكسترش كنيم!"
دیدگاه ها (۳)

تو مجبور به ازدواج با يك رئيس مافيا شدى و اون هرگز بهت علاقه...

بعد از اتمامِ جمله ات،خواستى از كنارش بلند بشى اما،با پيچيده...

"يك طور نگاهم نكن كه انگار،از من اين رفتار بعيده!"كم كم تعجب...

تو تنها مجردِ گروه دوستهات بودى.يا حداقل همه اينطور فكر ميكر...

آخرين سفارشِ امشب رو هم آماده كردى.مثلِ تمامِ دوماهه گذشته،ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط