{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از اتمام جمله اتخواست از نارش بلند بش امابا پچ

بعد از اتمامِ جمله ات،خواستى از كنارش بلند بشى اما،با پيچيده شدنِ انگشتهاىِ كشيده مرد دورِ مچِ دستت،بهش نگاه كردى.
یونگی،درحالى كه درد داشت امانش رو ميبريد؛كمى روىِ كاناپه جابه جا شد و گفت:
"بمون!"
نفست رو با شدت به بيرون فرستادى.تو و اون حتى رابطه خوبى هم نداشتيد و حالا درخواستِ مرد برات عجيب بود!
"بايد برم اينارو جا به ج…"
فشارِ انگشتهاىِ مرد،دورِ مچِ دستت بيشتر از قبل شد:
"بمون!"
پلكهات رو براىِ چند ثانيه روىِ هم فشردى.دوباره روىِ زانوهات،پايينِ كاناپه نشستى و گفتى:
"مگه بچه اى؟"
اخمِ محوى،بينِ ابروهاىِ یونگی نشست.نگاهش رو ازت گرفت و به سقفِ خونه،دوخت:
"نه!اما همسرت هستم!"
چهره ات توهم كشيده شد و بالاخره،مچِ دستت رو از بينِ انگشتهاىِ مردِ مقابلت؛بيرون كشيدى:
"فقط روىِ كاغذ!"
یونگی آروم خنديد كه،همين چيزِ كوچيك باعثِ دردِ بيشترش شد.
دیدگاه ها (۱)

ناله آرومى كرد و گفت:"بايد روىِ تخت هم نشونش ميدادم؟"گره بين...

صداىِ موزيك كر كننده بود و فضاى تاريكى كه،از دودِ غليظ سيگار...

تو مجبور به ازدواج با يك رئيس مافيا شدى و اون هرگز بهت علاقه...

ابرويى بالا انداختى.تو اينكار بى تجربه بودى براىِ همين،به حر...

پلكهات رو بزور باز كردى.با حسِ سوزش شديدِ مچ دستت،خواستى اون...

نفسِ عميقى از عطرِ سرد و تلخِ مرد كشيدى.دستهات رو دورِ گردنش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط