{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اما همان لحظه فهمید...

اما همان لحظه فهمید...
دیشب، چیزی بیشتر از یک مکالمه را از دست داده است.
خانه‌ی خانواده‌ی نامجون، مثل همیشه پر از خنده بود.
مادرش با ذوق هانا را در آغوش گرفت.
پدرش با شوخی گفت:
«نامجون، این دختر هر روز خوشگل‌تر میشه، مراقب باش از دستت ندیمش!»
همه خندیدند.
جز نامجون...
که هنوز حواسش پیش هانا بود.
سر میز شام، هر بار که لیوان هانا خالی می‌شد، بی‌صدا برایش آب می‌ریخت.
غذای موردعلاقه‌اش را جلوتر می‌کشید.
هر وقت کسی با هانا حرف می‌زد، نگاهش روی چهره‌ی او می‌ماند.
انگار می‌خواست از همان نگاه‌ها دلش را به دست بیاورد.
هانا متوجه بود...
اما هنوز دلش نرم نشده بود.
بعد از شام، مادر نامجون با لبخند گفت:
«همه بشینین، من دسر میارم.»
هانا بلند شد.
«من کمکتون می‌کنم.»
چند دقیقه بعد، هر دو با سینی دسر برگشتند.
هانا نفس عمیقی کشید.
به نامجون نگاه کرد.
بعد به بقیه.
لبخند کوچکی زد و گفت:
«راستش... قبل از اینکه دسر بخوریم، منم یه خبر دارم.»
همه ساکت شدند.
نامجون هم با تعجب نگاهش کرد.
هانا دستش را آرام روی شکمش گذاشت.
«فکر کنم... چند ماه دیگه، سر این میز یه عضو جدید هم کنارمون می‌شینه.»
چند ثانیه...
هیچ‌کس حرفی نزد.
بعد ناگهان مادر نامجون با ذوق دستش را جلوی دهانش گرفت.
«یعنی...؟»
هانا با خجالت سر تکان داد.
«آره...»
خانه از صدای خنده و تبریک پر شد.
مادر نامجون اشک می‌ریخت.
پدرش بلند شد و هانا را بغل کرد.
همه با هیجان حرف می‌زدند.
اما نامجون...
فقط همان‌جا خشکش زده بود.
چشم‌هایش بین هانا و دستی که روی شکمش بود، رفت‌وآمد می‌کرد.
آرام زمزمه کرد:
«هانا...»
هانا نگاهش کرد.
نامجون با صدایی که از شدت احساس می‌لرزید گفت:
«...این همون حرفیه که دیشب می‌خواستی بهم بزنی؟»
هانا فقط سرش را پایین انداخت.
همین جواب کافی بود.
دیدگاه ها (۰)

نامجون دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و با خنده‌ای آمیخته به حس...

هانا از صبح، هر چند دقیقه یک بار درِ کشوی اتاق را باز می‌کرد...

چشم هايش را ريز كرد،از جيب شلوارش موبايلش را درآورد و بعد از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط