{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نامجون دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و با خنده‌ای آمیخته به

نامجون دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و با خنده‌ای آمیخته به حسرت گفت:
«من... بزرگ‌ترین خبر زندگیم رو از دست دادم...»
چند قدم جلو رفت.
دست هانا را گرفت.
آرام، طوری که فقط خودش بشنود، گفت:
«ببخشید... کاش زمان برمی‌گشت.»
هانا این بار لبخند زد.
«مهم اینه که الان کنارمی.»
آن شب، وقتی به خانه برگشتند، هنوز هیچ‌کدام لباس‌هایشان را عوض نکرده بودند.
نامجون از لحظه‌ای که وارد خانه شدند، یک لحظه هم از کنار هانا دور نشد.
کتش را از تنش درآورد و روی مبل انداخت.
بعد با ذوق کودکانه‌ای جلوی هانا زانو زد.
هر دو دستش را روی شکم او گذاشت و با هیجان گفت:
«سلام کوچولو... من باباتم... ببخشید که اولین باری که مامانت خواست خبرت رو بهم بده، انقدر خنگ بودم.»
هانا خنده‌اش گرفت.
«فکر کنم هنوز هیچی نمی‌شنوه.»
نامجون اخم مصنوعی کرد.
«مطمئنی؟ شاید همین الانم داره از باباش دلخور میشه.»
هانا با خنده، آرام روی شانه‌اش زد.
«دیگه بسه...»
نامجون بلند شد و پیشانی هانا را بوسید.
بعد گونه‌اش را نوازش کرد و گفت:
«از امروز، هر وقت بخوای حرف بزنی، حتی اگه دنیا هم روی سرم خراب شده باشه... اول به تو گوش میدم.»
هانا لبخند زد.
«قول؟»
نامجون انگشت کوچکش را جلو آورد.
«قول.»
هانا هم انگشتش را دور انگشت او قفل کرد.
نامجون دوباره دستش را روی شکم هانا گذاشت و با لبخند گفت:
«فکر کنم از امشب... باید بیشتر مراقب خانومم باشم.»
هانا سرش را روی شانه‌ی او گذاشت.
«نه... از امشب باید مراقب خانواده‌مون باشی.»
نامجون او را آرام در آغوش گرفت.
بیرون، باران هنوز آرام می‌بارید.
اما داخل آن خانه‌ی کوچک، سه قلب، آرام‌تر از همیشه برای آینده‌ای می‌تپیدند که تازه قرار بود آغاز شود.

خب دوستان این سری میشه گفت سبک جدیدیه پس نظرتون رو بهم بگین که چطوره🙂
دیدگاه ها (۱۰)

اما همان لحظه فهمید...دیشب، چیزی بیشتر از یک مکالمه را از دس...

هانا از صبح، هر چند دقیقه یک بار درِ کشوی اتاق را باز می‌کرد...

p44ماشین الینا هنوز از محوطه فرودگاه خارج نشده بود...که ناگه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط