{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این طور بارم آورده بودند که بترسم از همه چیز از بزرگتر

این طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگتر که مبادا بهش بربخورد،از کوچکتر که مبادا دلش بشکند، از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد، از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید.
همش نصیحت بود، همش نهی. هیچ کس هم نگفت چه کار باید کرد . یکی هم که از دستش در رفت گفت:
«ای که دستت می رسد کاری بکن ☆ پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار » و بالاخره نگفت چه کار!
این طور بود که هیچ چیزی یاد نگرفتم، از جمله مقاومت کردن را ...

همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوبها
#رضا_قاسمی
دیدگاه ها (۴)

کاش در یکی از این نیمه شب هایی که تا سپیده دم با بیداری به س...

شجاعت به این معنا نیست که نمی‌ترسی،به این معناست که با وجود ...

من برفراز صلیبی هستماز چوب تاک قطره قطره ی خونم زمین را سرمس...

آیا انسان یعنی که: انفجارو زندگی:پرتاب از رحم به ته گور؟دیگر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط