{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter Seven, Part ¹¹

Chapter Seven, Part ¹¹
همگیه وزرا و بانوان در حال نگاه کردن و تحسین کیسانگ بودن. میخندیدن و پایکوبی میکردن. مینوشیدن و هر کلمه ای که از دهنشون بیرون میومد بیان میکردن.
پارچه سبک وزن و براق لباس کیسانگ با هر حرکت توی هوا استراحت میکرد. دست ها و پاهاش طوری حرکت میکردن که انگار صحنه، رویای نیمه شبیست که روی پرده ی سفید داخل مغز در حال پخش شدنه.
بادبزن ها با هر بار باز و بسته شدن صدای باد رو منعکس میکردن. پادشاه مین هیچ علاقه ای به تماشای کیسانگ نداشت و این موضوع رو فرمانده کانگ متوجه بود.
بعد از تحمل کردن دقایقی به همون شکل از اتاق بیرون رفت.
آهی کشید و به ماه که درخشان تر از همیشه بود نگاه کرد. یعنی حتی ماه هم مرگ پادشاه رو فراموش کرده بود؟
شبح افراد داخل اتاق به وضوح روی دیوار های نازک و کاغذی افتاد بود.
چیزی مخالف این شب خنک و آرامش بخش بود. مایعی گرم که گیج کننده بود. انگشتان تراشیده ی مین به سمت گوشش رفت و با کمال گیجی نوک انگشتاش خیس شد.
حتی توی تاریکیه شب هم رد قرمز روی انگشتاش مشخص بود. او در حال خونریزی از طریق گوشش بود...
.
.
... چرا اینجا نشستید؟
+ فکر میکنم امشب تغییری کرده
... چه تغییری؟ چی دقیقا تغییر کرده؟
+ شب تاریک تر از همیشه اس، صدای شاخه و برگ ها بلند تر از همیشه اس و دمای اطراف هم... خنک تر از همیشه اس
... خب این شمارو نگران کرده؟
+ نگران؟! نه! چرا باید نگران کنه؟
خنده ای از سر شوک سر نهاد.
+ اتفاقا خیلی لذت بخشه. همیشه این هوا و فضا، مورد علاقه ام میمونه.

به چهره بانو میانسال کنارش نگاه کرد که در حال نگاه کردن به آسمون بود و لبخند زد و دوباره به بالا نگاه کرد.

+ میدونی چیش کمه؟
... چی؟
+ خواب، یه خواب لذت بخش که با همگیه اینا ترکیب شه. فکرشو بکن، بخوابی روی تشک خنکت و اجازه بدی گوشات فقط صدای صحبت درختارو بشنون.
... این فالگوشی نمیشه؟

با متوجه شدن حرف بانو اول سرش متعجب سمتش چرخید و بعد خنده اش گرفت.

+ اوه! یاا! هیچ وقت از این نظر بهش نگاه نکرده بودم!
بانوی مسن هم به خنده اش ملحق شد.
... خب چرا همین کارو نمیکنید؟
+ چی؟ فالگوشی؟
... اوو نه نه نه، منظورم خوابه. شرایط که مهیاس و باب دلتون پس چرا نمیرید بخوابید؟
+ آااا اون، راستش امشب زیاده روی کردم. غذای زیاد باعث شده خواب از سرم بپره. با خودم گفتم بیام و کمی روحم رو سبک کنم تا بتونم به جام برگردم.
... اوو که اینطور، پس میخواید اگر مزاحم شدم بر..
+ اوه نه نه اصلا! اگر دوست دارید میتونید بمونید
... راستش میخوام بمونم ولی یسری کار هست که باید قبل از خواب انجام بدم پس مزاحمتون نمیشم
+ خب پس اگر اینطوره، هر جور خودتون میدونید.

پس ترک بانوی میانسال با دو لبخند از طرف هر کدومشون پارک سرش رو دوباره به بالا گرفت. اتفاقا.. اصلا ماجرا این نبود. شکمش پر نبود بلکه این ذهنش بود که پر بود. افکار قدیمی خنج انداخته بودن به دیوار های مغزش و نمیزاشتن که بخوابه پس به شب پناه آورده بود.
.
.
... سرورم هیچ مشکلی نیست، حال شما کاملا خوبه.
_ از این حرفتون کاملا مطمئنید؟
... البته سرورم. فقط حواس پرت به نظر میرسید آیا... موضوعی ناراحتتون کرده؟
_ نه، اگر مورد دیگه ای وجود نداره میتونی بری

سریعا سر تعظیم فرو آورد و محل رو ترک کرد.
به طبیب سلطنتی اعتماد داشت ولی دلیل خاصی وجود نداشت که بخواد بهش چیزی بگه.

_ افسر کیم
< بله سرورم؟
_ هیچی به ملکه مادر یا فرمانده کانگ نمیگی فهمیدی؟
< ... ا-البته سرورم

همونطور که دستش روی شمشیرش قرار داشت صحنه رو ترک و به پیش بقیه نگهبانان رفت.

_ برنامه فردا چیه مشاور شین
÷ بزرگترین برنامه فردا کلاس رزمیست سرورم. فردا آموزشی جدید آغاز خواهد شد
.
.
***
× در آموزش شمشیر زنی، اولین قدم، مشتی محکم دور دسته شمشیره و سپس مچی انعطاف پذیر.
باید یاد بگیرید به جای اینکه به نقاط منحرف کننده دقت کنید به نقاط اصلی نظیر سرشونه و نوک شمشیر و حرکت پای طرف مقابل دقت کنید.
برای شروع امروز نکات کلیدی پاها رو یاد میگیریم
_ هی.. نیاز نیست رسمی باشی
× متاسفم سرورم ولی این یکی از رسومه. مهم نیست چقدر به شما نزدیک باشم باز هم شما امپراطور منید و من موظف به رعایت قوانین هستم. همچنین اینکه، ما در قصر قرار داریم نه بیرون از قصر
_ من امپراطور توعم؟ پس دستور من اینه که عادی باشی، درست مثل مواقعی که ولیعهد بودم
× اما این یعنی بی احترا-
_ همین! که من گفتم
× ... بله سرورم

رفت و درست مقابل مین ایستاد و دستش رو به صورت نمایش، جوری که مین بتونه ببینه، دور شمشیر محکم کرد.

× فعلا میخوایم بازی گونه فقط با شمشیر آشنا بشیم پس هرچی که فکر میکنید درسته انجام بدید و به حرکات من هم دقت کنید.
دیدگاه ها (۱۵)

Chapter Seven, Part ¹²دو مبارز یکی مبتدی و یکی حرفه ای در حا...

Chapter Seven, Part ¹³... چیز جدی ای نیست، خداروشکر تیزیه شم...

Chapter Seven, Part ¹⁰× امروز و در این ساعت به فرمان قصر در ...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ł'₥ Ø₦ ₥Ɏ ₭₦Ɇ❕Ɇ₴ ₣ØⱤ ₮Ⱨł₴ ₥₳...

حون ومخملpart =۳بازگشت به عمارت – نیمه‌شبهمه دور میز نشسته ب...

ترس شیرینpt3 اجراش شروع شده بود ،دو هانا گیتار میزد و جیمین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط