ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.74
(روایت از زبان ا.ت)
---
بعد از حرف جونگ کوک، مستقیم رفتم بالا تو اتاقم. در رو بستم و نشستم روی تخت.
"از امروز اتاقها یکی میشن"
جمله هنوز تو سرم میچرخید. یعنی باید وسایلم رو جمع کنم و برم تو اتاق اون. یا اون بیاد اینجا. فرقی نمیکرد. نتیجهش یکی بود: دیگه فضای شخصی جدا نداشتم.
بلند شدم و رفتم سراغ کمد. کشوها رو یکییکی باز کردم. لباسها، کتابها، یه جعبه کوچیک از چیزای شخصی. همهچیز رو آروم گذاشتم تو یه ساک بزرگ. دستهام گاهی میلرزید. هر چیزی که برمیداشتم، حس میکردم دارم یه تیکه از خودم رو از این اتاق جدا میکنم.
نزدیک غروب بود که ساک رو کشیدم بیرون. تو راهرو ایستادم و به در اتاق جونگ کوک نگاه کردم. بسته بود. چند بار نفس عمیق کشیدم و بعد در زدم.
چند ثانیه طول کشید تا باز شد. جونگ کوک پشت در بود. تیشرت مشکی ساده پوشیده بود و موهاش کمی به هم ریخته. وقتی ساک تو دستم رو دید، ابرو هاش کمی بالا رفت.
من قبل از اینکه چیزی بگه، آروم گفتم:
+ باباها گفتن اتاقها یکی بشه... وسایلم رو آوردم.
جونگ کوک چند لحظه نگاهم کرد. بعد بدون حرف کنار رفت تا راه باز بشه. من وارد شدم. اتاقش بزرگتر از مال من بود، ولی سادهتر. تخت بزرگ، یه میز، کمد، و پردههای تیره. بوی ملایم عطر مردونهش تو هوا بود.
ساک رو گذاشتم کنار دیوار. جونگ کوک در رو بست و رفت سمت پنجره. پشتش به من بود.
من چند ثانیه سکوت رو تحمل کردم. بعد با صدای گرفته گفتم:
+ اگه نمیخوای... میتونم رو زمین بخوابم. یا مبل.
جونگ کوک برگشت. نگاش سرد و خسته بود.
- تخت بزرگه. لازم نیست رو زمین بخوابی. فقط طرف خودت رو داشته باش و کاری به کارم نداشته باش.
من سر تکون دادم. چیزی دیگه نگفتم. رفتم ساک رو باز کردم و چند تا لباس درآوردم. جونگ کوک هم برگشت سمت گوشیش و دیگه حرفی نزد.
فضای اتاق سنگین بود.
دو نفر که حالا باید تو یه اتاق زندگی میکردن،
ولی هنوز کیلومترها از هم دور بودن................
ادامه دارد...............
Forbidden Weakness
p.74
(روایت از زبان ا.ت)
---
بعد از حرف جونگ کوک، مستقیم رفتم بالا تو اتاقم. در رو بستم و نشستم روی تخت.
"از امروز اتاقها یکی میشن"
جمله هنوز تو سرم میچرخید. یعنی باید وسایلم رو جمع کنم و برم تو اتاق اون. یا اون بیاد اینجا. فرقی نمیکرد. نتیجهش یکی بود: دیگه فضای شخصی جدا نداشتم.
بلند شدم و رفتم سراغ کمد. کشوها رو یکییکی باز کردم. لباسها، کتابها، یه جعبه کوچیک از چیزای شخصی. همهچیز رو آروم گذاشتم تو یه ساک بزرگ. دستهام گاهی میلرزید. هر چیزی که برمیداشتم، حس میکردم دارم یه تیکه از خودم رو از این اتاق جدا میکنم.
نزدیک غروب بود که ساک رو کشیدم بیرون. تو راهرو ایستادم و به در اتاق جونگ کوک نگاه کردم. بسته بود. چند بار نفس عمیق کشیدم و بعد در زدم.
چند ثانیه طول کشید تا باز شد. جونگ کوک پشت در بود. تیشرت مشکی ساده پوشیده بود و موهاش کمی به هم ریخته. وقتی ساک تو دستم رو دید، ابرو هاش کمی بالا رفت.
من قبل از اینکه چیزی بگه، آروم گفتم:
+ باباها گفتن اتاقها یکی بشه... وسایلم رو آوردم.
جونگ کوک چند لحظه نگاهم کرد. بعد بدون حرف کنار رفت تا راه باز بشه. من وارد شدم. اتاقش بزرگتر از مال من بود، ولی سادهتر. تخت بزرگ، یه میز، کمد، و پردههای تیره. بوی ملایم عطر مردونهش تو هوا بود.
ساک رو گذاشتم کنار دیوار. جونگ کوک در رو بست و رفت سمت پنجره. پشتش به من بود.
من چند ثانیه سکوت رو تحمل کردم. بعد با صدای گرفته گفتم:
+ اگه نمیخوای... میتونم رو زمین بخوابم. یا مبل.
جونگ کوک برگشت. نگاش سرد و خسته بود.
- تخت بزرگه. لازم نیست رو زمین بخوابی. فقط طرف خودت رو داشته باش و کاری به کارم نداشته باش.
من سر تکون دادم. چیزی دیگه نگفتم. رفتم ساک رو باز کردم و چند تا لباس درآوردم. جونگ کوک هم برگشت سمت گوشیش و دیگه حرفی نزد.
فضای اتاق سنگین بود.
دو نفر که حالا باید تو یه اتاق زندگی میکردن،
ولی هنوز کیلومترها از هم دور بودن................
ادامه دارد...............
- ۷۷۱
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط