پرواز به سوی تو (●♡ part ۶۶♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۶۶♡)
فکر به اینکه اون مرد چه چیزهایی به آیرین گفته یا چه رفتاری باهاش داشته دیوونه اش میکرد و همین حالاشم خشم زیادی رو کنترل کرده بود.
وقتی نگاهش به غذای دست نخورده افتاد، بیشتر کلافه
شد.
اون حتی صبحانه اش رو هم نخورده بود و مثل همیشه بعد
از هر جنگ لفظی به یه اتاق پناه برده بود.
به جای خالی روون نگاه کرد که حالا پر از رامن های پخش و
پلا بود و لبخند بی جونی به لب هاش مینشوند. پوفی کشید و از جا بلند شد و بعد از برداشتن کتش از خونه بیرون زد.
شاید کمی قدم زدن میتونست حالش رو بهتر کنه. از طرفی میدونست محاله تا وقتی اونجاست آیرین پایین بیاد. اما اینطور شاید حداقل صبحانه ای که درست کرده بود
رو میخورد
***
دو ساعتی میشد که تهیونگ رفته بود و آیرین حالا داشت با بیمیلی غذای سرد شده رو توی سطل آشغال میریخت. روون رو توی روروئکش گذاشته بود اون حالا با شیطنت به همه جا سرک میکشید و کمی بیشتر به مادرش فرصت میداد تا توی افکارش غرق باشه
اون روز تعطیل بود و اونها برنامهی متفاوتی براش ریخته
بودن. اما یه بحث الکی همه چیز رو به هم ریخته بود. آیرین که حالا کمی خشمش فرو کشیده بود، کم و بیش به تهیونگ و حساسیت اش حق می.داد اگر شرایط برعکس بود اون به هیچ عنوان نمیتونست نزدیکی هیچ زنی به شوهرش رو تحمل کنه.
اما از طرفی توقع داشت بتونه در آرامش همچین مسائلی رو باهاش در میون بذاره که انگار این توقع بی جایی از جانب تهیونگ بود
در افکارش دنبال مقصر میگشت که صدای چرخش کلید رو شنید و به همراهش در باز شد. اما آیرین بیاینکه نگاهی به در بندازه مشغول جمع کردن میز دست نخورده ی صبحانه شد. روون که حالا با شنیدن صدای ،در به سرعت دست و پا میزد تا به سمت پدرش ،بره از هیجان جیغ کشید. تهیونگ نیم نگاهی به آیرین انداخت و در رو بست و بعد با لبخند بزرگی روون رو که حالا به جلوی پاهاش رسیده بود، از روروئک خارج کرد و در آغوشش کشید
تهیونگ : چطوری رئیس؟
روون نفس نفس زد و به ،شیرینی گردن پدرش رو بغل کرد و سرش رو به شونه اش تکیه داد و این باعث شد تهیونگ برای هزارمین بار قلبش از شیرینی بیاندازه ی پسرش، ذوب
بشه. پس بوسههای محکمی روی بازو و سر پسرش گذاشت و به سمت آشپزخونه رفت. آیرین بیتوجه مشغول شستن ظرفها بود که حضور
تهیونگ رو پشت سرش حس کرد
فکر به اینکه اون مرد چه چیزهایی به آیرین گفته یا چه رفتاری باهاش داشته دیوونه اش میکرد و همین حالاشم خشم زیادی رو کنترل کرده بود.
وقتی نگاهش به غذای دست نخورده افتاد، بیشتر کلافه
شد.
اون حتی صبحانه اش رو هم نخورده بود و مثل همیشه بعد
از هر جنگ لفظی به یه اتاق پناه برده بود.
به جای خالی روون نگاه کرد که حالا پر از رامن های پخش و
پلا بود و لبخند بی جونی به لب هاش مینشوند. پوفی کشید و از جا بلند شد و بعد از برداشتن کتش از خونه بیرون زد.
شاید کمی قدم زدن میتونست حالش رو بهتر کنه. از طرفی میدونست محاله تا وقتی اونجاست آیرین پایین بیاد. اما اینطور شاید حداقل صبحانه ای که درست کرده بود
رو میخورد
***
دو ساعتی میشد که تهیونگ رفته بود و آیرین حالا داشت با بیمیلی غذای سرد شده رو توی سطل آشغال میریخت. روون رو توی روروئکش گذاشته بود اون حالا با شیطنت به همه جا سرک میکشید و کمی بیشتر به مادرش فرصت میداد تا توی افکارش غرق باشه
اون روز تعطیل بود و اونها برنامهی متفاوتی براش ریخته
بودن. اما یه بحث الکی همه چیز رو به هم ریخته بود. آیرین که حالا کمی خشمش فرو کشیده بود، کم و بیش به تهیونگ و حساسیت اش حق می.داد اگر شرایط برعکس بود اون به هیچ عنوان نمیتونست نزدیکی هیچ زنی به شوهرش رو تحمل کنه.
اما از طرفی توقع داشت بتونه در آرامش همچین مسائلی رو باهاش در میون بذاره که انگار این توقع بی جایی از جانب تهیونگ بود
در افکارش دنبال مقصر میگشت که صدای چرخش کلید رو شنید و به همراهش در باز شد. اما آیرین بیاینکه نگاهی به در بندازه مشغول جمع کردن میز دست نخورده ی صبحانه شد. روون که حالا با شنیدن صدای ،در به سرعت دست و پا میزد تا به سمت پدرش ،بره از هیجان جیغ کشید. تهیونگ نیم نگاهی به آیرین انداخت و در رو بست و بعد با لبخند بزرگی روون رو که حالا به جلوی پاهاش رسیده بود، از روروئک خارج کرد و در آغوشش کشید
تهیونگ : چطوری رئیس؟
روون نفس نفس زد و به ،شیرینی گردن پدرش رو بغل کرد و سرش رو به شونه اش تکیه داد و این باعث شد تهیونگ برای هزارمین بار قلبش از شیرینی بیاندازه ی پسرش، ذوب
بشه. پس بوسههای محکمی روی بازو و سر پسرش گذاشت و به سمت آشپزخونه رفت. آیرین بیتوجه مشغول شستن ظرفها بود که حضور
تهیونگ رو پشت سرش حس کرد
- ۱۴.۹k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط