{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم فیک: بی‌حد و مرز

اسم فیک: بی‌حد و مرز

[پارت ۶]

سه روز بعد...

مگان از بیمارستان مرخص شده بود. بخیه‌ها هنوز اذیتش می‌کردند، اما حالش خیلی بهتر از قبل بود.

چند دقیقه به صفحه گوشی خیره ماند. بالاخره دلش را به دریا زد و برای آرمان پیام فرستاد.

مگان: «سلام... حالت خوبه؟»

چند ثانیه بعد...

آرمان: «سلام. خوبم، تو چطوری؟»

مگان: «بهترم... راستش می‌خواستم ازت تشکر کنم. اگه وقت داری... میشه امروز بیای کافه کنار پارک؟»

آرمان: «حتماً. ساعت پنج اونجام.»

...

ساعت پنج عصر...

مگان زودتر رسیده بود. با اضطراب بند کیفش را بین انگشت‌هایش می‌چرخاند.

چند دقیقه بعد آرمان وارد کافه شد.

آرمان: سلام.

مگان با لبخند کوچکی جواب داد.

مگان: سلام.

بعد از نوشیدن قهوه، از کافه بیرون آمدند و آرام در پارک قدم زدند.

چند دقیقه سکوت بینشان بود.

آرمان: خوشحالم که حالت بهتر شده.

مگان: منم... خوشحالم که اومدی.

هر دو ایستادند.

باد آرام موهای مگان را روی صورتش ریخت.

آرمان بی‌اختیار دستش را بالا آورد و خیلی آرام موهایش را کنار زد.

نگاهشان برای چند لحظه در هم گره خورد.

ضربان قلب مگان تند شده بود.

آرمان خیلی آرام یک قدم جلو آمد، اما هیچ کاری نکرد؛ فقط منتظر ماند.

مگان هم ناخودآگاه کمی به او نزدیک شد...

فاصله بین صورتشان فقط چند سانتی‌متر بود.

درست همان لحظه، تصویر آن شب، نور آمبولانس، درد چاقو و ترس شدیدی که تجربه کرده بود، مثل برق از ذهن مگان گذشت.

نفسش بند آمد.

یک قدم سریع عقب رفت.

مگان: نه... ببخشید...

آرمان فوراً فاصله گرفت.

آرمان: اشکالی نداره.

مگان با صدایی لرزان گفت:

مگان: مشکل از تو نیست... فقط... هنوز نمی‌تونم. هنوز از اون شب کامل بیرون نیومدم.

آرمان با آرامش سر تکان داد.

آرمان: مجبور نیستی خودتو تحت فشار بذاری. هر چقدر زمان لازم داشته باشی... صبر می‌کنم.

مگان برای اولین بار با خیال راحت به او نگاه کرد.

این بار لبخندش واقعی‌تر بود.

مگان: ممنون... که درکم کردی.

آرمان فقط لبخند زد و هر دو دوباره آرام کنار هم شروع به قدم زدن کردند؛ بدون اینکه کسی عجله‌ای برای جلو بردن رابطه داشته

از اینجا ادامه بدههر دو دوباره آرام کنار هم شروع به قدم زدن کردند؛ بدون اینکه کسی عجله‌ای برای جلو بردن رابطه داشته باشد.

هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رفت. چراغ‌های پارک یکی‌یکی روشن می‌شدند و صدای خنده چند کودک از دور شنیده می‌شد.

چند دقیقه هیچ‌کدام حرفی نزدند.

این بار سکوت بینشان سنگین نبود؛ آرامش داشت.

آرمان نگاه کوتاهی به مگان انداخت.

آرمان: می‌خوای برسونمت خونه؟

مگان لبخند محوی زد.

مگان: اگه زحمتی نیست...

آرمان: نه، اصلاً.

...

در تمام مسیر، بیشتر از هر چیزی درباره چیزهای ساده حرف زدند؛ فیلمی که هر دو دوست داشتند ببینند، غذای مورد علاقه‌شان و حتی اینکه کدام‌یک بیشتر از باران خوشش می‌آید.

وقتی ماشین جلوی خانه مگان ایستاد، هر دو چند ثانیه ساکت ماندند.

مگان کمربندش را باز کرد و قبل از پیاده شدن گفت:

مگان: امروز... خیلی بهتر از چیزی بود که فکر می‌کردم.

آرمان لبخند زد.

آرمان: منم خوشحالم که اومدی.

مگان با لبخند از ماشین پیاده شد.

قبل از اینکه در را ببندد، برگشت و گفت:

مگان: شب بخیر، آرمان.

آرمان: شب بخیر... مراقب خودت باش.

مگان وارد خانه شد، اما قبل از بستن در، یک بار دیگر برگشت و به ماشین آرمان نگاه کرد.

آرمان هنوز همان‌جا ایستاده بود.

وقتی مطمئن شد مگان سالم وارد خانه شده، ماشین را روشن کرد و رفت.

...

آن شب...

مگان روی تخت دراز کشیده بود، اما خوابش نمی‌برد.

حرف‌های آرمان مدام در ذهنش تکرار می‌شد.

"هر چقدر زمان لازم داشته باشی... صبر می‌کنم."

بی‌اختیار لبخندی زد و گوشی‌اش را برداشت.

مگان: «ممنون بابت امروز...»

چند ثانیه بعد، جواب آمد.

آرمان: «من باید از تو تشکر کنم که بهم اعتماد کردی.»

مگان مدت زیادی به صفحه گوشی خیره ماند.

بعد فقط یک قلب سفید برایش فرستاد.

آرمان چند لحظه به آن نگاه کرد و لبخند زد، اما چیزی ننوشت.

...

فردای آن روز...

نور آفتاب از پنجره اتاق داخل می‌تابید.

مگان برخلاف چند روز گذشته، بدون کابوس از خواب بیدار شده بود.

احساس سبکی می‌کرد.

بعد از صبحانه، خودش برای آرمان پیام فرستاد.

مگان: «بیداری؟»

آرمان: «تقریباً یک ساعته.»

مگان: «میای یه کم قدم بزنیم؟ همون پارک.»

آرمان: «نیم ساعت دیگه اونجام.»

...

وقتی مگان به پارک رسید، آرمان از دور برایش دست تکان داد.

این بار مگان با لبخند به سمتش رفت؛ لبخندی که دیگر اثری از ترس دیروز در آن نبود.

آرمان: امروز انگار یه نفر دیگه‌ای شدی.

مگان خندید.
شرایط
لایک:۷
کامنت:۱۶
بازنشر:۳
دیدگاه ها (۰)

اسم فیک: بی‌حد و مرز[پارت ۵]آرمان روی صندلی فلزی راهرو نشسته...

اسم فیک: بی‌حد و مرز[پارت ۴]آرمان: (با عجله ماشین را جلوی او...

Part 6 | Queen of My Heartصبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط