{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم فیک: بی‌حد و مرز

اسم فیک: بی‌حد و مرز

[پارت ۵]

آرمان روی صندلی فلزی راهرو نشسته بود. با اینکه دکتر گفته بود حال مگان پایدار است، اما هنوز دلش آرام نمی‌شد. هر چند دقیقه یک بار به درِ اتاق نگاه می‌کرد.

چند دقیقه بعد، زنی با چهره‌ای آشفته و چشم‌های اشک‌آلود وارد اورژانس شد.

رزیتا: ببخشید... دخترم... مگان... کجاست؟

آرمان سریع از جایش بلند شد.

آرمان: شما مادر مگان هستید؟

رزیتا با نگرانی سر تکان داد.

آرمان: نگران نباشید، دکتر گفت حالش بهتره. فقط باید چند ساعت تحت نظر بمونه.

رزیتا نفس عمیقی کشید؛ انگار برای اولین بار بعد از آن تماس توانست کمی آرام شود.

رزیتا: تو... همون پسری هستی که زنگ زدی؟

آرمان: بله.

رزیتا: ممنونم... واقعاً ممنونم.

آرمان فقط لبخند کوتاهی زد.

آرمان: کاری نکردم. فقط نمی‌شد بی‌تفاوت از کنارش رد بشم.

چند دقیقه بعد، پرستار از اتاق بیرون آمد.

پرستار: بیمار به هوش اومده. یکی یکی می‌تونید ببینیدش.

رزیتا وارد اتاق شد و بعد از چند دقیقه بیرون آمد.

رزیتا رو به آرمان گفت:

رزیتا: مگان گفت... اگر خودت دوست داری، بیا داخل. می‌خواد ازت تشکر کنه.

آرمان لحظه‌ای مردد ماند، اما در نهایت وارد اتاق شد.

مگان روی تخت دراز کشیده بود. رنگش هنوز پریده بود، اما وقتی آرمان را دید، نگاهش کمی نرم‌تر شد.

مگان: سلام...

آرمان: سلام... حالت بهتره؟

مگان خیلی آرام سر تکان داد.

مگان: آره... فکر کنم.

چند ثانیه سکوت بینشان برقرار شد.

مگان: ممنون... اگه تو نبودی... نمی‌دونم چی می‌شد.

آرمان نگاهش را از زمین گرفت و گفت:

آرمان: امیدوارم هیچ‌وقت مجبور نشی دوباره همچین چیزی رو تجربه کنی.

مگان لبخند خیلی کمرنگی زد.

مگان: اسم تو... آرمان بود، درسته؟

آرمان: آره.

مگان: خوشحالم... اولین کسی که بعد از اون اتفاق دیدم، یه آدم قابل اعتماد بود.

آرمان کمی جا خورد، اما فقط لبخند کوتاهی زد.

آرمان: استراحت کن. دکتر گفته نباید زیاد حرف بزنی.

مگان نگاهش را تا لحظه‌ای که آرمان از اتاق بیرون رفت، از او برنداشت. هنوز او را نمی‌شناخت، اما حس می‌کرد حضور این پسر، وسط بدترین شب زندگی‌اش، اتفاقی نبود.

ادامه دارد...


شراط نمیذارم میخوام سریع بعد این پارت بعدی رو بزارم چون خودم خیی ذپق دارم ولی در کل برای پارت ۷ لایک هارو زیاد کنین عشقای من🫶💗😝
دیدگاه ها (۰)

اسم فیک: بی‌حد و مرز[پارت ۶]سه روز بعد...مگان از بیمارستان م...

اسم فیک: بی‌حد و مرز[پارت ۴]آرمان: (با عجله ماشین را جلوی او...

اسم فیک:بی حد و مرز [پارت 3]مگان:تا به خودم اومدم توی شکمم چ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۱۵: فرصتی که ملکه منتظرش بودجونگ‌کوک دست س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط