پارت چهاردهم آخر
پارت چهاردهم . آخر
فردای آن روز :
گوجو رفت توی مغازه ا٫ت و گفت: سلام ا٫ت
ا٫ت : سلام گوجو
گوجو با استرس و صورت سرخ گفت : ا٫ت میشه باهات صحبت کنم
ا٫ت : البته
و نشستن سر یک میز
گوجو : راستش ا٫ت یک چیزی هست که مدت ها می خواستم بهتون بگم
ا٫ت : گش میکنم
گوجو : ر...ر..است..ستش م..من ا..ززت خوشم میاد ( با صورتی سرخ )
ا٫ت قرمز شد و گفت: راستش منم ازت خوشم میاد
گوجو : وا..ق...عا ؟ ( واقعا)
ا٫ت : از همون اولین باری که دیدمت ازت خوشم اومد
گوجو : پس دوس...س دخ..ترم می شب ؟
ا٫ت : آره ( با صورت سرخ )
بیرون شیرینی فروشی
نوبارا : آره قبول کرد ( آروم )
مگومی : خوشبخت شن
سوکونا از روی لب یوجی : به هم میان
یوجی گریه کنان : باورم نمیشه خواهرم عاشق شده
پنج سال بعد :
ا٫ت : سلنا وایسا ( با صدای بلند در حال دویدن )
سلنا : نه من نمی خوام بیام ( با صدای بلند و در حال دویدن )
گوجو سلنا رو گرفت و گفت : اینقدر مامانتو اذیت نکن
سلنا : ولی من نمی خوام بیام
ا٫ت : اذیتم نکن گوجو بگیرش تا لباساش و بپوشم
گوجو : باشه
آخرم سلنا مجبور شد به مهمونی بره . و اون سه تا تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردن .
پایان
فردای آن روز :
گوجو رفت توی مغازه ا٫ت و گفت: سلام ا٫ت
ا٫ت : سلام گوجو
گوجو با استرس و صورت سرخ گفت : ا٫ت میشه باهات صحبت کنم
ا٫ت : البته
و نشستن سر یک میز
گوجو : راستش ا٫ت یک چیزی هست که مدت ها می خواستم بهتون بگم
ا٫ت : گش میکنم
گوجو : ر...ر..است..ستش م..من ا..ززت خوشم میاد ( با صورتی سرخ )
ا٫ت قرمز شد و گفت: راستش منم ازت خوشم میاد
گوجو : وا..ق...عا ؟ ( واقعا)
ا٫ت : از همون اولین باری که دیدمت ازت خوشم اومد
گوجو : پس دوس...س دخ..ترم می شب ؟
ا٫ت : آره ( با صورت سرخ )
بیرون شیرینی فروشی
نوبارا : آره قبول کرد ( آروم )
مگومی : خوشبخت شن
سوکونا از روی لب یوجی : به هم میان
یوجی گریه کنان : باورم نمیشه خواهرم عاشق شده
پنج سال بعد :
ا٫ت : سلنا وایسا ( با صدای بلند در حال دویدن )
سلنا : نه من نمی خوام بیام ( با صدای بلند و در حال دویدن )
گوجو سلنا رو گرفت و گفت : اینقدر مامانتو اذیت نکن
سلنا : ولی من نمی خوام بیام
ا٫ت : اذیتم نکن گوجو بگیرش تا لباساش و بپوشم
گوجو : باشه
آخرم سلنا مجبور شد به مهمونی بره . و اون سه تا تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردن .
پایان
- ۲۳
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط