هم اتاقی قدیمی-پارت-۱۱
هم اتاقی قدیمی-پارت-۱۱
ان اولین باری نبود که ایزوکو را خفت می کردند تا بی عرضه گیه خودشان را تقصیر او بیندازند .
ایزوکو که دیگر از آزار و اذیتهای همیشگی تهکوانگ به ستوه آمده بود، رو به او و دوستان بیسر و پایش گفت:
«بهتره دست از دلقکبازی بردارید و برید سرِ درس خوندنتون.»
لبخند تهکوانگ روی لبش ماسید. با یک حرکت کوتاه، به دوستانش اشاره کرد و خودش هم قدمی جلو آمد. ناگهان دستش را دور گردن ایزوکو حلقه کرد تا او را نگه دارد. برای لحظهای، فشار دستش نفس را در سینهی ایزوکو حبس کرد.
اما ایزوکو سریعتر از آن بود که او انتظار داشت. تهکوانگ را پایین کشید و با یک حرکت، او را نقش زمین کرد.
دو دوست تهکوانگ همزمان به سمتش خیز برداشتند. ایزوکو در دل به خودش ناسزایی گفت و با چابکی از حملهی آنها جا خالی داد. اما وقتی تهکوانگ هم وارد درگیری شد، دیگر فرار کردن و مقاومت کردن سختتر شد.
ایزوکو یکی از پاهایی را که قصد لگد زدن به گردنش داشت گرفت، اما درست در همان لحظه، لگد سنگینی به پهلویش خورد و او را به زمین انداخت. شدت ضربه آنقدر زیاد بود که میشد حدس زد دندههایش آسیب دیدهاند.
تهکوانگ با لبخندی از رضایت جلو آمد. ایزوکو که نفسش بند آمده بود، با نزدیک شدن او کشانکشان به عقب رفت؛ آنقدر که پشتش به دیوارههای سنگی خورد. تهکوانگ روی زانوهایش نشست تا همقد او شود.
ایزوکو دیگر توان جسمیای برای فرار نداشت؛ پس چارهای جز تحمل ضربهها برایش نمانده بود. درد پهلویش آنقدر شدید بود که تمام توجهش را درگیر میکرد، و با این حال، تنها چیزی که ذهنش را اشغال کرده بود دو چیز بود: **دندههایش** و **کاتسوکی**.
اگر او اینجا بود، آیا باز هم در چنین دردسری میافتاد؟
و پاسخ در ذهنش روشن بود: صددرصد نه.
تهکوانگ یقهاش را گرفت و بدن کرختشدهی ایزوکو را به سمت خودش کشید. بعد، با مشت بستهاش ضربهای محکم به صورت او فرود آورد.
~~~~
زمانی که کارشان با ایزوکو تمام شد، او حدس میزد صورتش کاملاً سرخ و کبود شده باشد. از دیواری که به آن تکیه داده بود سر خورد و خودش را جمع کرد. دستانش را روی خزهها و خاکِ کف زمین میکشید تا شاید حواسش از درد پهلو، صورت و سینهاش پرت شود.
خزهها و خاک زیر ناخنهایش جمع شده بودند و بوی خاک تازه و نمخورده از لابهلای آنها بلند میشد. درست همانطور که با انگشتانش خزهها را کنار میزد، دستش به چیزی سرد و صیقلی خورد.
کمی از جایش بلند شد و خاک را از سر و صورتش پاک کرد. بیتوجه به تهکوانگ و دوستانش که کمی آنطرفتر ایستاده بودند، زمین را سریعتر کند تا به آن چیز برسد. چیزی نگذشت که آن را از دل خاک بیرون کشید و رویش را تمیز کرد تا بهتر ببیندش.
همان گوی زیتونیرنگ بود.
انگار ناگهان کمی انرژی گرفته بود. اولین فکری که در ذهنش جرقه زد این بود:
**«باید سریع کاچان رو پیدا کنم.»**
گوی را داخل جیب شلوارش گذاشت و با تکیه به دیوارههای سنگی، خودش را بالا کشید. نمیدانست کجا میتواند کاتسوکی را پیدا کند. حتی اگر هم او را صدا میزد، با این همه سر و صدا و هیاهوی اطراف، صدایش به گوش کاتسوکی نمیرسید.
چند قدم از جایش دور نشده بود که همان صدای تودماغی و آزاردهنده به گوشش رسید:
«داره با گوی فرار میکنه!»
قدمهای ایزوکو تند شد. بعد هم، کمکم به دویدن تبدیل شد.
دیدین به گلّم (قل) عمل کردم ؟ 😌 گفتم که احتمالا پارت گذاری منظم بشه یا هر شب یا یک روز درمیون🤌🏻✨
ان اولین باری نبود که ایزوکو را خفت می کردند تا بی عرضه گیه خودشان را تقصیر او بیندازند .
ایزوکو که دیگر از آزار و اذیتهای همیشگی تهکوانگ به ستوه آمده بود، رو به او و دوستان بیسر و پایش گفت:
«بهتره دست از دلقکبازی بردارید و برید سرِ درس خوندنتون.»
لبخند تهکوانگ روی لبش ماسید. با یک حرکت کوتاه، به دوستانش اشاره کرد و خودش هم قدمی جلو آمد. ناگهان دستش را دور گردن ایزوکو حلقه کرد تا او را نگه دارد. برای لحظهای، فشار دستش نفس را در سینهی ایزوکو حبس کرد.
اما ایزوکو سریعتر از آن بود که او انتظار داشت. تهکوانگ را پایین کشید و با یک حرکت، او را نقش زمین کرد.
دو دوست تهکوانگ همزمان به سمتش خیز برداشتند. ایزوکو در دل به خودش ناسزایی گفت و با چابکی از حملهی آنها جا خالی داد. اما وقتی تهکوانگ هم وارد درگیری شد، دیگر فرار کردن و مقاومت کردن سختتر شد.
ایزوکو یکی از پاهایی را که قصد لگد زدن به گردنش داشت گرفت، اما درست در همان لحظه، لگد سنگینی به پهلویش خورد و او را به زمین انداخت. شدت ضربه آنقدر زیاد بود که میشد حدس زد دندههایش آسیب دیدهاند.
تهکوانگ با لبخندی از رضایت جلو آمد. ایزوکو که نفسش بند آمده بود، با نزدیک شدن او کشانکشان به عقب رفت؛ آنقدر که پشتش به دیوارههای سنگی خورد. تهکوانگ روی زانوهایش نشست تا همقد او شود.
ایزوکو دیگر توان جسمیای برای فرار نداشت؛ پس چارهای جز تحمل ضربهها برایش نمانده بود. درد پهلویش آنقدر شدید بود که تمام توجهش را درگیر میکرد، و با این حال، تنها چیزی که ذهنش را اشغال کرده بود دو چیز بود: **دندههایش** و **کاتسوکی**.
اگر او اینجا بود، آیا باز هم در چنین دردسری میافتاد؟
و پاسخ در ذهنش روشن بود: صددرصد نه.
تهکوانگ یقهاش را گرفت و بدن کرختشدهی ایزوکو را به سمت خودش کشید. بعد، با مشت بستهاش ضربهای محکم به صورت او فرود آورد.
~~~~
زمانی که کارشان با ایزوکو تمام شد، او حدس میزد صورتش کاملاً سرخ و کبود شده باشد. از دیواری که به آن تکیه داده بود سر خورد و خودش را جمع کرد. دستانش را روی خزهها و خاکِ کف زمین میکشید تا شاید حواسش از درد پهلو، صورت و سینهاش پرت شود.
خزهها و خاک زیر ناخنهایش جمع شده بودند و بوی خاک تازه و نمخورده از لابهلای آنها بلند میشد. درست همانطور که با انگشتانش خزهها را کنار میزد، دستش به چیزی سرد و صیقلی خورد.
کمی از جایش بلند شد و خاک را از سر و صورتش پاک کرد. بیتوجه به تهکوانگ و دوستانش که کمی آنطرفتر ایستاده بودند، زمین را سریعتر کند تا به آن چیز برسد. چیزی نگذشت که آن را از دل خاک بیرون کشید و رویش را تمیز کرد تا بهتر ببیندش.
همان گوی زیتونیرنگ بود.
انگار ناگهان کمی انرژی گرفته بود. اولین فکری که در ذهنش جرقه زد این بود:
**«باید سریع کاچان رو پیدا کنم.»**
گوی را داخل جیب شلوارش گذاشت و با تکیه به دیوارههای سنگی، خودش را بالا کشید. نمیدانست کجا میتواند کاتسوکی را پیدا کند. حتی اگر هم او را صدا میزد، با این همه سر و صدا و هیاهوی اطراف، صدایش به گوش کاتسوکی نمیرسید.
چند قدم از جایش دور نشده بود که همان صدای تودماغی و آزاردهنده به گوشش رسید:
«داره با گوی فرار میکنه!»
قدمهای ایزوکو تند شد. بعد هم، کمکم به دویدن تبدیل شد.
دیدین به گلّم (قل) عمل کردم ؟ 😌 گفتم که احتمالا پارت گذاری منظم بشه یا هر شب یا یک روز درمیون🤌🏻✨
- ۳۳
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط