لطفا حمایت کنید
( لطفاً حمایت کنید ❤️)
.....پارت پایانی ✨......
نام: سرنوشت لیا
p:19
ویو لینو
لینو: آره میدونستم ولیی آخه نگفتم که ناراحت نشی
لیا: خیلی خوب (گریه)
وایساد رفتم نزدیکش بغلش کردم
لینو: آروم باش عشقم ببخشید بیا بریم سوار ماشین شیم
(داخل ماشین..)
لینو: لیا داری چی میخوری چرا ویسکی میخوری
لیا: همین فقط آرومم میکنه هوفففف
ویسکی۸۰درصدی بود
لیا: بزن کنار یکم هوا بخوریم
لینو: چشم
زدم کنار پیاده شدیم لیا همینجوری داشت ویسکی میخورد ........ ویسکیش تموم شد و قطیشو انداخت پایین
لیا: چقدر حالم خوبه (مست)
لینو: خوبه!
لیا: لینو ....من خیلی بدبختم(بغض . مست)
رفتم نزدیکش بغلش کردم گفتم
لینو: کی بهت گفته بدبختی هانن عشقم
زد زیر گریه
لینو: گریه نکن منم گریم میگیره ها
سرشو آوردم بالا با چشمای اشکی بهم نگاه کرد دلم یهو لرزید
لیا: از این بابت خوشحالم که تورو دارم
ویو نویسنده
لباشو به لینو نزدیک کرد و همو بوسدن
انگار هردو تشنه ی این بوسه بودن.....................
۱۰سال بعد....................
ویو داخل بیمارستان
ویو لیا
لینو: خانم دکتر
برگشتم سمتش
لیا: بله
لینو: امشب که شیفت نیستی
لیا: اره تا ساعت ۸ شیفتم آقای دکتر خان(خنده)
لینو:(خنده) من دارم میرم عشقم
لیا: باشه مراقب لیسا و لئو باشه (بچه هاشون)
لینو: چشم عشقم فعلا خداحافظ
لیا: خدافظ
لینو رفت......راستی منو لینو دکتر هستیم و ۶سال ازدواج کردیم و الان یک پسر و دختر دوقلو ۴ساله به نام لیسا و لئو داریم از این بابت خیلی خوشحال زندگیم خیلی شاد با مادرم چویی هم رابطمم عالیه من و لینو هردومون دکتر هستیمم و خیلی زندگی عالی داریم فقط میخوام بگم هیچوقت ناامید نشیدد و زندگی کنید ..............
پـــــــــــایــــــــــــان✨🧚🏻♀
امیدوارم خوشتون اومده باشه با عشق 🌙💫
خب بچه ها نظرتونو درمورد فیکم بگین.....
حمایت یادتون نرهههههه....باز نشرها بالااااا...ماچ ماچ😚🫠
#فیک#رمان
.....پارت پایانی ✨......
نام: سرنوشت لیا
p:19
ویو لینو
لینو: آره میدونستم ولیی آخه نگفتم که ناراحت نشی
لیا: خیلی خوب (گریه)
وایساد رفتم نزدیکش بغلش کردم
لینو: آروم باش عشقم ببخشید بیا بریم سوار ماشین شیم
(داخل ماشین..)
لینو: لیا داری چی میخوری چرا ویسکی میخوری
لیا: همین فقط آرومم میکنه هوفففف
ویسکی۸۰درصدی بود
لیا: بزن کنار یکم هوا بخوریم
لینو: چشم
زدم کنار پیاده شدیم لیا همینجوری داشت ویسکی میخورد ........ ویسکیش تموم شد و قطیشو انداخت پایین
لیا: چقدر حالم خوبه (مست)
لینو: خوبه!
لیا: لینو ....من خیلی بدبختم(بغض . مست)
رفتم نزدیکش بغلش کردم گفتم
لینو: کی بهت گفته بدبختی هانن عشقم
زد زیر گریه
لینو: گریه نکن منم گریم میگیره ها
سرشو آوردم بالا با چشمای اشکی بهم نگاه کرد دلم یهو لرزید
لیا: از این بابت خوشحالم که تورو دارم
ویو نویسنده
لباشو به لینو نزدیک کرد و همو بوسدن
انگار هردو تشنه ی این بوسه بودن.....................
۱۰سال بعد....................
ویو داخل بیمارستان
ویو لیا
لینو: خانم دکتر
برگشتم سمتش
لیا: بله
لینو: امشب که شیفت نیستی
لیا: اره تا ساعت ۸ شیفتم آقای دکتر خان(خنده)
لینو:(خنده) من دارم میرم عشقم
لیا: باشه مراقب لیسا و لئو باشه (بچه هاشون)
لینو: چشم عشقم فعلا خداحافظ
لیا: خدافظ
لینو رفت......راستی منو لینو دکتر هستیم و ۶سال ازدواج کردیم و الان یک پسر و دختر دوقلو ۴ساله به نام لیسا و لئو داریم از این بابت خیلی خوشحال زندگیم خیلی شاد با مادرم چویی هم رابطمم عالیه من و لینو هردومون دکتر هستیمم و خیلی زندگی عالی داریم فقط میخوام بگم هیچوقت ناامید نشیدد و زندگی کنید ..............
پـــــــــــایــــــــــــان✨🧚🏻♀
امیدوارم خوشتون اومده باشه با عشق 🌙💫
خب بچه ها نظرتونو درمورد فیکم بگین.....
حمایت یادتون نرهههههه....باز نشرها بالااااا...ماچ ماچ😚🫠
#فیک#رمان
- ۴۶۳
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط