{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان #ناے_ســـــوخـتـہ

رمان #ناے_ســـــوخـتـہ

مـــــادرانه :

علی می خندید و من هم از لبخند زیبای علی می خندیدم ...!

صدای گرفته علی هنوز توی ذهنم می پیچید :

هــــیـچ چیز دست من و تـــو نیست ...
فقط خــــدا ...
خــدا ...
خـدا ...!
دیدگاه ها (۱)

📝 سال اول طلبگی هادی بود.یک روز بهش گفتم : میدونی شهریه ای ...

پشت چشمان تو شهریست پراز ویرانےهر کسے چـشــــم تو را دید دلش...

#شـــهـــیــد_دلـــهـا #شهید_محسن_حججی 🌷 یکی از خصوصیات شهی...

امام خامنه ای؛اگر از دشمن غفلت کردیم غارت خواهیم شد.تا می گو...

عشقی دوبارهp⁶"ویو ا.ت"چند ثانیه سکوت. قلبم داشت می‌زد. همه چ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۹جونگ کوک فردا برگشت.تهیونگ خود...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 58["ویو تهیونگ"]_"تو خفه شو."+"...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط