{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم...

آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 58

["ویو تهیونگ"]

_"تو خفه شو."

+"تو خفه شو."

آمِلیا از خنده قرمز شده بود.

آوا هم داشت به جونگ‌کوک می‌خندید.

و جونگ‌کوک قسم می‌خورد که بعداً حساب منو می‌رسه.

برای چند دقیقه...

واقعاً فراموش کرده بودم کجاییم.

فراموش کرده بودم پشت اون در بسته...

سلین داره برای زندگیش می‌جنگه.

اما ناگهان...

صدای باز شدن در اتاق عمل توی راهرو پیچید.

همه ساکت شدیم.

قلبم ایستاد.

واقعاً ایستاد.

چشم‌هام مستقیم روی در قفل شد.

دکتر با لباس جراحی از اتاق بیرون اومد.

ماسکش رو پایین کشید.

و نفس عمیقی کشید.

من از جام پریدم.

جونگ‌کوک همزمان بلند شد.

آوا دست آمِلیا رو گرفت.

_"دکتر؟"

صدای خودم رو نشناختم.

اونقدر گرفته بود.

اونقدر پر از ترس.

_"سلین..."

دکتر چند ثانیه ساکت موند.

و همون چند ثانیه...

بدترین ثانیه‌های عمرم بودن.

احساس می‌کردم قلبم داره از سینه‌م بیرون میاد.

بعد بالاخره لبخند زد.

یه لبخند خسته.

اما واقعی.

_"تونستیم نجاتش بدیم."

سکوت.

چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت.

انگار مغزمون جمله رو پردازش نمی‌کرد.

بعد دکتر ادامه داد:

_"خطر رفع شده."

نفسم بند اومد.

و همون لحظه زانوهام سست شد.

دستم روی صورتم نشست.

خدایا...

خدایا شکرت.

اشک از چشم‌هام پایین ریخت.

بی‌اختیار.

بی‌شرمانه.

و برای اولین بار از وقتی گلوله شلیک شده بود...

تونستم نفس بکشم.

کنارم صدای گریه آوا بلند شد.

جونگ‌کوک چشم‌هاش رو بست و سرش رو پایین انداخت.

و آمِلیا که چیزی از همه این اتفاقات نمی‌فهمید، فقط پرسید:

_"یعنی مامان خوبه؟"

دکتر لبخند زد.

و زانو زد تا هم‌قدش بشه.

_"آره کوچولو."

آمِلیا ذوق‌زده دست زد.

_"گفتم که مامان برنده میشه!"

صدای خنده و گریه همزمان توی راهرو پیچید.

من هنوز سرجام ایستاده بودم.

اشک‌هام بند نمی‌اومدن.

و فقط به یک جمله فکر می‌کردم.

"تونستیم نجاتش بدیم."

سلین زنده بود.

زنم زنده بود.

عشق زندگیم زنده بود.

بعد دکتر دوباره گفت:

_"البته هنوز ضعیفه."

همه ساکت شدیم.

_"به چند روز استراحت احتیاج داره."

سریع سر تکون دادم.

_"هرچقدر لازم باشه."

دکتر نگاه کوتاهی بهم کرد.

و لبخند زد.

_"فکر نمی‌کنم بعد از بیدار شدن اجازه بده از کنارش دور بشی."

جونگ‌کوک زیر لب گفت:

+"متأسفانه درست میگه."

آوا خندید.

منم خندیدم.

برای اولین بار بعد از ساعت‌ها.

و آمِلیا با خوشحالی دستم رو کشید.

_"بابا."

قلبم دوباره لرزید.

هنوز به شنیدن این کلمه عادت نداشتم.

خم شدم.

_"جان بابا؟"

لبخند بزرگی زد.

_"بریم مامانو ببینیم."

اشک دوباره توی چشم‌هام جمع شد.

دخترم.

دختر خودم.

صورتش رو بوسیدم.

و آروم گفتم:

+"آره عزیز دلم."

نگاهم سمت در اتاق عمل رفت.

و لبخند زدم.

+"بریم مامانو ببینیم."
دیدگاه ها (۷)

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 59["ویو سلین"]همه چیز تار بود.صد...

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 60["ویو سلین"]+"تهیونگ!"خنده‌اش ...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 57["ویو آوا"]فضای بیمارستان هنو...

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 56["ویو جونگ‌کوک"]هیچ‌وقت از بیم...

تو اون دنیا می بینمت:) p20

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 47["ویو تهیونگ"]همه به گوشی خیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط