Part
╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 34✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
شیبویا خیلی دوره امیدوارم اون مردک دو قطبی زودتر نزده چون اون شکلی باخت میدم... و صد در صد منم نمیخوام،عمراً،اصلاً به هیچ وجه من الوجودددددددد
مطمئنم الان صورتم از عصبانیت سرخه و از کلم دود بلند میشه...یعنی ببین،عصبانی ام درحد فجیییح
با سرعت هرچه تمامتر به سمت شیبویا میرفتم که، لعنتی،اون نفله جلوتره این یعنی باخت...وای نه!!!
به خودم سرعت دادم،درحدی سرعتمو زیاد کردم که پشهها میخوردم به صورتم و هوا سردتر میشد... همینجوری ادامه دادم که بهش رسیدم و داد زدم
_میبینم که داری میبازی بدبخت
و ازش رد شدم که بالاخره وارد شهر شیبویا شدم،به گوشیم نگاه کردم تا موقعیت دقیق ثورا رو ببینم،وایسا،اینجا همون خرابه های شیبویا نیست ؟؟؟میگن ترسناک ترین مکان شهره...
نکن اتفاقی برای نورا افتاده باشه؟ثورا به درک!
به مقصد رسیدن و با عجله سنگها رو به اطراف پرت کردم و ثورا رو دیدم پس بلند داد زدم
_داری چه غلطی میکنی ها؟؟؟؟
در سکوت بهم زل زد مشخص بود عصبانیه ولی مگه من اهمیت میدادم؟؟؟نه خیر
همون لحظه شوتو هم همزمان با من رسید و نگاههامون به هم گره خورد...یه چش غره ناب بهش رفتم و برگشتم سمت ثورا و گفتم:
_بلند شو بریم
بازم تکون نخورد که اعصابم خورد شده و از یقش گرفتم و داد زدم:
_یا گم میشی میای بریم یا همین جا با آسفالت یکیت میکنم
وا،من چی دارم میگم؟؟؟من مگه میتونم اینکارو بکنم؟؟؟ولی اینکارم انگار یه تلنگر بهش بود..
وقتی تکونش دادم انگار تازه قدرت صحبت رو به دست آورده بود...از یقه ام گرفت و از لای دندونای کلید شده اش گفت:
_تا نزدم نکشتمت گورتو گم کن
من به این راحتیا پا پس نمیکشم
باکوگو_یا میای یا میبریمت
ثورا:جرعتشو ندارین
دیگه نمیدونستم چی بگم که شوتو گفت
شوتو_داریم،خوبم داریم...
ثورا جواب داد
_خیلخب...منتظرم...
وای خدایا الان جنگ میشه منم حوصله ندارم...یعنی...نمیتونم با ثورا بجنگم...پس خیلی سریع گفتم
_ثورا ،بیخیال،لطفا بیا بریم
نگاه سردی بهم انداخت و لب زد
ثورا_قرار بود مجبورم کنین...به این زودی جا زدی؟؟
خدایا الان چی بگم؟؟؟چجوری مجبورش کنم؟؟؟
ثورا:چرا لال شدین ها؟؟؟؟
ناگهان،یه چیزی توی ذهنم جرقه زد...فک کنم این تنها چیزی باشه که بتونه ثورا رو کنترل کنه،فکرمو به زبون اوردم و گفتم
_ثورا...تو...موسیقی دوست داری نه؟
یکم جا خورد ولی حالتشو حفظ کرد و جواب داد
_اره خب...که چی؟
_اگه بیای بریم، میبرمت کنسرت خواننده ی مورد علاقت به حساب خودم...
کاملا جا خورد،قشنگ مشخص بود پراش ریخته،با همون حالت گفت:
_منـ...منظورت چیه؟یعنی،یعنی جدی؟
جدی دارم میگم؟؟اره دیگه جدی ام
باکوگو_آره خب چرا که نه؟
ثورا:پس...پس
حس میکنم دلش میخواد قبول کنه ولی غرورش نمیزاره...اینجور موقع ها باید خودمون پا پیش بزاریم وگرنه طرف مغرور هیچوقت غرورشو زیر پاش نمیزاره،پس باید بگم
_خب...خواننده ی مورد علاقت کیه؟؟؟
ثورا:من؟خب...خب...
┃ ✍︎ Written by zahra┃
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 34✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
شیبویا خیلی دوره امیدوارم اون مردک دو قطبی زودتر نزده چون اون شکلی باخت میدم... و صد در صد منم نمیخوام،عمراً،اصلاً به هیچ وجه من الوجودددددددد
مطمئنم الان صورتم از عصبانیت سرخه و از کلم دود بلند میشه...یعنی ببین،عصبانی ام درحد فجیییح
با سرعت هرچه تمامتر به سمت شیبویا میرفتم که، لعنتی،اون نفله جلوتره این یعنی باخت...وای نه!!!
به خودم سرعت دادم،درحدی سرعتمو زیاد کردم که پشهها میخوردم به صورتم و هوا سردتر میشد... همینجوری ادامه دادم که بهش رسیدم و داد زدم
_میبینم که داری میبازی بدبخت
و ازش رد شدم که بالاخره وارد شهر شیبویا شدم،به گوشیم نگاه کردم تا موقعیت دقیق ثورا رو ببینم،وایسا،اینجا همون خرابه های شیبویا نیست ؟؟؟میگن ترسناک ترین مکان شهره...
نکن اتفاقی برای نورا افتاده باشه؟ثورا به درک!
به مقصد رسیدن و با عجله سنگها رو به اطراف پرت کردم و ثورا رو دیدم پس بلند داد زدم
_داری چه غلطی میکنی ها؟؟؟؟
در سکوت بهم زل زد مشخص بود عصبانیه ولی مگه من اهمیت میدادم؟؟؟نه خیر
همون لحظه شوتو هم همزمان با من رسید و نگاههامون به هم گره خورد...یه چش غره ناب بهش رفتم و برگشتم سمت ثورا و گفتم:
_بلند شو بریم
بازم تکون نخورد که اعصابم خورد شده و از یقش گرفتم و داد زدم:
_یا گم میشی میای بریم یا همین جا با آسفالت یکیت میکنم
وا،من چی دارم میگم؟؟؟من مگه میتونم اینکارو بکنم؟؟؟ولی اینکارم انگار یه تلنگر بهش بود..
وقتی تکونش دادم انگار تازه قدرت صحبت رو به دست آورده بود...از یقه ام گرفت و از لای دندونای کلید شده اش گفت:
_تا نزدم نکشتمت گورتو گم کن
من به این راحتیا پا پس نمیکشم
باکوگو_یا میای یا میبریمت
ثورا:جرعتشو ندارین
دیگه نمیدونستم چی بگم که شوتو گفت
شوتو_داریم،خوبم داریم...
ثورا جواب داد
_خیلخب...منتظرم...
وای خدایا الان جنگ میشه منم حوصله ندارم...یعنی...نمیتونم با ثورا بجنگم...پس خیلی سریع گفتم
_ثورا ،بیخیال،لطفا بیا بریم
نگاه سردی بهم انداخت و لب زد
ثورا_قرار بود مجبورم کنین...به این زودی جا زدی؟؟
خدایا الان چی بگم؟؟؟چجوری مجبورش کنم؟؟؟
ثورا:چرا لال شدین ها؟؟؟؟
ناگهان،یه چیزی توی ذهنم جرقه زد...فک کنم این تنها چیزی باشه که بتونه ثورا رو کنترل کنه،فکرمو به زبون اوردم و گفتم
_ثورا...تو...موسیقی دوست داری نه؟
یکم جا خورد ولی حالتشو حفظ کرد و جواب داد
_اره خب...که چی؟
_اگه بیای بریم، میبرمت کنسرت خواننده ی مورد علاقت به حساب خودم...
کاملا جا خورد،قشنگ مشخص بود پراش ریخته،با همون حالت گفت:
_منـ...منظورت چیه؟یعنی،یعنی جدی؟
جدی دارم میگم؟؟اره دیگه جدی ام
باکوگو_آره خب چرا که نه؟
ثورا:پس...پس
حس میکنم دلش میخواد قبول کنه ولی غرورش نمیزاره...اینجور موقع ها باید خودمون پا پیش بزاریم وگرنه طرف مغرور هیچوقت غرورشو زیر پاش نمیزاره،پس باید بگم
_خب...خواننده ی مورد علاقت کیه؟؟؟
ثورا:من؟خب...خب...
┃ ✍︎ Written by zahra┃
- ۸۷۵
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط