عشق یک طرفه
عشق یک طرفه
پارت ۱۰💓
۱ هفته بعد:
از اون اتفاق یک هفته گذشته بود
جونگکوک هرروز مدارک جدیدی پیدا میکرد و هرروز بیشتر از خودش متنفر میشد که چرا زودتر اینو نفهمیده
بعد از اینکه از نظرش مدارک به اندازه کافی بود رفت پیش سویون
تق تق
صدای در اتاق تمرین سویون به صدا در اومد
سویون:بلهه؟؟
جونگکوک:میتونم بیام تو؟
سویون یه لحظه خشکش زد مثل چوب خشک شد باورش نمیشد ابن اولین بار بود که جونگکوک بدون اینکه کسی چیزی بگه میومد پیش سویون
اونقدر غرق در افکارش بود که صدای جونگکوک رو نمی شنید
جونگکوک:سویون؟
سویون:......
جونگکوک:سویون؟؟
سویون(به خودش اومد):آها اره بیا تو
جونگکوک اومد داخل
یکم حرف زدن و جونگکوک گفت
جونگکوک:سویون باید یه چیزی رو بدونی
سویون:چیو؟
جونگکوک:نمیدونم چطور بگم ولی
سویون:ولی چی؟
جونگکوک:ولی کایان واقعا دوستت نداره
سویون:چی داری میگی(با پوزخند)
جونگکوک: متاسفانه حقیقت همینه
سویون نمیخواست باور کنه با بغض گفت
سویون:نه تو میخوای بین من و اون فاصله بندازی(بغض باعث میشد کلماتش بریده بریده بشه)
جونگکوک با غم گوشیش رو آورد و تمام مدارک رو به سویون نشون داد از مکالمات ضبط شده کایان تا اون عکسی که از سویون توی موبایلش داشت
سویون برای یه لحظه دیگه صداهای اطراف رو نمی شنید
دیدش تار شد
زانو هاش سست شد و افتاد روی زمین
جونگکوک سریع نشست بغلش و سعی کرد ارومش کنه
جونگکوک:آروم باش سویون اینم به اتفاق بوده که اگر دیرتر میفهمیدی شاید اتفاقات بدتری میوفتاد
سویون(با گریه شدید):چ..چه...اتفاق..بدتری؟؟
فلش بک به دیروز:
جونگکوک توی گوشی کایان یه چت پیدا کرد
زیرلب فقط تونست بگه
جونگکوک:کثافت
اینکه چی دیده بود؟؟
هیچکس نمیدونه
ادامه دارد......
لیلیلیلیلیلیلیلیل به نظرتون جونگکوک چیدیده؟
حمایت کنید عشقام🌷
پارت ۱۰💓
۱ هفته بعد:
از اون اتفاق یک هفته گذشته بود
جونگکوک هرروز مدارک جدیدی پیدا میکرد و هرروز بیشتر از خودش متنفر میشد که چرا زودتر اینو نفهمیده
بعد از اینکه از نظرش مدارک به اندازه کافی بود رفت پیش سویون
تق تق
صدای در اتاق تمرین سویون به صدا در اومد
سویون:بلهه؟؟
جونگکوک:میتونم بیام تو؟
سویون یه لحظه خشکش زد مثل چوب خشک شد باورش نمیشد ابن اولین بار بود که جونگکوک بدون اینکه کسی چیزی بگه میومد پیش سویون
اونقدر غرق در افکارش بود که صدای جونگکوک رو نمی شنید
جونگکوک:سویون؟
سویون:......
جونگکوک:سویون؟؟
سویون(به خودش اومد):آها اره بیا تو
جونگکوک اومد داخل
یکم حرف زدن و جونگکوک گفت
جونگکوک:سویون باید یه چیزی رو بدونی
سویون:چیو؟
جونگکوک:نمیدونم چطور بگم ولی
سویون:ولی چی؟
جونگکوک:ولی کایان واقعا دوستت نداره
سویون:چی داری میگی(با پوزخند)
جونگکوک: متاسفانه حقیقت همینه
سویون نمیخواست باور کنه با بغض گفت
سویون:نه تو میخوای بین من و اون فاصله بندازی(بغض باعث میشد کلماتش بریده بریده بشه)
جونگکوک با غم گوشیش رو آورد و تمام مدارک رو به سویون نشون داد از مکالمات ضبط شده کایان تا اون عکسی که از سویون توی موبایلش داشت
سویون برای یه لحظه دیگه صداهای اطراف رو نمی شنید
دیدش تار شد
زانو هاش سست شد و افتاد روی زمین
جونگکوک سریع نشست بغلش و سعی کرد ارومش کنه
جونگکوک:آروم باش سویون اینم به اتفاق بوده که اگر دیرتر میفهمیدی شاید اتفاقات بدتری میوفتاد
سویون(با گریه شدید):چ..چه...اتفاق..بدتری؟؟
فلش بک به دیروز:
جونگکوک توی گوشی کایان یه چت پیدا کرد
زیرلب فقط تونست بگه
جونگکوک:کثافت
اینکه چی دیده بود؟؟
هیچکس نمیدونه
ادامه دارد......
لیلیلیلیلیلیلیلیل به نظرتون جونگکوک چیدیده؟
حمایت کنید عشقام🌷
- ۱۸۴
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط