(Part12)
15 سال دروغ
7 سبتامبر 2029
ساعت 11:30(شب کره ای جنوبی خانه جونگکوک)
از حرف تهیونگ اینقدر تعجب کردم که فکر کنم همه ی اشتهام تموم شد"چ..چی؟"داشتم مستقیم به چشمای سیاهش نگاه میکردم پوفی کرد"خیلی حس بدی داره یا تو فکری یا وقتی حرف میزنی بهم نگاه نمی کنی احساس میکنم داری بهم توهین میکنی!" دستانم را بالا گرفتم و خندیدم"نه.... من قسط توهین نداشتم فقط...." دوباره به زمین نگاه کردم با دستانش شانه هایم را گرفت وکاری کرد تو چشمانش نگاه کنم
_فقط..؟
+فقط داشتم فکر میکردم...
_اگه دفعه دیگه موقع حرف زدن به چشمام نگاه نکنی
یواش در گوشم گفت"ممکنه مجبورت کنم" لبخندی زد وایستا تمام این مدت داشت فکر می کرد بهش توهین میکنم؟ اصلا حواسم نبود
13 سبتامبر 2029
ساعت 9:11 (شب)
تو این چند هفته با کل کسانی که تو این خونه هستن آشنا شدم همه تعجب کردن که اسمشون رو نمی دونم با همه صمیمی شدم وامشب برای اولین بار باید برم مهمونی شیاطین جونگکوک خونه نیست جولومو بگیره خیلی برای این روز تمرین دیدم البته نه برای مهمونی شاهزاده دورگه اون ماسک میزنه عوضی حتی نمی زاره صورتشو ببینم از عمد جنش بالماسکست!
ساعت :2:01(شب دنیای شیاطین قلعه زمردی)
درسته من تاحالا پدر شیطانمو ندیدم ولی بر این معنی نیست که نمی شناسمش یه حسه یه لباس سیاه پر از درخشش جوری که وقتی راه میرم پشتم کشیده میشه مجلس پر از شیطان قوی بود میتونم قدرت تک تکشون ونگاه خیرهشون روی چشمای بنفشم رو حس میکنم اینجاست که باید جوری راه بری که انگار ملکم چون من این تاج وتخت رو از اون شاهزاده پس میگیرم تقابم فقط یکی از چشم هایم را گرفته به خاطر جشن باید نقاب میزدم و بین قدرت ها قدرت پدرمو حس میکنم به سمتش میروم یه پسر که بهش میخوره 30 سالش باشه با موهایی قهوه ای که آراسته ومرت بالای سرش داده چشمانی با رنگ زمرد لبخندی روی لبش قدرتش از همهی کسانی که اینجان بیشتره اصلا بهش نمی خوره دختر داشته باشه وهزارررررررررررررررران سالش باشه در حالی که نوشیدنی روی لبانش بود با دیدن من برقی روی لبانش آمد او هم عین من با ماسک یکی از چشمانش را پوشانده ولی ماسک بقیه متفاوته مثلا کل طورت جوری که فقط چشما معلوم باشه...اونواع ماسک... کت شروال سیاهش من را متعجب کرده همه با احتیاط بهش نگاه میکنن وحرف میزنن "لتیشیا.." صدایش مانند یک نجوا بود نجوای زیبا اولین دیدارم ائلین دفعه ای که منو صدا زد با شنیدن نام من از زبان او همه کنار میروند وراه برای من باز میشود به سمتش میرم" اعلا حضرت واسیلی " درسته من پدرمو پادشاه شیاطین رو به اسم کوچک صدا زدم البته برای من اشکالی نداره پدر خیلی ضایعه خوبه باید اسمشو بگم اسمش واسیلی(پادشاهی) از بچگی قرار بوده پادشاه باشه درست مثل الان باشکوه کنارش ایستادم با نگاه وچشمای زمریدش برندازم کرد خوشحالم تو نگاهش افتخار بود پدرم انگشتشو روی لبش گذاشت روی تخت نشسته بود تخت عظیمش با همه ی جواهرت زیبا وباشکوه بود در دهم ثانیه همه ساکت شدن و قدرت عضیمی رو حس کردم قدرت بی نهایت عضیم و اون وارد شد................
7 سبتامبر 2029
ساعت 11:30(شب کره ای جنوبی خانه جونگکوک)
از حرف تهیونگ اینقدر تعجب کردم که فکر کنم همه ی اشتهام تموم شد"چ..چی؟"داشتم مستقیم به چشمای سیاهش نگاه میکردم پوفی کرد"خیلی حس بدی داره یا تو فکری یا وقتی حرف میزنی بهم نگاه نمی کنی احساس میکنم داری بهم توهین میکنی!" دستانم را بالا گرفتم و خندیدم"نه.... من قسط توهین نداشتم فقط...." دوباره به زمین نگاه کردم با دستانش شانه هایم را گرفت وکاری کرد تو چشمانش نگاه کنم
_فقط..؟
+فقط داشتم فکر میکردم...
_اگه دفعه دیگه موقع حرف زدن به چشمام نگاه نکنی
یواش در گوشم گفت"ممکنه مجبورت کنم" لبخندی زد وایستا تمام این مدت داشت فکر می کرد بهش توهین میکنم؟ اصلا حواسم نبود
13 سبتامبر 2029
ساعت 9:11 (شب)
تو این چند هفته با کل کسانی که تو این خونه هستن آشنا شدم همه تعجب کردن که اسمشون رو نمی دونم با همه صمیمی شدم وامشب برای اولین بار باید برم مهمونی شیاطین جونگکوک خونه نیست جولومو بگیره خیلی برای این روز تمرین دیدم البته نه برای مهمونی شاهزاده دورگه اون ماسک میزنه عوضی حتی نمی زاره صورتشو ببینم از عمد جنش بالماسکست!
ساعت :2:01(شب دنیای شیاطین قلعه زمردی)
درسته من تاحالا پدر شیطانمو ندیدم ولی بر این معنی نیست که نمی شناسمش یه حسه یه لباس سیاه پر از درخشش جوری که وقتی راه میرم پشتم کشیده میشه مجلس پر از شیطان قوی بود میتونم قدرت تک تکشون ونگاه خیرهشون روی چشمای بنفشم رو حس میکنم اینجاست که باید جوری راه بری که انگار ملکم چون من این تاج وتخت رو از اون شاهزاده پس میگیرم تقابم فقط یکی از چشم هایم را گرفته به خاطر جشن باید نقاب میزدم و بین قدرت ها قدرت پدرمو حس میکنم به سمتش میروم یه پسر که بهش میخوره 30 سالش باشه با موهایی قهوه ای که آراسته ومرت بالای سرش داده چشمانی با رنگ زمرد لبخندی روی لبش قدرتش از همهی کسانی که اینجان بیشتره اصلا بهش نمی خوره دختر داشته باشه وهزارررررررررررررررران سالش باشه در حالی که نوشیدنی روی لبانش بود با دیدن من برقی روی لبانش آمد او هم عین من با ماسک یکی از چشمانش را پوشانده ولی ماسک بقیه متفاوته مثلا کل طورت جوری که فقط چشما معلوم باشه...اونواع ماسک... کت شروال سیاهش من را متعجب کرده همه با احتیاط بهش نگاه میکنن وحرف میزنن "لتیشیا.." صدایش مانند یک نجوا بود نجوای زیبا اولین دیدارم ائلین دفعه ای که منو صدا زد با شنیدن نام من از زبان او همه کنار میروند وراه برای من باز میشود به سمتش میرم" اعلا حضرت واسیلی " درسته من پدرمو پادشاه شیاطین رو به اسم کوچک صدا زدم البته برای من اشکالی نداره پدر خیلی ضایعه خوبه باید اسمشو بگم اسمش واسیلی(پادشاهی) از بچگی قرار بوده پادشاه باشه درست مثل الان باشکوه کنارش ایستادم با نگاه وچشمای زمریدش برندازم کرد خوشحالم تو نگاهش افتخار بود پدرم انگشتشو روی لبش گذاشت روی تخت نشسته بود تخت عظیمش با همه ی جواهرت زیبا وباشکوه بود در دهم ثانیه همه ساکت شدن و قدرت عضیمی رو حس کردم قدرت بی نهایت عضیم و اون وارد شد................
- ۸.۳k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط