CHERRY BLOSSOM
CHERRY BLOSSOM
The Last Part
سونگمین بعد از اینکه راه افتاد بدون مقدمه با شماره ای دیگه به رز زنگ زد....
×الو؟
با شنیدن صدای رز لحظه ای قلبش به تپش افتاد
_ا...الو
×سونگمین!....مگه نگفتم دست از سرم بردار؟ خداحافظ
_رز! یلحضه قطع نکن باید باهم حرف بزنیم باش؟ اگر نتونستم برای آخرین بار راضیت کنم که اشتباهی نکردم اونموقع بهت حق میدم و ازت دوری میکنم باشه؟
ثانیه ای هیچ صدا و حرفی رد و بدل نمیشد
_رز؟
×باشه اما این اولین و آخرین فرصتته
_باشه کجایی؟ باید ببینمت
×خونه ام
_اوکی الان میام اونجا
(پرش زمانی)
ویو رز
با شنیدن صدای زنگ خونه رفتم سمت در و اونو باز کردم که جسم سونگمین نمایان شد
_اجازه دارم بیام داخل؟
بدون مکث از جلوی در رفتم کنار
_من امروز سویون رو دیدم
(رز گارد گرفت و دست به سینه شد)
×خب
_وقتی داشتیم حرف میزدیم ینفر بهش زنگ. زد و معلوم شد اون پدر بچس نه من....من فقط طعمه اشون بودم
×توقع داری حرفاتو باور کنم؟
_نه...اما میتونم حرفمو ثابت کنم
×چجوری؟
سونگمین گوشیشو از توی جیبش دراورد و شماره ی منشیش رو گرفت و زد روی اسپیکر
م: بله قربان؟
_کارا چطور پیش میره؟
م: اولیور وود که پدر پچس رو گرفتیم قربان هوانگ سویون طی یه رابطه نا مشروع از اولیور حامله شده و یجورایی فقط خواستن پولشویی کنن حالا دستور چیه؟
سونگمین میخواست حرفی بزنه که لبای رز رو روی لبای خودش حس کرد....
زمان برای هردوشون ایستاد، سونگمین لحظه ای بعد گوشیو قطع کرد و یک دستشو دور کمر و دیگری رو دور گردن رز حلقه کرد و مشتاقانه بوسه اشونو ادامه داد انگاری هردو تشنه ی این بوسه ی آتشین بودن و هیچکدومشون راضی به قطعش نبودن
رز چند دقیقه بعد با چشمای اشکی از سونگمین جدا شد و محکم بغلش کرد که سونگمین هم متقابلا بغلش کرد
_هی هی گریه نکن عروسکم
×همش تقصیر کنه که باورت نکردم
_همش که تقصیر تو نبود یجورایی 50 50 مقصر بودیم
رز لبخند اشک آلودی زد و حلقه ی دستاش رو دور کمر سونگمین محکم تر کرد...
در آخر فهمیدند که بزرگترین سوءتفاهمها از کوچکترین سکوتها شروع میشود... هیچکدام مقصر نبودند؛ فقط دو آدم که هنوز یاد نگرفته بودند چطور ترسهایشان را با هم تقسیم کنند....رز فهمید که "عجله" در قضاوت میتواند زخمی عمیقتر از حقیقت بگذارد، و سونگمین یاد گرفت که اعتماد با "توضیحندادن" نمیماند....
وقتی روبهروی هم ایستادند، هیچ نیازی به حرفهای طولانی نبود...نگاهشان کافی بود تا بفهمند هنوز از هم نگذشتهاند...برگشتنشان بهخاطر گذشته نبود؛ بهخاطر آیندهای بود که حالا میتوانستند با چشمهای بازتر بسازند...
عشقشان کامل نبود، اما زنده بود...و همین کافی بود تا دوباره تلاش کنند؛ این بار با صداقت بیشتر، با شنیدن قبل از قضاوت، و با فهمیدن قبل از ترسیدن...
END
The Last Part
سونگمین بعد از اینکه راه افتاد بدون مقدمه با شماره ای دیگه به رز زنگ زد....
×الو؟
با شنیدن صدای رز لحظه ای قلبش به تپش افتاد
_ا...الو
×سونگمین!....مگه نگفتم دست از سرم بردار؟ خداحافظ
_رز! یلحضه قطع نکن باید باهم حرف بزنیم باش؟ اگر نتونستم برای آخرین بار راضیت کنم که اشتباهی نکردم اونموقع بهت حق میدم و ازت دوری میکنم باشه؟
ثانیه ای هیچ صدا و حرفی رد و بدل نمیشد
_رز؟
×باشه اما این اولین و آخرین فرصتته
_باشه کجایی؟ باید ببینمت
×خونه ام
_اوکی الان میام اونجا
(پرش زمانی)
ویو رز
با شنیدن صدای زنگ خونه رفتم سمت در و اونو باز کردم که جسم سونگمین نمایان شد
_اجازه دارم بیام داخل؟
بدون مکث از جلوی در رفتم کنار
_من امروز سویون رو دیدم
(رز گارد گرفت و دست به سینه شد)
×خب
_وقتی داشتیم حرف میزدیم ینفر بهش زنگ. زد و معلوم شد اون پدر بچس نه من....من فقط طعمه اشون بودم
×توقع داری حرفاتو باور کنم؟
_نه...اما میتونم حرفمو ثابت کنم
×چجوری؟
سونگمین گوشیشو از توی جیبش دراورد و شماره ی منشیش رو گرفت و زد روی اسپیکر
م: بله قربان؟
_کارا چطور پیش میره؟
م: اولیور وود که پدر پچس رو گرفتیم قربان هوانگ سویون طی یه رابطه نا مشروع از اولیور حامله شده و یجورایی فقط خواستن پولشویی کنن حالا دستور چیه؟
سونگمین میخواست حرفی بزنه که لبای رز رو روی لبای خودش حس کرد....
زمان برای هردوشون ایستاد، سونگمین لحظه ای بعد گوشیو قطع کرد و یک دستشو دور کمر و دیگری رو دور گردن رز حلقه کرد و مشتاقانه بوسه اشونو ادامه داد انگاری هردو تشنه ی این بوسه ی آتشین بودن و هیچکدومشون راضی به قطعش نبودن
رز چند دقیقه بعد با چشمای اشکی از سونگمین جدا شد و محکم بغلش کرد که سونگمین هم متقابلا بغلش کرد
_هی هی گریه نکن عروسکم
×همش تقصیر کنه که باورت نکردم
_همش که تقصیر تو نبود یجورایی 50 50 مقصر بودیم
رز لبخند اشک آلودی زد و حلقه ی دستاش رو دور کمر سونگمین محکم تر کرد...
در آخر فهمیدند که بزرگترین سوءتفاهمها از کوچکترین سکوتها شروع میشود... هیچکدام مقصر نبودند؛ فقط دو آدم که هنوز یاد نگرفته بودند چطور ترسهایشان را با هم تقسیم کنند....رز فهمید که "عجله" در قضاوت میتواند زخمی عمیقتر از حقیقت بگذارد، و سونگمین یاد گرفت که اعتماد با "توضیحندادن" نمیماند....
وقتی روبهروی هم ایستادند، هیچ نیازی به حرفهای طولانی نبود...نگاهشان کافی بود تا بفهمند هنوز از هم نگذشتهاند...برگشتنشان بهخاطر گذشته نبود؛ بهخاطر آیندهای بود که حالا میتوانستند با چشمهای بازتر بسازند...
عشقشان کامل نبود، اما زنده بود...و همین کافی بود تا دوباره تلاش کنند؛ این بار با صداقت بیشتر، با شنیدن قبل از قضاوت، و با فهمیدن قبل از ترسیدن...
END
- ۵.۵k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط