𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
پارت ۲ : (همگروهی)
صبح روز بعد، هیونجین زودتر از همه وارد کلاس شد.
دلش نمیخواست حتی یک بار دیگه فلیکس رو ببینه.
کیفش رو روی صندلی کنار پنجره گذاشت و هدفونش رو توی گوشش گذاشت.
چند دقیقه بعد، در کلاس باز شد.
فلیکس وارد شد.
نگاهش برای چند ثانیه روی هیونجین موند، اما چیزی نگفت.
رفت ردیف آخر نشست.
...
استاد وارد کلاس شد.
استاد : قبل از شروع درس، یه خبر دارم.
همه ساکت شدن.
استاد : پروژهی پایانترم این درس، دو نفرهست. گروهها رو هم خودم انتخاب کردم.
صدای اعتراض چند نفر بلند شد.
استاد لبخند زد.
استاد : اعتراض فایدهای نداره.
شروع کرد اسمها رو خوندن.
...بعد از خوندن چند اسم گفت :
استاد : «هوانگ هیونجین...»
هیونجین سرش رو بلند کرد.
استاد : «...لی فلیکس.»
کلاس برای چند ثانیه ساکت شد.
یکی از دانشجوها آروم گفت: «فکر کنم این دوتا همدیگه رو میشناسن...»
هیونجین همون لحظه دستش رو بالا برد.
هیونجین : استاد، میشه گروهم عوض بشه؟
استاد : نه.
هیونجین : ولی—
هیونجین : «گفتم نه.»
استاد پرونده رو بست.
استاد : تا آخر ترم باید با همین گروه کار کنید.
...
زنگ که خورد، هیونجین بدون اینکه منتظر کسی بمونه از کلاس بیرون زد.
هنوز چند قدم نرفته بود که صدای فلیکس رو شنید.
فلبکس : هیونجین... صبر کن.
هیونجین برگشت.
هیونجین : چی؟
فیلیکس : فقط دربارهی پروژه...
هیونجین : من با تو پروژه انجام نمیدم.
فیلیکس : ولی مجبوریم.
هیونجین : اون مشکل توئه، نه من.
هیونجین خواست بره که فلیکس آروم گفت:
فلیکس : «...حق داری ازم ناراحت باشی.»
هیونجین ایستاد.
برای چند لحظه فقط بهش نگاه کرد.
بعد با صدای آرومی که از عصبانیت میلرزید گفت:
هیونجین : تو نمیدونی من این هفت سال چی کشیدم.
فلیکس چیزی نگفت.
هیونجین : هر روز منتظر یه پیام بودم... یه تماس... حتی یه خداحافظی.
سکوت.
هیونجین : ولی انگار برای تو، من هیچوقت وجود نداشتم.
هیونجین برگشت و رفت.
فلیکس فقط نگاهش کرد.
زیر لب گفت:
فیلیکس : «کاش میتونستم همهچی رو بگم...»
...
عصر همون روز...
هیونجین توی کتابخونه مشغول پیدا کردن منابع پروژه بود.
همین که از بین قفسهها رد شد، صدای آشنایی شنید.
فلیکس.
داشت با یه مرد کتوشلواری حرف میزد.
هیونجین ناخودآگاه پشت قفسه ایستاد.
صدای مرد واضح نبود.
فقط آخرین جملهش رو شنید.
مرد ناشناس : یادت باشه... اگه نزدیکش بشی، همهچیز خراب میشه.
فلیکس سرش رو پایین انداخت.
فیلیکس : «میدونم...»
هیونجین اخم کرد.
هیونجین : دربارهی من حرف میزنن؟
قبل از اینکه بیشتر چیزی بشنوه، مرد از درِ پشتی کتابخونه خارج شد.
هیونجین سریع دنبالش رفت...
اما وقتی بیرون رسید...
هیچکس اونجا نبود.
انگار مرد توی هوا ناپدید شده بود.
وقتی برگشت، فلیکس هم رفته بود.
هیونجین مشتش رو گره کرد.
هیونجین : داری چی رو ازم پنهون میکنی...؟
───
همون شب...
فلیکس روی تختش نشسته بود و به صفحهی خاموش گوشی خیره شده بود.
بعد از چند دقیقه، کشوی میزش رو باز کرد.
داخلش یه دستبند بافتهشدهی آبی بود.
همون دستبندی که سالها پیش، هیونجین برای تولدش درست کرده بود.
فلیکس لبخند تلخی زد.
زیر لب گفت : هنوز نگهش داشتم...
همون لحظه، گوشی دوباره لرزید .
(شماره ناشناس)
پیام فقط یک جمله بود:
«آخرین اخطار.»
فلیکس رنگش پرید.
پایین پیام، یک عکس فرستاده شده بود...
عکس هیونجین.
پایان پارت دوم
#فیک
#هیونلیکس
#استری کیدز
پارت ۲ : (همگروهی)
صبح روز بعد، هیونجین زودتر از همه وارد کلاس شد.
دلش نمیخواست حتی یک بار دیگه فلیکس رو ببینه.
کیفش رو روی صندلی کنار پنجره گذاشت و هدفونش رو توی گوشش گذاشت.
چند دقیقه بعد، در کلاس باز شد.
فلیکس وارد شد.
نگاهش برای چند ثانیه روی هیونجین موند، اما چیزی نگفت.
رفت ردیف آخر نشست.
...
استاد وارد کلاس شد.
استاد : قبل از شروع درس، یه خبر دارم.
همه ساکت شدن.
استاد : پروژهی پایانترم این درس، دو نفرهست. گروهها رو هم خودم انتخاب کردم.
صدای اعتراض چند نفر بلند شد.
استاد لبخند زد.
استاد : اعتراض فایدهای نداره.
شروع کرد اسمها رو خوندن.
...بعد از خوندن چند اسم گفت :
استاد : «هوانگ هیونجین...»
هیونجین سرش رو بلند کرد.
استاد : «...لی فلیکس.»
کلاس برای چند ثانیه ساکت شد.
یکی از دانشجوها آروم گفت: «فکر کنم این دوتا همدیگه رو میشناسن...»
هیونجین همون لحظه دستش رو بالا برد.
هیونجین : استاد، میشه گروهم عوض بشه؟
استاد : نه.
هیونجین : ولی—
هیونجین : «گفتم نه.»
استاد پرونده رو بست.
استاد : تا آخر ترم باید با همین گروه کار کنید.
...
زنگ که خورد، هیونجین بدون اینکه منتظر کسی بمونه از کلاس بیرون زد.
هنوز چند قدم نرفته بود که صدای فلیکس رو شنید.
فلبکس : هیونجین... صبر کن.
هیونجین برگشت.
هیونجین : چی؟
فیلیکس : فقط دربارهی پروژه...
هیونجین : من با تو پروژه انجام نمیدم.
فیلیکس : ولی مجبوریم.
هیونجین : اون مشکل توئه، نه من.
هیونجین خواست بره که فلیکس آروم گفت:
فلیکس : «...حق داری ازم ناراحت باشی.»
هیونجین ایستاد.
برای چند لحظه فقط بهش نگاه کرد.
بعد با صدای آرومی که از عصبانیت میلرزید گفت:
هیونجین : تو نمیدونی من این هفت سال چی کشیدم.
فلیکس چیزی نگفت.
هیونجین : هر روز منتظر یه پیام بودم... یه تماس... حتی یه خداحافظی.
سکوت.
هیونجین : ولی انگار برای تو، من هیچوقت وجود نداشتم.
هیونجین برگشت و رفت.
فلیکس فقط نگاهش کرد.
زیر لب گفت:
فیلیکس : «کاش میتونستم همهچی رو بگم...»
...
عصر همون روز...
هیونجین توی کتابخونه مشغول پیدا کردن منابع پروژه بود.
همین که از بین قفسهها رد شد، صدای آشنایی شنید.
فلیکس.
داشت با یه مرد کتوشلواری حرف میزد.
هیونجین ناخودآگاه پشت قفسه ایستاد.
صدای مرد واضح نبود.
فقط آخرین جملهش رو شنید.
مرد ناشناس : یادت باشه... اگه نزدیکش بشی، همهچیز خراب میشه.
فلیکس سرش رو پایین انداخت.
فیلیکس : «میدونم...»
هیونجین اخم کرد.
هیونجین : دربارهی من حرف میزنن؟
قبل از اینکه بیشتر چیزی بشنوه، مرد از درِ پشتی کتابخونه خارج شد.
هیونجین سریع دنبالش رفت...
اما وقتی بیرون رسید...
هیچکس اونجا نبود.
انگار مرد توی هوا ناپدید شده بود.
وقتی برگشت، فلیکس هم رفته بود.
هیونجین مشتش رو گره کرد.
هیونجین : داری چی رو ازم پنهون میکنی...؟
───
همون شب...
فلیکس روی تختش نشسته بود و به صفحهی خاموش گوشی خیره شده بود.
بعد از چند دقیقه، کشوی میزش رو باز کرد.
داخلش یه دستبند بافتهشدهی آبی بود.
همون دستبندی که سالها پیش، هیونجین برای تولدش درست کرده بود.
فلیکس لبخند تلخی زد.
زیر لب گفت : هنوز نگهش داشتم...
همون لحظه، گوشی دوباره لرزید .
(شماره ناشناس)
پیام فقط یک جمله بود:
«آخرین اخطار.»
فلیکس رنگش پرید.
پایین پیام، یک عکس فرستاده شده بود...
عکس هیونجین.
پایان پارت دوم
#فیک
#هیونلیکس
#استری کیدز
- ۷۵
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط