{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمی توانم با " کمی دوست داشتن " زندگی کنم

نمی توانم با " کمی دوست داشتن " زندگی کنم
من " دوست داشتنِ زیاد " می خواهم
دوست داشتنِ تمام و کمال
یک جور غرق شدن...
یک جور دیوانگی محض...
مثل تسلیم تنی تشنه، به خُنکای قطره های باران
مثل شنیدن هزار بارۀ یک آهنگ تکراری
مثل یک موج سواری داغ، درآشوب دریایی طوفانی
مثل رفتن تا انتهای راهی که بازگشتی ندارد...
من با " کمی دوست داشتن " زنده نمی مانم
با کمی دلخوشی، با کمی لذت
من یک التهابِ داغِ نفس گیر می خواهم
یک آغوشِ گرم در سردترین فصل سال...
چرا نمی فهمی ؟!
آنهایی که با " کمی دوست داشتن " زندگی کرده اند، مرده اند ...
دیدگاه ها (۱)

دستان توآغاز استبراي ديوانگي مندستان توامنيت استبراي بي قرار...

دمدمه های غروبجایی درست پشت همین پنجره !که تنها دلخوشی من اس...

روزها می گذردیکی پس از دیگریو هیچ اتفاقی نمی افتد.اتفاق یعنی...

ای کاش کسی بود....کسی!نه من محتاج تنی نیستم!دلم دستی را می خ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش اول_پیش از آنی که بخواهی ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط