{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دمدمه های غروب

دمدمه های غروب
جایی درست پشت همین پنجره !
که تنها دلخوشی من است
خاطرات تو
به یکباره سرازیر می شود …
آخر مگر می شود ؟
به رگبار تند بهاری
گفت ؛ که نبار !
به شبهای گرم و دلکش تابستان
گفت ؛ که نیا !
به برگ های رنگین خزان زده
گفت ؛ که نریز !
به یلدای بلند انتظار زمستان
گفت ؛ که نباش !
و به تو !
به تو
گفت ؛ که …
بیا
بیا
بیا
بیا
خسته ام
بی تو !
اندوه چهار فصل با من است …
دیدگاه ها (۱)

خیال می کنم دست های تو در دست های من استو این کوره راه، همان...

امنیتتمامِ آرامش خلاصه می شد در همین یک کلامِ سادهکه ما پیچی...

دستان توآغاز استبراي ديوانگي مندستان توامنيت استبراي بي قرار...

نمی توانم با " کمی دوست داشتن " زندگی کنممن " دوست داشتنِ زی...

فیک : بین راندها

سایه‌های مافیاپارت : ۲۵ سه روز از دستگیری کیم دوهان گذشته بو...

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎𝔓𝔞𝔯𝔱¹⁹/فصل دومبـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن﴿توجه:هی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط